دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

به نام خدا

دو سه روز پیش گویا بدلیل باد و باران شدید شهر ساری دچار مشکلات زیادی گردید و در این حوادث یک نفر مرد و دو نفر هم ناپدید شدند که امیدوارم به همینجا ختم شده باشد ولی بدتر از اون اینه که شنیدم روستاهای منطقه ما هم دچار حادثه شدند. البته اطلاعات دقیقی ندارم ولی امیدوارم خسارت جانی در پی نداشته بوده باشه. وقتی شنیدم اجوستا هم مشکلاتی در پی این اتفاقات داشته خیلی ناراحت شدم؛ افسوس که ما اینجا انقدر درگیر کار و زندگی شدیم که اصلا وقت سر زدن و حتی خبر گرفتن از دوستانمون رو هم نداریم. ولی جای شکرش باقیه که مشکل حادی پیش نیومد چون اخبار ناگواری به ما نرسید. خوب اینم  اطلاعات ما از اونجا؛ خوب اینطوریه که  تا اتفاق ناگواری نیافته خبری از اونجا به ما نمی رسه.

 در یه لحظه خاطرات گذشته مثل برق و باد از جلوی چشام گذشت یادم افتاد حدود بیست سال پیش اگه میخواستی بری لارما یا اجارستاق باید چه مشقاتی رو تحمل می کردی. راهش آسفالت نبود یه راه شوسه بود که از اون هم فقط جیپ و لندروور یا نیسان وانت می تونستن بدون مشکل عبور کنند . پشت وانت چه حالی می کردیم. کوچکتر که بودم دوست داشتم برم بالای سقف نیسان (باربند) بشینم و باد با اون شدتش بخوره تو صورتم و هرچی پدر و مادرم هم مخالفت می کردند گوشم بدهکار این حرفا نبود. همه ساله عید هنگام تحویل سال ما کلاخیل بودیم چون داداش بزرگم می بایست سال خونه مادربزرگ و  بعضی وقتها هم عموها رو تحویل می کرد منم از این فرصت استفاده می کردم همراش می رفتم. یه سال تمام عیدیهائی که اونجا جمع کرده بودیم رو داخل یه کیسه نایلونی گذاشتیم و به سمت لارما حرکت کردیم که یهو داداشم صدام زد: چیکار می کنی؛! ترسیدم و گفتم: چی شده؟ گفت تمام تخم مرغها رو شکوندی. آره تمام عیدی ما اون موقع تخم مرغهای رنگی پخته  شده و بعضا هم نپخته بود که هولایتیها به ما داده بودند تازه خاطرمون خیلی عزیز بود.

عکس زیر از روستای لارما گرفته شده و از روی تپه پشت ده و اگه کمی زاویه رو تغییر می داد عکس بهتری از آب در می اومد.

 

عکس رو برداشتن

 

خاطرات بچگی همش شیرینه اونم اگه در یه جای خوش آب و هوا و بکر باشه.  تقریبا بیست سالم بود که یه شب عین دیوونه ها تصمیم گرفتم برم اجوستا. ساعت حول و حوش ۱۱ بود و برای رفتن به اونجا هیچ وسیله ای نداشتم. تازه اگه می خواستی روز روشن بری اونجا دو تا می نی بوس بود که یکی صبح می رفت و یکی هم ظهر در غیر اینصورت باید یه ماشین دربست کرایه می کردی یا با می نی بوسهای دهات اطراف تا نزدیکی اونجا می رفتی و بقیه راه رو هم یا باید پیاده گز می کردی یا اگه رو شانس بودی یه ماشین گذری از اهالی دهات سوارت می کرد.

اون شب هم من با می نی بوس روستای ورکی تا سه راهی ورکی رفتم و بقیه راه رو هم پیاده. چه شبی بود. اون مسیر رو اهالی روستا اون وقت شب پیاده نمی رند. تا به دهات برسم جونم به لبم رسید. اما بالاخره این راه تمام شد با تمام صداهای عجیب و غریبی که از جنگل  به گوش می رسید و تمام سایه های وحشتناکش. در تمام طول مسیر فقط داستانها و اتفاقهای دلهره آور منطقه به ذهنم خطور می کرد. وقتی به اونجا رسیدم بچه محلا جلوی قبرستون ایستاده بودند با دیدن من شاخ در آوردند باورشون نمی شد این مسیر رو پیاده اومده باشم. بگذریم وقتی به یاد گذشته می افتی به اندازه چند روز خاطره می تونی بگی ولی من باید برم خونه. چون الان سرویسها می رند وگر نه  من تا صبح باید سرکارم بمونم.

عکس رو برداشتن

 

عکس بالا هم مربوط به لارماست ولی ایندفعه از پائین گرفته شده و روستا روبروی شما بالای تپه قرار گرفته. در عکس قبلی به نظر می رسه روستائی در روبرو آنطرف رود خانه و روی تپه ای بالاتر از لارما قرار گرفته است. در حالیکه اینطور نیست و اگر در آن روستا (ورکی) بایستید لارما را رو نوک قله می بینید و باید سرتان را به سمت بالا بگیرید تا آن را ببینید. انشاءالله در آینده عکسهای بهتری از آن مناطق برای شما قرار می دهم.

 

[ پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٧ ] [ ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ