دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

به نام خدا

مدت زیادیه که از درست کردن این وبلاگ می گذره ولی من این دومین باریه که  وقت می کنم کمی در آن مطلب بگذارم و  اگه تعریف از خود نباشه باید بگم سرم شلوغه و اصلا وقت سر خاروندن ندارم.  اینبار هم مثل دفعه قبل بدون برنامه قبلی وارد سایت شدم و فقط میخواستم سری به میلم بزنم که از اینجا سر درآوردم و گفتم برای اینکه وبلاگ خالی نباشه چیزی نوشته باشم. از همشهریها و به خصوص از همولایتی های عزیزم خواهشی دارم اونم اینه که اگه میتونند مطالب علمی و سرگرم کننده  در مورد اون منطقه رو  برام بفرستند تا در سایت از آنها استفاده کنم. البته بر من منت می گذارند. چند تا از دوستان یادداشت گذاشتند از اونا تشکر می کنم و وبلاگهای خوبی هم دارند. البته امیدوارم منو ببخشید و این مطالبی که من می نویسم رو به حساب بی سوادی من بگذارید. راستی دلم برای اجارستاق (اجوستا) و لارما تنگ شده چون دیگه فقط سالی یکبار بیشتر نمی تونم به اونجا برم اونم برای چند ساعت. دلم لک زده برای  اونجا و برای موندن برای حداقل یک شب در اونجا. خوب ایکاش همه چی بر وفق مراد آدمها پیش بره مخصوصا اموری که تاثیر صد درصدی در زندگی آدمها دارند برای ما که اینطور نبود. یهو همه چی از دست رفت اصلا نفهمیدم چطور. فراموش نشدنیه؛!

اما چه کنم      وین رنج دلنواز زمن دست بر نداشت

از یاد تو کجا بگریزم که بی گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم

اونجا جای غریبی و البته محبوب و غریبه ای داره که محبوبه

خوب اینا که گفتم بدلیل دلتنگی منه و چون از دل بر میاد لاجرم بر دل هم چی  . . . .

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

خوب الان ساعت ١٢ شبه و در ماه مبارک رمضان هستیم. امیدوارم مارو از دعای خود بی نصیب نگذارید.

من منتظرتم.  به امید دیدار


اینجا تبلیغات زیادی برای اونجا می کنم اینکه از نظر زیبائی لنگه نداره   هر کی یکبار رفته عاشقش شده    خلاصه ندونده آدم چه دونده؟

من دو بار اونم وقتی بچه بودم از لارما تا تاکام پیاده اومدم. یکبار فکر کنم سالهای 59 یا 60 بوده و یکبار هم فکر کنم 63 یا 64 بوده. اون زمونها برق نداشتیم جاده خوب نداشتیم با یک بارون و سیلاب کوچیک راه غیر قابل عبور می شد. البته مواقعی که همه چی ایده آل بود با نیسان وانت می رفتیم و می اومدیم یه بار یادمه یکی از چرخهای نیسان تقریبا تمام پیچهاش در رفته بود و فقط یه پیچ نصفه و نیمه چرخ رو نگه داشته بود که خدا به خیر گذروند. یکبار هم از عبور ورکی تا اجوستا پیاده رفتم اونم ساعت 12 شب . چه شبی بود نفهمیدم چه جوری رسیدم. حالا خدا رو شکر جاده ها آسفالت شده. برق رفته تلفن رفته نونوائی داره..... آخرالزمونه نونوائی!!!!

 

[ دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ