غریبه

 کاش می دانستم که حال من کنار باغچه در سوگ عشق هستم در این دقایق پائیزی به چه می اندیشی                           ای غریبه محبوبم

 وقتی که چلچله های دریائی خوشه خوشه غروب را بر اسکله لحظه هایم می پاشند و شانه هایم کوله بار غربت را تجربه می کنند                           تو کجائی

 وقتی که الهه باران خیابان خیس تنهائیم را عبور می کند و فرشتگان عفیف اشک سد تحملم را می شکنند                                 تو کجائی ای محبوب غریبم

 

/ 8 نظر / 51 بازدید
کورش

سلام خوشا بسعادت ساکنین چنین روستای زیبا ................... عکس های قشنگیه ..... منتظرم

م ر ی م

سلام برادر خوبم چقدر دلم می گیره...وقتی..عظمت ِ غم را در چهره نوشتاری ِ شما می بینم واقعن متأسفم می دونم کاری از دست من بر نمیاد..جز دعا کردن..و طلب صبر..که امیدوارم پیش خدا جایی داشته باشم..تا حاجت دوستان رو بخوام. چشم...حتمن دعا می کنم..اما مطمئنم که موفق خواهید شد. برای رهایی از افکار مزاحم...تمام تلاشتون رو..برای کسب ِ این موفقیت انجام بدید.... الهی آمین که همه چیز ...طبق ِ خواسته هاتون باشه...

م ر ی م

عکس های زیبایی که گذاشتید..و جمله های غمگینی که انتخاب کردید...دیدم...اما چون این منظره ها...و کلن جنگل...از بهترین جاها برای پدرم بود....خیلی دلهره می گیرم... هنوز نتونستم با پدر ارتباط بگیرم..و واقعن از خودم عصبانی هستم در بین بچه های پدر تافته ی جدا بافته شدم همشون دارن با پدر زندگی می کنن..اما من...!!! البته هفته ی پیش روانپزشک بودم..و گفت که همه ی این افکار طبیعیه..و نیاز به فرصت هست که به حال خودم برگردم امروز...ممکنه با تلقین به خودم... چند تا عکس از خونه ییلاقی پدرم توو وبلاگ بزارم...و... وقتی برگشتم..حذف کنم

م ر ی م

نوشتار شما ..اونقدر ...صمیمی بود..که بهم جسارت داد...تلخی ِ و دلتنگی ِ بدون پدر را...با برادرم (شما)قسمت کنم ببخشید اگر...خیلی راحت صحبت کردم...اما ..سبک شدم خانواده ها یی که در اطرافم هستند...بقدری مهربون و فرشته صفت هستند..که فقط به چشم های من نگاه می کنن..و..ذره ای که غمگین باشم و توو خودم برم...خیلی اذیت میشن به این دلیل...باید نقاب زد... واقعن ببخشید

م ر ی م

الهی آمین که همیشه رها باشید از هر غم.... بی نهایت سپاسگزارم که درد و دل مرا چنین مشتاق گوش دادید..و با رعایت مرز احساس و عقل پاسخگو بودید اون روز نتونستم به خودم بقبولونم که عکس خونه ی ییلاقی پدر رو بزارم برادر خوبم فقط در رابطه با همین مسئله دعایم کنید.... الان همه ی خواهرام و مامان نازنینم اونجان..و چقدر خواهش کردن که من برم.... اما من به محض یادآوری خونه پدر....اکسیژن در ریه هام کم میشه و حاضر شدم..در این چند روز تنها در تهران بمونم...اما نرم اونجا به خدا خودم هم رنج می برم...خودم از خودم ناراحتم...اما میدونم که برم...تمام راه...و تمام روزها رو در اونجا به ماتم خواهد گذروندو بیشتر باعث ناراحتی بقیه میشم برام دعا کنید. برادر خوبم اگر شنونده ی خوبی نبودید..من اینگونه سفره ی دلم رو...در پیجتون باز نمی کردم... ممنون از شنوندگیتون... واقعن راست گفته ..هر که گفته...ارتباط عاطفی به دیدار و گفت و شنود تلفن نیست...

م ر ی م

در رابطه با کار جدیدتون برام بنویسید که به کجا کشیده شد.... منتظر شنیدن خبر موفقیتتون هستم امشب در دعای جوشن کبیر..حتمن اسم شما را خواهم برد شما هم برای خواهرتون م ر ی م ...دعا کنید...که خیلی محتاجم......

م ر ی م

چقدر خوشحال شدم که سایه پدر را بر سر دارید الهی که سالیان دراز..از نعمت بودنش...بهره مند باشید و زیر سایشون به موفقیت های زیادی برسید. تروخدا قدرشو بدونید... اینبار که دیدیدشون.. از طرف من یک بوسه بر پشت دستش بنشانید

کورش

سلام دعا هایتان مستجاب............ روز جهانی عکاس تبریک