دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

راستش پریشب مطلبی راجع به مصرع بالا تایپ کردم که خیلی هم براش زحمت کشیده بودم و موقعی که اومدم کپی کنم اینجا یهو پرید، واقعا ناراحت کننده بود چون ٢ ساعت وقت برا اون چند سطر مطلب گذاشته بودم، برای اینکه می خواستم با رعایت تمام جوانب، بدون اینکه حرف و حدیثی درست بشه، لپ کلام رو برسونم و واقعا برام مهم بود که هدفم رو به نحو احسن اینجا بیان کنم ولی حیف که نشد، الانم هر چی سعی می کنم، ذهنم باز نمی شه تا بتونم دقیق بشم رو موضوع. انشاء الله در اولین فرصت مطلبم رو راجع به این موضوع اینجا می نویسم.

فکر کنم شما هم مثل اکثر کسانیکه تو نگاه اول با این جمله روبرو می شن، ذهنتون رفته سراغ موضوع خاص یا لا اقل مثل من دارید به این فکر می کنید که این چه گناه پر از لذتیه که اینچنین طرف رو سر مست کرده. خوب قطعا نمی تونه مثلا دزدین یه آدامس از یک سوپر مارکت باشه که بعد از میل کردنش این حس قشنگ بهت دست بده، یا مثلا غیبت کردن پشت سر کسی که ازش بدت میاد، یا نامردی کردن در حق کسی که با هاش مشکل داری و یا مثالهائی از این دست، چون منم واقعا فکر می کنم این لذتش خیلی غلیظه.

می دونید که سرکار خانم فروغ فرخزاد بعد از سرودن این شعر از طرف تمام فامیل، حتی پدرش و همسرش طرد شد و کارش به جدائی کشیده شد. اینو گفتم چون واقعا نمی تونم اون نتیجه ای رو بگیرم که اونا گرفتن، چون به نظرم خیلی احمقانه میاد که من یه همچین گناهی بکنم و بعدش بیام و اون رو تو بوق و کرنا بکنم.

حالا چرا یهو این شعر به ذهنم رسید؟ 

چند روز پیش می خواستم کاری کنم که نشد، یعنی خودم نخواستم، تا پای کار رفتم بعد پا پس کشیدم و اگه انجام می دادم شاید لذت بخش می شد، تاکید می کنم، شاید لذت بخش می شد و شایدم از دل و دماغم می زد بیرون یعنی نه تنها لذت نمی کردم برعکس ضد حالم می شد. یه توضیح مختصر بدم: اونم اینکه اگه اسم فروغ رو آوردم فقط بخاطر این بود که اسم شاعر و نویسنده این مطلب رو بدونید و یه شیطنتم کردم تا بتونم کمی براتون ذهنیت درست کنم، والله من نه در جایگاهی هستن که بخوام در مورد فروغ صحبت کنم ، نه شناخت کافی رو ایشون و سروده هاش دارم، در عین اینکه مطالعات خوبی در موردش داشتم.

می خوام این موضوع رو همینجا تمومش کنم چون سرنخ رو گم کردم و نمیدونم اون روزی که می خواستم این مطلب رو بنویسم ته ذهنم چی بود، خلاصه پیر شدیم دیگه (پیرمون کردن این .... مردم)

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ