دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چند وقتی هست که زیاد حس و حال نوشتن  ندارم، البته دلایل زیادی داره که مهمترینش خستگیه مفرطه، به طوریکه حس می کنم دیگه هیچ نائی برام نمونده و فقط روز رو شب می کنم و شبا رو به صبح می رسونم.

همش کار، کار، کار، کار، . . . . . . . . شاید الان بعضیها بگن ناشکری می کنم، ولی اینطوری نیست یعنی همه چی باید سر جای خودش باشه و اگه زندگی تعادل نداشته باشه آخرش یه جائیش می لنگه و خدا اون روز رو نیاره.

اینا رو گفتم تا بدونید چه روزهای بدی رو می گذرونم ، واقعا بد، حالا اینکه چه جوری می شه  تعییراتی در اون بوجود آورد خودش بحث مفصلیه که یکیش برای من همین مرور خاطرات گذشته و سر زدن به وبلاگمه و نوشتن توی مطالب جدید، برای تخلیه.

بعضی روزا  پیش خودم فکر می کنم که دیگه فرصتی ندارم و خیلی کارا هست که باید انجام بدم و تا وقت هست باید جنبید. آخه یه دوره طولانی از زمان رو به آسونی از دست دادم بدون اینکه چیزی بهم اضافه بشه و چه بسا چیزی هم کم شده باشه. این چیزی همه چی رو شامل می شه ، مادی ، معنوی ، روحی ، جسمی و .....

اگه بخوام رو راست باشم، جوونیام خیلی مغرور بودم و یه غرور خانه خراب کن و خیلی وقتا دیگرون رو از خودم می رنجوندم، دلیلش هم این بود که یه خورده از دور و بریا بهتر بودم (با عرض پوزش از همه) . فوتبالیست بودم و مورد محبت دور  و نزدیک، قیافه بدی هم نداشتم  و تو رفاقت کم نمی آوردم و سر آخر اینکه یه کمی هم قلدر بودم، همه اینها دست به دست هم داد تا من از اون بالا با مخ بیام پائین، روزهای سختی رو سپری کردم تا تونستم از جا بلند شم ولی باز جای شکرش باقیه، ولی اتفاقی که نتونستم هیچ وقت فراموش کنم و کمر من رو شکوند  عدم درک متقابل بین من و جنس مخالفم بود که اون هم وقتی ریشه یابی می کنم باز هم بیشتر خودم رو مقصر می دونم تا اون بنده خدا. 

فکر کنم 6 ماه پیش بود یه عروسی رفتم شمال، و دفعه بعدی انشاء الله اگه خدا قسمت کنه عید می رم اونجا ، هرچند دیگه نه رفیقا رو می بینیم و نه  به اندازه سابق خوش می گذره چون تا می ریم  اونجا، یه دور نزده باید برگردیم ، اون چند روز هم خونه اقوام  این طرف و اون طرف می کنیم. حالا شاید امسال دلو زدیم دریا و زز بازی در نیاوردیم و یه خورده رفیق بازی هم کردیم ، خدا رو چه دیدی؟!؟!

راستش رو بخواهید یه اتفاقی 10 سال پیش افتاد که باعث شد بین من و شهر زیبام فاصله بیافته، نمی تونم کامل توضیح بدم فقط همینو بگم که آدم بعضی وقتا چه تصمیماتی که نباید بگیره، کلاسای دانشگاهم رو که دیگه ماهی یکبار میرفتم به  ترمی دو بار موقع ثبت نام و امتحان خلاصه کردم،

واقعا در دروازه رو می شه بست ولی  . . . . . . 

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن از این ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم، زینهمه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

 

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

 

ولی من، چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

 

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آن جا که او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

 

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت، سر به زیر بال برده

 

به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

 

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 

مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

[ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ