دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

دخترک خندید و

 پسرک ماتش برد !

 که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده

 باغبان از پی او تند دوید

 به خیالش می خواست،

 حرمت باغچه و دختر کم سالش را

 از پسر پس گیرد !

 غضب آلود به او غیظی کرد !

 این وسط من بودم،

 سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

 من که پیغمبر عشقی معصوم،

 بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق

 و لب و دندان

 تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم

 و به خاک افتادم

 چون رسولی ناکام !

 هر دو را بغض ربود...

 دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:

  او یقیناً پی معشوق خودش می آید !

 پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:

 مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد !  

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام  

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز 

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،

 همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:

 این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!

[ شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۸ ‎ق.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ