دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

درویش علی کولاییان

 

گویش مازندرانی زبان خدایان بود!

   تاریخ اقوام مختلف سرزمین ایران ، اقوامی که به یکدیگر پیوند خورده اند و ایرانی نام گرفته اند، چندان شناخته شده نیست. در کار تاریخ نگاری ما غفلتی بزرگ، همچنان به چشم می خورد و آن کم توجهی و یا بی اعتنایی به تاریخ شفاهی  است . درمورد مازندران این بی اعتنایی آشکارتر است.
در مازندران و در زبان مردم این ناحیه و در ادبیات کشاورزی و دامداری این مردم که از اعماق تاریخ شان سرچشمه می گیرد رازهایی نهفته است . فقط کافی است که پرسیده شود ،کشت برنج در مازندران کی آغاز  شد؟ یا این که از خود بپرسیم، گاوهای مازندرانی(گاو های جنگلی) که با گاو های دیگر در فلات ایران  تفاوت دارند ،از کجا آمده  اند؟ و یا این که ، تمدن در مازندران  و مناطق  پوشیده از درختان در هم تنیده آن، توسط چه کسانی و از کی آغاز  شده است؟ به ویژه اگر بدانیم مناطق انبوه  جنگلی  ،قبل از وفور ابزار آهنی،  پذیرای تمدن و سکونت مردمی کشاورز، نبوده است  .    حتی  به کمک ابزارهای آهنی مناسب هم ، تنها کشت و کار برنج، می توانست حضور جمعیت  انبوه مردم را در مناطق درخت خیز مازندران توجیه  کند . آن طور که رایج است، مازندران گاهی تمامی طبرستان و گاهی هم نزد بعضی مردم، فقط نواحی درخت خیز و جنگلی طبرستان را شامل می شود. این نواحی تابستان گرم و بسیار مرطوب دارد. مردمان این قسمت از طبرستان مانند آنان که در مناطق ییلاقی و ارتفاعات البرز زندگی می کنند ، وارث یادگارهای مشترک و گرانقدرفرهنگی از گذشتگان خویش اند .
 به درون مردم رفتن ، با آنان سخن گفتن و دقت کافی داشتن به اصطلاحاتی که به کار می برند  ومشاهده نهر ها و مزارع و ابزارهای سنتی که به کار می برند ، همه حاوی اطلاعات مهمی است که تاریخ را نمایان تر می کند .توجه به پاسخ های مردم در مقابل سوالاتی که از آنان می شود ، پژوهشگر را به  منابع اطلاعاتی  حائز اهمیت نزدیک می کند.
به خاطر دارم از یک کشاورز سالخورده ، راجع به سابقه حفریک کانال ویا یک نهر قدیمی ،درمازندران  پرسیدم . آن مرد محترم اینگونه پاسخ گفت این نهر از زمان حضرت آدم تا کنون  وجود داشته است!
 این که شبکه های آبیاری سنتی برای کشت برنج در حوزه تجن بسیار قدیمی است، شکی نیست . آن نهر هم بخش مهمی از آب تجن را، در بهار و تابستان، به  برنجستانی بزرگ ،که شامل اراضی  ده ها روستا است،منتقل می کند .
بسیاری از نهرها در منطقه، دارای سابقه ای کهن تر از هر نوشته  و سند تاریخی اند . اگر در گیلان بعضی نهرها با سابقه تاریخی مشخصی شناخته می شوند ، در مازندران، به ویژه در اطراف تجن این گونه  نیست . اصل مازندران کهن ،یعنی حوزه آبیاری سنتی رود تجن ،ناحیه یی باستانی است که دارای ارتباطی نزدیک باهکاتوم پیلوس (صد دروازه و یا همان دامغان ) یعنی پایتخت سلوکیان و اشکانیان  بوده است . توجه دقیق به این حقایق است که بسیاری از موضوعات تاریخی مربوط به مازندران را روشن می کند .

لطفا جهت مطالعه ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


1-    اشارات اسطوره ای به تاریخ مازندران

 پاسخ پیر مرد دهقان مازندرانی در مورد سابقه نهر قدیمی که پیش تر به آن اشاره شد، به واقع ارجاع مطلب از سوی او، به اسطوره بود . او به نخستین انسان یعنی حضرت آدم اشاره  کرد  .اهل تحقیق می دانند که نام آدم ابوالبشر را اسلام به پیروان ایرانی خود شناساند و طوایف ایرانی قبل از اسلام  ، نام و یا نام های دیگری را به نخستین انسان و یا نخستین شهریار خود نسبت  داده اند .مثل کیومرث ، هوشنگ و یا تهمورث و ... .به راستی کدام یک از آنان به  گفته پیر مرد دهقان مازندرانی  و به منظور او نزدیک ترند ؟  شاید اشاره به نخستین انسان و نخستین شهریار در این جا، اشاره به تهمورث است.
 در کتاب« نمونه های نخستین انسان و نخستین شهریار در تاریخ افسانه ای ایرانیان» تالیف آرتور کریستن سن آمده است: قرائتی در دست است که نشان می دهد تهمورث نیز در اصل ،در نظر بعضی از ایرانیان ، نخستین شاه به شمار می رفته است .و در برخی از نوشته های نویسندگان دوره اسلامی او نخستین شاه نخستین سلسله به حساب آمده است .
در دیگر روایات اسطوره ای ایران نیز نقل می شود که نخستین کس که فرمان  کشت برنج در طبرستان داد ، تهمورث است .
  پژوهش در مورد  زمان آمدن فرهنگ کشت برنج به ایران و شناختن  کانون انتشار آن ، به ما کمک می کند تا تاریخ را روشن تر ببینیم . به علاوه ظهور بودا و این که اسطوره ها ، دوران تهمورث را بعد از ظهور یا همزمان با ظهور بودا، می دانند ، حقایقی مهم را مطرح می کنند .
.در اسطوره های مربوط به تهمورث که به شکل  روایت های گوناگون نقل می شوند ،نام ها وبعضی اصطلاحات جلب توجه می کند . مثل  بودا و آیین او ، بت ،هـنـد ، مرو ، طبرستان ،آمل ، سارویه ،کشت برنج در طبرستان،مهاجرت مردمان از خنـیـرس یعنی اقلیم میانی به اقلیم های دیگر با  گاوهای سرسوگ که بار بر پشتشان حمل می  شد و اعتقاد تهمورث به آزادی مردم در انتخاب آیین و همچنین منازعه و سپس سازش تهمورث با گروهی که نام دیو به آنان اطلاق می شود یعنی آنان که خط و نوشتن را به فرمانروایی چون او تعلیم می دهند. به علاوه  مقابله او با ارجنگ دیو که در اسطوره بلند کیکاوس در شاهنامه  نیز از  این دیو یاد می شود . روایت ها، بسیارشان، پس از شناخت ویژگی های منطقه و شنیدن شــفاهیات مردم واقعی تر به نظر می رسند . آن چه که در شکل اسطوره و یا افسانه است با پژوهش ممکن است به سوژه ای تاریخی بدل شود .
در اظهار نظرمستشرقین نکته ای جلب توجه می کند . آن اعتقاد کریستن سن اســت، به این مطلب که تهمورث، احتمالا ، قهرمانی افسانه ای بود و نام او از مردمان جنوب دریای مازندران به عاریت گرفته شده است . اگر تعبیر ما این باشد که  نام یک قهرمان که مورد توجه عامه بوده است ، با افسانه تخمه اروپه(اروپه نیرومند)، شاه نخستین در افسانه های اوستایی درهم آمیخته است،پس این قهرمان چه کسی می تواند باشد  ؟ این قهرمان شاید همان آرش است !آرش سرسلسله اشکانیان ویا آرش، تیرانداز افسانه ای تاریخ ایران.

از آن گویند آرش را کمانگیر    که از ساری به مرو انداخته است تیر 

 در گویش مازندرانی به ویژه در حوزه تجن، تلفظ حرف صدا دار (آ) مانند زبان فارسی  نیست . در زبان مازندرانی،  متفاوت با فارسی، معمولاً بهنگام تلفظ حرف( آ ) دهان کاملا باز نیست ، بلکه  لب  و دهان گرد و دایره وار می شود . در چنین حالتی،  مثلا  آرش در زبان مردم مازندران شبیه به "اورش" تلفظ می شود.
اگر تهمورث را از دو جزء  تهم +آرش بدانیم ، یعنی آرش نیرومند  شاید به نتیجه رسیده ایم . واژه یی مثل آرش را چون اورث یا اورس بر زبان آوردن ،  رسم مازندرانیان بوده است .  حروف بی صدای (س) و (ش)و (ز) در زبان سنسکریت ، سوتی (sibilant ) اند و نزدیک به هم تلفظ می شوند . مازندرانیان امروز هم به عنوان مثال، دو واژه به ظاهر متفاوتِ پیستا و پیشتا را ، به کار می برند که معنای هر دو آن ها شیرینی است . پیستا گندله و پیشتا زیگ هرکدام معرف نوعی شیرینی اند . بنا بر این تهمورث (تهمورس) و تهمورز و تهمورش درزبان مردم مازندران،تلفظی نزدیک به هم داشته اند . درکتابــت مازندرانیان ( کتابت ایرانیان قدیم، از زمان اشکانیان به بعد) ، آرش اگر هم، همان آرش نوشته می شد ، در صحبت مردم این واژه به احتمال، به لفظی نزدیک به اورش و یا اورس بدل می شده است  . پس تَهم اورس (تهمورس) می تواند لقبی صحیح برای آرش باشد ، یعنی آرش نیرومند .می بینیم بر خلاف تصورِ قبلی،  تهمورث دیوبند شاید همان آرش است .

نکته ای که نگارنده مشتاق دانستن آن است، ریشه یابی نام آرش است . در سنسکریت که دارای واژگان مشترک فراوان با پهلوی اشکانی است، واژه آرکشکا(ArakSika) که کوتاه آن آرکش است ،به معنی پاسدار و نگهبان  و احتمالاً لقب مرزبانان نیز  بوده است .گاهی مشاهده می شود که در بسیاری از واژه های مازندرانی، ، در مقایسه با واژه سنسکریت ، حرف بی صدای k(ک) از زبان افتاده است ،مثل شیر(SIr)  در مقابل کشیر(kSIr )   ، که منظور همان شیر خوراکی است . همچنین واژه مازندرانی ارش به معنی خرس، همان سنسکریت ارِکش ( RkSa ) می باشد که به همان معنا است و حرف بی صدایk (ک) از آن افتاده است . بعلاوه در مازندرانی واژه " ایـشـنه " به معنی “او نگاه می کند" که در سنسکریت ایکشنه IkSana  است.می بینیم که حرف k  از آن افتاده است .( خاطر نشان می شود ، نوشتن واژه های سنسکریت به لاتین، در این مقاله  ، با استفاده از فونتیک  هاروارد- کیوتوHK است .)
شاید نظائرِ آن چه که گفتیم فراوان باشد و با این مختصرهم، شاید بتوان عنوان نمود که  آرش در اصل به واژه ای سنسکریت مربوط می شده است .با توجه به معنای سنسکریت این واژه است که نقش مرزبانی و نگاهبانی اشکانیان را در آغاز، بهتر می توان فهمید . به ویژه نگاهبانی و تامین امنیت برای  مهاجرین شالی کاری که بنا به ادعای نگارنده و مطابق نوشته های قبلی او،  با رضایت سلوکیان، از شمال هند به مازندران و نواحی جنوب شرقی دریای مازندران کوچانده شدند .  حفاظت از این مردم مهاجر به طور حتم، به توسط سلوکیان بسیار جدی گرفته می شد . 
 در هند و درموطن قبلی مهاجران شالی کار، تامین امنیت بر عهده کاست کشاتریا بوده است . در هندِ قدیم ،آن ها ، یعنی کشاتریا، طبقه (کاست) لشکریان محسوب می شدند .
ممکن است از سوی سلوکیان در ایران ، نقش کشاتریا به اشکانیان سپرده شد . این کار یونانیان همراه با دیگراقداماتشان شاید برای ایجاد شرایط ویژه اجتماعی، درمنطقه ای از ایران ، یعنی نواحی جنوب شرقی دریای مازندران بوده است ، تا  شرایط ، مشابه  شرایط آن روز هند و اطراف رود گنگ  باشد .این کارطبعا به استقرار کشاورزان و دامداران ماهر و پیشرفته هندو که سرآمد در جهان آن روز بودند  کمک می کرد.
 نظام کاستی ایجاد شده مستوجب آن بود که نوشتن و خواندن و کتابت در انحصار برهمنان(دیوان) باقی بماند . ستیزه کردن تهمورث با دیوان ،که بعد ها اتفاق افتاد ، شاید مبارزه یی برای محوِهمین گونه تبعیضات بود، که بزرگان مردم هندو در انحصار خود داشتند .

 
 هفت خوان رستم                                                    
     
  به نظر می رسد آمدن کیکاوس به مازندران به قصد غارت ، سپس به اسارت درآمدن او و آمدن رستم به مازندران برای نجات او، که به قول استاد طوس مجبور به عبور از هفت خوا ن می شود ، همه به  واقعه یی  شناخته شده از تاریخ  بر می گردد و فقط یک افسانه و یا یک اسطوره نیست . این واقعه مهم، تجاوز بی رحمانه کیوس (کاوس) فرزند قباد ، شاه ساسانی به مازندران است .
   شاهدیم که در شاهنامه و در سرگذشت ساسانیان، بر خلاف انتظار، نامی از کیوس نیست . اما کیوس همان کس است که تاریخ عهد ساسانیان، حضوری برجسته به او بخشیده است . او با مزدکیان همراه و هم عهد بود . به همین دلیل ، اگر چه عجیب  می نماید ،  باید ادعا نمود که فردوسی، برادر بزرگ و رقیب انوشیروان ، یعنی کیوس یا کاوس را نمی شناسد  و گویی از سرگذشت او بی خبر است  و اگر نزد او سندی به نام کاوس پیدا شود ، شاید آن را  به کاوس اسطوره(کیکاوس) که نام پدرش به اعتقاد او قباد بوده است ، پیوند می دهد .
  این  واقعه را نگارنده در مقاله یی تحت عنوان کیکاوس یا کیوس، اسطوره یا تاریخ؟ مورد بررسی قرارداده ، منتشر نیز نموده است . در این جا به همین مقدار بسنده می کنیم.



2-    بعضی شواهد تاریخی درباره مازندران باستان 


-    در مقدمه کتاب مازندران و استراباد ترجمه غلامعلی وحید مازندرانی از قول نویسنده کتاب (یاسنت لویی  رابینو)  چنین آمده است که مازندران اصلاً مسکن دیو های مزینی (مزنی) بود و خود مازندرانی ها در آن جا عده ای خارجی به شمار می رفتند و با افراد بومی شباهت زیادی نداشتند در کتاب بندهش  مذکور است که مازندرانیان از پدرانی غیر ایرانی وغیر عرب پیدا شده اند .
-    در کتاب تاریخ مازندران تالیف اسمعیل مهجوری ، در صفحه 30 آمده است : بنا بر کتاب بندهش ساکنان بومی مازندران با نژاد نیاکان ایرانی تفاوت داشتند . فردوسی  نیزهمیشه از آنان ،به عنوان یک نژاد اجنبی سخن می گوید .در روزگار ساسانیان ،هنوز بخشی از ساکنان مازندران بت پرست بوده اند . در کتاب جاماسب نامه ،ویشتاسب احساس می کند که لازم است از استاد خود بپرسد که آیا مازندرانی ها و ترک ها انسان هستند یا دیو  و پس از مرگ روحشان کجا می رود ! جاماسب پاسخ می دهد که آن ها همه انسانند و گروهی از آنان تابع اهورا مزدا و گروهی دیگر تابع اهریمن هستند  و اکثرشان به بهشت می روند .
   از مجموع روایات می توان فهمید که مازندرانیان ، در آغاز مردمی مهاجر با زبان و آیینی متفاوت با باقی ایرانیان بوده اند . اگر قدمت کشت برنج را به قدمت حضور مازندرانیان در مازندران تصور کنیم که البته این فرض کاملا محتمل است. می توان اذعان نمود که مازندرانیان از اقلیمی مشابه، اقلیمی که در آن کشت برنج مرسوم بوده است به مازندران نقل مکان کرده اند . این اقلیم و این سر زمین کجا است ؟

    به لحاظ تاریخی کشت برنج در ایران و لا اقل در  مازندران، سابقه ای روشن دارد . در مقطعی اززمان( اواخر قرن چهارم پیش از میلاد) که اسکندر یونانی از ارتفاعات البرز در  حوالی دامغان (هکاتوم پیلس) عبور می کند و با سرازیر شدن به سمت شمال و رسیدن به بخش های جلگه ای  و عبور از درون جنگل خود را به هیرکانیه (گرگان) می رساند . هیچ کدا م  از مورخین همراه او  که یاد داشت های تاریخی شان مورد اشاره مورخین دوران ما است ، اشاره ای به کشتزار های برنج و کانال های آبیاری نمی کنند، با آن که می دانیم ، زمان عبور اسکندراز منطقه، فصل تابستان بود . یعنی ، زمان  زمان کشت و کار برنج بود .   
  برای یونانیان، برنج ، بسیار جالب توجه و حائز اهمیت  بوده است . در حمله اسکندر به ایران ، یونانیان اگر کوششی در این زمینه را شاهد می شدند،  به احتمال زیاد در نوشته های تاریخی شان به موضوع برنج اشاره های فراوان می شد. از طرفی دیگر،  سندی تاریخی و حائز اهمیت ، در ارتباط با سفر یک سیاح چینی در زمان امپراتوری «هان» است ، که  حاکی است در زمان اشکانیان و در سده های پایانی هزاره او ل - سده دوم قبل از میلاد - کشت برنج در  نواحی جنوب شرقی دریای مازندران به گونه ای چشمگیر رواج داشته است . می توان نتیجه گرفت که  کشت برنج در سواحل جنوب شرقی دریای مازندران ، در مقطعی از زمان، بین قرن چهارم تا قرن اول پیش از میلاد، آغاز گردید به نحوی که تا قرن اول پیش از میلاد ، این کار، کاملاً توسعه پیدا کرده است. در انتشارات سازمان جهانی فائو و در بعضی انتشارات دانشگاهی در ایران به  موضوع  کشت برنج و سابقه آن در ایران ، طی قرون اولیه پیش از میلاد و زمان اشکانیان ، اشاراتی شده است .
 خوشبختانه ،موضوع کشت برنج و چگونگی رواج آن در جهان ،موضوع کار تحقیقی بسیاری از محققان شده است .نزد همه، این مطلب پذیرفتنی است که فرهنگ کشت برنج و رونق تجارت آن در ایران و در غرب آسیا، پس از جهان گشایی اسکندر آغاز شد و در همان  دوران بود که مصرف برنج در حوزه مدیترانه رونق گرفت . مشهور است که ، ثروتمندان مصری به مصرف برنج علاقه نشان دادند و در ازای دادن طلا، آن را  برای خود تهیه می نمودند . با وجود همه این ها، فقط پس از ظهور اسلام  و در قرن هفتم میلادی است که مردم مصر، کاشتن برنج را ، خود درکناره های رود نیل آغاز می کنند .
 نبودن نام برنج در کتاب مقدس مسلمانان ،  و نیز به حساب نیامدن غله برنج در فرهنگ های مالیاتی ایران پیش از اسلام نشانگر آن است که فرهنگ کشت برنج بر خلاف فرهنگ مصرف آن ،از رونق و سابقه طولانی در منطقه برخوردار نبوده است .

       
 برنج- انتشار فرهنگ کشت در جهان  
scx.jpg 
تصویر بالا انتشار فرهنگ کشت برنج را طی قرون و اعصار از کانون آن، یعنی هند و مناطقی در شرق این کشور، به دیگر مناطق جهان به نمایش می گذارد .ورود برنج به ایران و آغاز کشت آن،  در سال های 300 قبل از میلاد و در دوران تسلط یونانیان بر ایران روی داده است .منبع The Natural History Museum, London 2007



ضمن عملیات باستان شناسی در گوهر تپه بهشهر در شرق مازندران ، آثاری متعلق به دوران آهن از دل خاک بیرون آورده شد و با مطالعه آن ها نشانه هایی  ازمصرف غلات ، مثل گندم و جو به اثبات رسید . ولی گزارشات باستانشناسی در محل ، موید سابقه ای از کشت و یا مصرف برنج نیست  . این نکته به معنای آن است که بر خلاف تصور بعضی ها، قدمت و سابقه کشت برنج در مازندران به گذشته ای بسیاردور تعلق ندارد.
در تجارت روم و هند  ، از طریق جاده ابریشم ، برنج ابتدا چون دارو  قلمداد شد و بعد ها این کالا جایگاه غله ای ارزشمند را به خود اختصاص داد . در آن زمان بود که کشت این محصول  با ارزش در مازندران و نزدیک جاده ابریشم ، توانست فرصتی بزرگ تلقی شود ، زیرا سبب کاهش چند هزار کیلومتری مسیر حمل و نقل محموله ها ،از هند ، به حوزه مدیترانه شد  .
 به لحاظ اقلیمی  در فاصله روم و هند و در فاصله ای مناسب با جاده ابریشم وبا دامغان که پایتخت سلوکیان و اشکانیان بود ، منطقه ای مناسب تر از حوزه تجن ، وجود نداشت و مازندران توانست در آن زمان به دلایل اقلیمی ،به محل کشت بسیاری از انواع برنج تبدیل شود  . انواعی که در آن زمان ، کشت آن ها، در اطراف رود گنگ معمول بوده است.
  ساده انگاری است اگر گمان کنیم کشت و کار برنج و فنون مربوط به آن ، تنها با کمک انتقال دانش، به مازندران رسیده است .  کشت برنج نیازمند آبیاری دائم ، در تمام طول فصل است و از کشت دیگر غلات چون گندم بسیار پیچیده تر است . بطور حتم در قدیم انتقال دانش مربوط به آن ،  بسیار دشوارتر ازامروز بوده است . فرهنگ مصرف و حتی تجارت این محصول اقتضا می کرد که از ابتدای کار مردمی آشنا به فوت وفن کار، آغاز گر آن شوند. این موضوع مستلزم دانش آبیاری و تهیه و تامین بذر و ابزار گوناگون و از همه مهم تر، چارپایی مناسب برای شخم کردن زمین بوده است.
 زمین برای نشای برنج ،لازم  بود به شکل زمین های مردابی در آورده  شود . این کار دانش آبیاری و ابزارو امکانات ویژه یی را طلب می کرد . فراهم نمودن همه این ها در آن زمان و آوردن امکانات لازم از کشوری به کشور دیگر نیازمند رابطه مناسب بین کشورها بوده است . توسعه روابط ایران و هند در بالاترین حد خود فقط در آغاز فرمانروایی سلوکیان یعنی در زمان سلوکوس فاتح (نیکاتور)،  بزرگترین سردار اسکندر ،اتفاق افتاد . پس ازفوت اسکندر، سردار بزرگ او،امپراطور ایران شد .  روابط نزدیک امپراطور هند با سلوکوس ، در توسعه روابط دو کشور کار ساز بوده است . فرمانروای سلوکی ایران، علاوه بر دادن بخشی از سر زمین ایران به هند یعنی بخشی مهم از افغانستان امروز ، دخترش را نیز به امپراتور هند به زنی  داد .بعد از این تحولات بود که مبادلات فراوان تجاری بین ایران وهند برقرارشد . فرصت مغتنمی بود تا فرمانروای دانشمندِ سلوکی که شاگرد ارسطو نیز بوده است، دست به ابتکاری تاریخی بزند و کالای گران قیمت برنج را در حوزه فرمانروایی و در جایی نزدیک پایتخت خود(هکاتوم پیلوس ،دامغان) تولید کند . از قرائن پیدا است که آوردن دهقانان و دامداران و کارشناسان از هند و کوچاندن این مردم و اسکانشان در حوالی رود تجن از تدابیر لازم برای این کار بوده است . اصطلاحات فراوان، مربوط به آبیاری و فرهنگ کشت برنج و دامداری سنتی ، هنوز در زبان مردم مازندران باقی است. این یادگار ها نشان گر حضور مردمانی مهاجر است که در سالیانی دور به منطقه آمده تا با قطع درخت و کندن ریشه  و آباد کردن زمین های بکر و پوشیده از جنگل و با حفر کانال های آبیاری، شرایط را برای کشت برنج آماده کنند . در این تحول بزرگ ، انگیزه های مذهبی هم به نوبه خود نقش داشته است .به اعتقاد مردم هندو به ویژه در آن عصر ،خشم ایندرا، خدای آسمان  ،متوجه آن دسته از مردم می شد که با وجود زمین و آب  و شرایط مساعد ،امکانات را معطل  گذاشته بهره یی از زمین و آب نمی  برند .این از فرائض دینی آن مردم بود تا برای آن،سختی مهاجرت و رنج سفر چند هزار کیلومتری به مقصد مازندران راتحمل کنند . به اعتقاد نگارنده شاید نام مازندران بر اساس چنین اعتقادی بر زبان ها نشست . چرا که مازندران می تواند بر خاسته از جمله ای کوتاه به زبان سنسکریت باشد  . جمله یی که شامل سه واژه mA و zI و aindra است.

  mA  zI aindra   ! (ما زی اَیـنـدرا ! )                    : داده های ایندرا را به عبث مگذاز !
                              
 زمانی این گمان قوت می گیرد که بدانیم همین امروز هم به اعتقاد مردم ناحیه ، مازندران ، به جایی اطلاق می شود که کشت گاه سنتی برنج محسوب می شود . امروزه ، از زبان مردم کهنسال در شرق مازندران این مطلب شنیده می شود . آن ها ساری و مناطقی از اطراف آن را که کهن ترین کشتزارهای برنج محسوب می شوند ، مازندران می دانند . مردم ساکن در ارتفاعات ییلاقی جنوب ساری نیز،نام مازندران را به مناطقی اطلاق می کنند که شامل شالیزار ها و کشت گاه های سنتی شالی است.
اگر چه اطلاعاتی مکتوب از مهاجرت شالیکاران هندو به مازندران در دسترس ما نیست، ولی، در نوشته های مورخین یونانی نکته ای به چشم می خورد که در جهت روشن شدن مطلب ، به ما کمک می کند . همانطور که در کتاب تاریخ ایران باستان مرحوم پیرنیا آمده است ، در زمان استیلای سلوکیان ، در قرن دوم پیش از میلاد ،مردم بومی مارد از مناطق متعلق به خود  که بعد ها ، مازندران نامیده  شد، به توسط اشک پنجم –فرهاد اول ، پس از جنگی که قریب سه سال طول کشید به بیرون رانده شدند . مناطق متعلق به مردم مارد  و یا آمارد، ظاهراً مناطقی در غرب رودخانه تجن بود. این عملیات نظامی که به بیرون راندن ماردها انجامید ،شاید ، برای تامین امنیت همسایگان و یا گرفتن منطقه از قومی، و در اختیار گذاشتن آن به قومی دیگر بود .
چه قومی جای گزین مردم مارد شده اند ؟ به احتمال فراوان این تحول، یعنی، راندن قوم مارد از موطنشان و جایگزین کردن مردمی دیگر به جای آن ها ، به خاطر منافع فرمانروایان سلوکی و اشکانی و به دلیل تحقق هدف هایشان ، یعنی تولید بیشتر برنج و تقویت تجارت پر سود آن بود . بر اساس شواهد، مارد ها، مردمانی فقیر بوده اند . احتمالاً آنها منطقه را برای دامداران مهاجرو مردمان شالی کار  نا امن می ساختند .
 با گذشت  سال ها،طبیعی است که افزایش جمعیت هم بگونه ای چشمگیر در میان برنجکاران  اتفاق بیفتد ،چرا که نقش ویژه برنج در افزایش جمعیت جهان موضوعی ناشناخته نیست . در گذشته تنها محدودیت زمین و محدودیت آب و ظهور قحطی در کنترل ازدیاد جمعیت موثر بود . در مورد مازندران بطور قطع  زمین و آب تا مدتی طولانی پاسخگو بود و افزایش سریع جمعیت هم طبعاً اتفاق افتاد . در نامه ای تاریخی(نامه تنــسر)  خطاب به یکی از فرمانروایان مازندران در اوایل  دوره ساسانیان ، نویسنده نامه  به تعدد غیرعادی فرزندان میان مردم مازندران اشاره می کند .به مخاطب نامه یعنی جسنف ،شاه مازندران ، این نصیحت می شود که داشتن فرزند زیاد امری ناپسند است .
 جمعیت زیاد و غذای کافی و بر خورداری از فرهنگی ریشه دار و قوی که هندوان متمدن با خود داشته اند ، سبب ظهور یک قدرت محلی  تازه در منطقه می  شود . هیچ قدرتی در طبرستان پیش از این ، ظهوری این چنین پر رنگ نداشت . از همین رو است که در زمان ظهور اردشیر بابکان ، ناحیه وسیع پتشخوارگر که مازندران بخشی از آن بود ،  در سیطره قدرت سیاسی حاکمان مازندران قرار می گیرد . گفته می شود که در آن زمان، حاکم وقت این ناحیه از ایران ،تنها رقیب قدرتمند سر سلسله ساسانیان ،یعنی اردشیر بابکان  شناخته می شد . اما جسنف حاکم وقت مازندران، دست اطاعت به سمت اردشیر دراز می کند و اردشیر نیز حکومت او را بر پتشخوارگر(فرشواد گر) که شامل مناطقی وسیع از آذربایجان تا گرگان بود ، به رسمیت می شناسد . عهد و پیمان درباریان ساسانی با مازندرانیان تا چند قرن بعد از آن ، یعنی تا اواخر سلطنت قباد، شاه ساسانی ،شکسته نــشد . گر چه به تدریج بخش های مهمی از پتشخوارگر توسط حکومت مرکزی از تصرف دیوان مازندران خارج می شود .
 آخرین حاکم خود مختار مازندران  که ظاهرا فقط بر طبرستان و شاید هم تنها برحوزه تجن، بزرگی و یا حاکمیت داشت به توسط کیوس یا کاوس شاهزاده ارشد ساسانی برکنار می شود و همانطور که بدان اشاره خواهیم نمود به دستور او است که جسد آن مرد یعنی شاه مغلوب مازندران را به دلیل تسلیم نشدن  قطعه قطعه می کنند .ظاهرا حوزه تجن مرکزیت سنتی  و محل سکونت اصلی دیوان مازندران بود .
نقل قول های سید ظهیرالدین بن سید نصیرالدین مرعشی مورخ مازندرانی( قرن نهم هجری) مولف کتاب معتبرتاریخ طبرستان و رویان و مازندران به اهتمام برنهارد دارن(چاپ اول پاییز 1363- نشر گستره)  ،به منظور حضور ذهن خوانندگان عینا در این جا نقل می شود .

…….- درتواریخ که اهل بصیرت جمع کرده اند مسطور است که در ایام اسکندر ذوالقرنین که ممالک عجم را به ملوک طوایف قسمت می کرد اجداد جنفشاه را که از ملوک عجم ما تقدم بودند طبرستان داد . از ابتدای ایالت اجداد جـنفشاه تا هنگام ایالت او  و او معاصر اردشیر بابکان است دویست سال بود و از جـنفشاه تا آخر اولاد او که نسب شریفش منقطع گشت دویست و شصت و پنج سال و آخر عهد او و انقطاع نسبش در عصر شاه قباد که پدر انوشیروان عادل است و می گویند که چون از ایام دولت قباد سه سال مانده بود که منقضی گردد کیوس را به مملکت طبرستان فرستاد و استیصال اولاد جنفشاه کرد والعلم عندالله  چون کیوس به طبرستان آمد سه سال از سلطنت قباد مانده بود .........ابتدای ایالت کیوس تا هجرت پیامبر مرسل علیه الصلوه رب العالمین نود و دو سال باشد... . (ص318)

…… این حکایت از تالیف مولانا اولیا الله آملی المرحوم نوشته شده که پادشاهی طبرستان تا به عهد قباد ابن فیروز که پدر انو شیروان است در خاندان ـجنفشاه مانده بود  چنانکه شمه ای از آن قبل از این ذکر رفت و چون چنانکه عادت تصاریف زمان است مقراض روزگار اسباب انساب ایشان را به انقراض رسانید  و الباقی هوالله الواحد القهار . قباد از این آگاهی یافت  پسر بزرگتر خود کیوس را به ایالت طبرستان فرستاد و کیوس مرد شجاع و با هیبت بود.. (ص201)

-…..- جنفشاه و اولاد او تا عهد قبادبن پیروز حاکم طبرستان بودند و ملک تمامی ممالک فرشوادگر از عهد ذوالقرنین تا عهد قباد در حیطه تصرف ایشان بود  اگر احیانا بعضی ولایات با استیلا و غلبه قهری از ایشان مسلوب می گشت طبرستان را همیشه حاکم و اولامر بودند..(ص31)

توضیح: در زیر نویس ص 31 کتاب  بر اساس یکی از نسخ خطی جنفشاه همان جسنفشاه  است .

ملاحظه می شود که مورخان به گونه ای سخن می گویند که گویی آمدن کیوس به مازندران  حادثه ای کم اهمیت و رویدادی بدون خونریزی بوده است .  اما نگاه دقیق ، از یکی از بدترین و خشن ترین وقایع تاریخی پرده بر می دارد. یعنی کشتار وسیع  وغارت  مردم مازندران ، مردمی که بزرگان نزدشان ،از روی احترام، ملقب به دیو (deva) بوده اند . بزرگانی که تقریبا همه آن ها به دستور کیوس به قتل رسیدند . قتل عامی که، اگر فردوسی هم از آن  یاد نمی کرد ،راه حدس و گمان درست به روی ما  بسته نبود . فردوسی بزرگ این ماجرا ، یعنی تهاجم بی رحمانه کیوس به مازندران را،  به  گونه ای نقل می کند که هنوز خوانندگان شاهنامه آن را بخشی از اسطوره کیکاوس کیانی ، بپندارند ! دلیل این تناقضات تاریخی چیست ؟ شاید به مرام کسانی بر می گردد که مردان سیاسی  آن روزگارمحسوب می شدند و برای کسب منافع ، سعی در کتمان حقیقت داشتند  ، یا به مورخانی ارتباط پیدا می کند که تعصب و ترس ، طمع و نادانی مانع راست گویی شان شده است . همه می دانند که بعد از آن فاجعه و تا چندین قرن ، بعضی خاندان ها، به بهانه آنکه از سلاله ساسانیان یا از نواده های کیوس اند، با پنهان داشتن این راز هولناک و نیز انکار تاریخ، برمازندران و طبرستان ، و بر مردم آن حکم رانده اند .

جسنف
 
نوشته یی تاریخی متعلق  به زمان ساسانیان ، نامه معروف به نامه تــنــسر است14 .  هیربد هیربدانِ دربار ساسانی ،تنسر ،در نامه یی مفصل به فرمانروای وقت مازندران  یعنی جسنف، او را  به اطاعت از دربار ساسانی، ترغیب می کند . او در آن نامه به نکاتی اشاره می کند . با وجود تردید از سوی بعضی ها ،به اعتقاد بسیاری دیگر، این نامه به لحاظ تاریخی با اهمیت است . اگر چه نگارنده معتقد است که تفاسیر تاریخی در مورد این سند،  به دلیل ابهامات فراوانی که در مورد تاریخ مازندران در میان است، هنوز قانع کننده نیست .  مثلا به عنوان نمونه ، واژه  جسنف که واژه یی سنسکریت jaiSNava به معنای فاتح و هم به معنای خورشید است، متاسفانه  به گونه ای نادرست معنی  می شود و این واژه ، معرب واژه یی  فارسی، چون گشنسف دانسته می شود.
 خورشید ، باکالیجار ، شمس المعالی و جسنف ، لقب حاکمان و سلاطین مازندران در گذشته های دور و نیز بعد از ظهور اسلام  بوده است ، یعنی مازندرانیان لقب بزرگان خود را همیشه به روشنایی و خورشید پیوند می دادند15 . باکالیجارهم ، در سنسکریت به معنای خورشید منطقه و یا  چراغ ولایت است.  
در چندین قرن حکومت مستقل و خود مختار ، تنها فرمانروای مازندرانی که نامش در تاریخ پیش از اسلام، باقیمانده ،همان جسنف است . گفتیم که اردشیر بابکان سر سلسله ساسانیان به سرکوب حکومت مازندران اقدام نکرد  و داشتن رابطه ای دوستانه را با  فرمانروای وقت آن ولایت ،جسنف ، ترجیح داد .  جسنف نیزاطاعت از پادشاه ایران را پذیرفت و این ارتباط صلح آمیز تا چند قرن و تا اواخر سلطنت قباد شاه ساسانی ادامه داشت .

3-    اشاره به بعضی نکات در تاریخ شفاهی مازندران
 
ارتباطی نزدیک با دامغان (هکاتوم پیلوس) سبب گردید، که حوزه تجن  و اطراف این رود،در زمان سلوکیان و اشکانیان محل استقرار مهاجرین هندو شود . گواه ما ،نام طایفه ها و اسامی روستاها ، نهر ها و رودخانه ها است که به آنان در ادامه اشاره خواهیم داشت  .
در حوزه تجن و بعضی از روستا های کهن متعلق به آن ، بعضی  طایفه ها القاب خاصی برای خود قائل اند . مثل بریمان  و کاردر . با مرسوم شدن صدور شناسنامه، بسیارشان، این نام ها را نام خانوادگی  خود بر گزیدند . مثلا مردمی با نام خانوادگی بریمانی از این دسته اند . بریمان ها هنوز هم خود را مهاجر می دانند ، ولی هیچکدامشان از وطن باستانی خود اطلاعی ندارند16 . بعضی از آن ها زمان  مهاجرت اجدادشان را فقط چند قرن پیش عنوان می کنند . حال آن که درپای سندی اصل و معتبر با تاریخ 806 هجری قمری ، امضای یک بریمان را نگارنده خود دیده است(تصویر  این سند در کتاب ساری و آغاز تمدن برنج درج شده است ) و جالب توجه ، موضوع وفات و یا شهادت معصوم زاده ای است که برادر حضرت رضا (ع) است و قریب یک هزار و دویست سال پیش در کولا به خاک سپرده شد . در مورد چگونگی شهادت این امامزاده ،  نام کاردر و بریمان همیشه به میان کشیده می شود و کاردرها  موضوعاتی را به مردم بریمان نسبت می دهند که خوشایند بریمان ها نیست . اگر چه این دو طایفه از گذشته ای دور در کنار هم و در صلح و صفا زندگی می کنند ، با این وجود، بعضی زمزمه ها و افسانه ها که از زبان مردم به ویژه از زبان کاردر ها شنیده می شود، حاکی از نوعی تضاد ریشه دار تاریخی ، میان این دو طایفه است. در کتاب ساری و آغاز تمدن برنج و دیگر نوشته ها ،نگارنده به ریشه سنسکریتِ نامِ این دو طایفه اشاراتی نموده است . مثلا بریمان ها بازماندگان مردمان برهمن اند  و همیشه برهمنان از اشراف هندوان محسوب می شدند .کاردرها نیز مردمانی بی زمین بودند و به گواهی معنای نامشان در سنسکریت  karadhRta) و ( karada آن ها بهره مالکانه می پرداختند وفقط مالک دست های خود بودند !  اگر زمینی در تصرف آنان بود ،  مشمول پرداخت بهره مالکانه به بریمان هابود . حتا تا چندین دهه پیش از این ، این وضع، بیش وکم باقی بود . اکنون سال ها است که آن اوضاع عوض شده . ولی ، اصطلاحاتی نظیر بریمان محله و کاردرمحله17 ، هنوز از زبان مردم شنیده می شود .
در یک روستای دیگر یعنی ورند، نام  دوطایفه جلب توجه می کند ،بریمان ها  و اندرامی ها.
 نام اندرامی، معرف طایفه ای است که گاهی گفته می شود از محل و روستایی نزدیک به ورِند، نقل مکان نموده اند . اندرامد ن indramedin در سنسکریت اشاره به مردمی است که ایزد ایندرا دوست و پشتیبان آنان است .


اسامی آبادی ها

توجه به اماکنی با نام سنسکریت در اطراف رود تجن وهمچنین توجه به نام نهرهایی که از این رود بهره می گیرند ، حتی خود نام تجن ، مستندات تاریخی با اهمیتی را  شکل می دهند. در جدول زیر نام بیست آبادی همراه با وجه تسمیه احتمالی آن ها آمده است .

بعضی آبادی ها در اطراف رود تجن 18

شماره
نام آبادی یا محل  در زبان مردم  
              واژه سنسکریت            
                       با فونتیک HK 
معنای واژه سنسکریت             
با اشاره به موقعیت محل             
1
کـنـتاkantha گلوگاه ( موقعیت محل کنتا گواه این معنا است.)                
2
دسـلـه
 doSala  طبیعتی خراب  (ریزش مدام  سنگ و خاک از بلندی های کنار معبردر محل دِسِله هنوز هم مانع رفت و آمد می شود.)           
3
 زلــم  zalamukha  نوعی برنج                   
4
 تـا کام  tA+kam  .                (   ر. ک. به متن کتاب       مازندرانی و سنسکریت کلاسیک         )
5
 ورنـد  varendra  مقام سلطنت                    
6
ورکی
varaka
نوعی برنج                     
7
 امــره  amri  انـبه، یاآن جا که درخت( مقدس) انبه است. (ر.ک. به متن کتاب مازندرانی و سنسکریت ...)                         
8
 هـولار  holarA  نامی برای اماکن و جای ها               
9
 پـنه (کلا)  Pani+ khala  جایی که بازار است و آن جا خرید و فروش  در جریان است .                
10
 تِرِم  tirima  نوعی برنج(تارم؟)                  
11
 دِزا  deza     
 منطقه ،جا ، محل                    
12
 کولا      Kula

 روستای خانوادگی .... پایگاه نظامی.(خرابه های مارو قلعه که احتمالا ا ستحکاماتی نظامی بود، درکنار تنگه کولا و در پرچی کلا است، پرچی کلا از توابع کولا محسوب می شود)
13
 اِسـپِـرِز  *  spRz  دست یافت،(محل) تماس              
14
 هــه ولا  *  hi+velA  سرمرز، سرحد                    
15
 سمسکنده *  samAskanna      ضمیمه ، ملحق                      
16
 گلما      *  gulma  ایستگاه نظامی،پادگان                   
17
 وِلا شِد   *  velA+siddha  حد نوار مرزی                        
18
 اِسبُو(کلا)**  Apsu+ khala  عرصه مستغرق -در آب                  
19
 اِسـپِه ورد شوراب
(دهستان)
 sphAy  vardh surabhi  قطعه (ملک) وسعت یافته و پر برکت(دشت یکپارچه و برنجستان به وسعت چند هزار هکتار)                
20
 ســاری
(شهر)
 sari  ربع دایره جهت نما(انحنای ساری رود ، انحنایی که ساری قدیم را در خود جای می دهد . )
ترتیب اسامی بر مبنای توالی در موقعیت مکانی هر محل است . به پا نویس شماره 18 مراجعه فرمایید.

کثرت اسامی به سنسکریت، آن هم در منطقه ای محدود که باریکه ای است به طول  چهل تا پنجاه کیلو متر ، بسیارجلب توجه می کند . همه آبادی های مندرج در جدول ، در اطراف و یا نزدیک تجن و یا در کنار سرشاخه های  آن رود واقع شده اند . می توان دریافت که این ناحیه، روزگاری، محل سکونت گروهی شد که به زبان سنسکریت کلاسیک و یا زبانی نزدیک به آن سخن می گفتند . در قدم اول، روشن است که زمان آمدن آن ها به منطقه، قدیم تر از زمانی است که زبان سنسکریت از رسمیت افتاده است . رونق کشت برنج هم، در منطقه ، بر اساس شواهد ،سابقه اش، ازقرن اول پیش از میلاد فراتر میرود ، پس نشان می دهد ،مهاجرت ، حتا، بسیار قدیم تر از آن زمان اتفاق افتاده است و مطابق آن جه که گفته شد، این اتفاق ، احتمالا در وقت اوج گرفتن روابط  سلوکی ها و هندی ها، در قرن سوم پیش از میلاد رخداده است،  یعنی دو هزار و سیصد سال پیش تر از زمان ما !
اسامی مربوط به ابزار کار  مثل بِـِل  که همان بیل است و گِرواز، نوعی ابزار که دسته ای چوبی دارد و شبیه اسکنه ای بسیار یزرگ است وبلوکه بیلچه مانند است و دسته ای بلند  دارد و لش که برای خرد کردن کلوخ پس از شخم زدن زمین به کار می رود و نیز چنگه که فارسی آن شن کش است و اِزال(es+hAla ) که همان گاو آهن است و جِت(jit ) که برای تسلط بر گاو است و به هنگام شخم  زدن برگردن حیوان می گذارند، یعنی همان یوغ ، همه این اصطلاحات  به وضوح با واژه های سنسکریت مربوط به خود منطبق و یا نزدیک  اند .     نام بخش های مختلف زمین در کشتزار برنج  و موقعیت هرقطعه یا هر بخش نسبت به یکدیگر و یا نسبت آن هابه موقعیت جریان آب، مثل زمین بالا دست (پلوچی زمین)، زمین پایین دست (شوآری زمین)  و امثال آنها نکاتی است که جلب توجه می کند  . زمین های شیبدار به  قطعاتی کوچک یعنی اولی تقسیم می شوند، این نوعی تراس بندی جهت تراز نمودن سطح زمین و یکنواخت شدن عمق آب است. واژه های اخیرهم با واژه های سنسکریت مربوط به خود، دارای انطباق بوده و به هم نزدیک اند . در کشت برنج ،مطابق معمول می بایست زمین غرقاب شود ، به نحوی که تا ارتفاعی از ساقه متعلق به بوته برنج، همیشه درون آب باشد .
به وجه تسمیه روستا ها  و واژه های مصطلح میان مردم و نیزبه سنسکریت هر کدام از واژه ها ،  وبه نام نهر ها و رودخانه ها در کتاب مازندرانی و سنسکریت کلاسیک ، تالیف نگارنده ،اشاره های کافی شده است .

 در مجموع  و بر اساس اطلاعاتی که ارائه  می شود، شاید بتوان  با صراحت عنوان نمود که برنج کاری در خطه مازندران به توسط مردمی مهاجر آغاز شد،  مردمی که زبان سنسکریت و یا زبانی نزدیک به آن، زبان رسمی شان بود .
امروز در میان مردم مازندران گروه هایی از اقوام مختلف  دیده می شوند . گروه هایی از مردم کرد ،ترک، عرب ،بلوچ و گروه هایی دیگر مانند مردمان گرجی که به توسط شاه عباس به مازندران کوچانده شدند . با وجود این ، زبان مازندرانی میان تمامی این مردم مغتنم بوده و شاید کسب و کار شالی و دامداری سنتی که همیشه  بسیاری به آن ها مشغول  می شدند ،در ایجاد این رغبت موثر  افتاده است . مازندرانیان تعصبی به زبان خود نشان نمی دهند . اقلیت های زبانی ، زبان مازندرانی را فرا گرفته و در مواردی از زبان خود دست کشیده اند .
 مطلبی غیر قابل انکار آن است که زبان امروز مردم مازندران ، زبان دورگه یی است که نشانه های روشن از گذشته با اهمیت را با خود خفظ نموده است .

چرا زبان خدایان19 ؟
 
گفته می شود که برهما (Brahma) خدای هندوان، زبان سنسکریت(Sanskrit ) را خلق کرد .از همین رو به این زبان ، زبان خدایان گفته می شود . به اعتقاد مردم هندو سنسکریت مادر تمام زبان ها است . زبان سنسکریت به داشتن وضوح و زیبایی شهره است و توجه جهانیان امروز هم  به آن جلب شده است. سنسکریت یکی از زبان های رسمی هندِ امروز محسوب می شود  .
سنسکریت( کلاسیک) درفاصله پانصد سال پیش  تا هزارسال پس از میلاد در منطقه یی بسیار وسیع  از شرق آسیا و به ویژه شبه قاره هند رواج داشته است .  پانی نی (Panini) بزرگترین دانشمند تاریخ ، در زمینه گرامر و دستور زبان ، اهل پنجاب ، درهمین دوران می زیست . او کتاب معروف دستور زبان خود را برای سنسکریت تدوین نمود . دوکتاب حماسی عظیم هند با نام های نارایانا و مهاباراتا به توسط  مولفین آن ،  در همان عصرتدوین شده است .
همانطور که بیان گردید ، به اعتقاد نگارنده ، زبان مازندرانی، در اصل  زبان سنسکریت و یا زبانی نزدیک به آن بود و تحت تاثیر نیرومند زبان های رسمی در ایران قرار داشته است . با وجود همه این تاثیرات ، زبان مازندرانی هنوز هم  بخشی قابل توجه از واژگان و همچنین بعضی رگه های دستوری  خاص خود را بعد از دو هزار سال  حفظ نموده است .گرد آوری قریب پانصد واژه و اصطلاح خاص مازندرانی که با اصل سنسکریت خود مطابقت داشته و یا به آن ها بسیار نزدیک  اند ، گواه این مطلب است . قریب چهارصد تای آن در کتاب مازندرانی و سنسکریت کلاسیک (روایت واژه ها ) درج گردیده و بقیه نیز در فرصتی  مناسب از سوی نگارنده مورد اشاره قرار خواهد گرفت . اشتراکات ساختاری زبان سنسکریت و گویش مازندرانی مطلبی اسـت که نـیـازمند دقـت فراوان  است "هم مانندی ضمائر انعکاسی در گویش مازندرانی و زبان سنسکریت " موردی است که نگارنده آن را در نوشتاری با همین عنوان به بعضی استادان زبان شناس و همچنین به فرهنگستان ادب فارسی و به بخش گویش شناسی آن معرفی نموده است20 .

[ شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ