دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

تا حالا شده دلتون بخواد چیزی رو فریاد بزنید و بگید تا تموم عالم و آدم بدونند ولی عقلتون بهتون بگه نه، صد در صد برا همتون پیش اومده این همون حرفه دله که همیشه با عقل در جنگه ..... بگم ، نگم ...... می گم .......وای.ی.ی.ی.ی.ی نمیشه بگم

اما ای کاش همیشه یکبار و فقط یکبار به موقعش بتونی بگی

دوست داشته، دارم و خواهم داشت تا ابد.

این یکی از اون کلماتی هست که همیشه تو گفتنش مردا کم میارن و این همون اکسیریه که دختر خانوما رو اسیر خودش می کنه (البته برای اولی همیشه صادقه نه برای کسانیکه دلشون رواتوبان فرض کردن)

تو دوران بین نوجوانی و جوانی که پسرا تو عوالم خاصی سیر می کنن یه رمان عشقولانه خوندم که خیلی منو تحت تاثیر قرار داد و بعضی از اتفاقات اون داستان برام واقعا جالب بود و دوست داشتم اون اتفاقات برای منم بیافته و فکر کنم اینجا بود که راه رو اشتباه گرفتم و چون اون اتفاق ملکه ذهنم شده بود منم اون راه رو رفتم و دقیقا همون اتفاق تو داستان برا منم پیش اومد. نه واو به واو اون ولی مهم آخرش بود که عین همون شد. لجبازی و .....................................................پشیمانی

یکی از دوستان یه کامنت گذاشت که چرا خودت رو معرفی نمی کنی مگه می ترسی و از این حرفا، خدمت اون دوست عزیز و خیلیای دیگه که میان اینجا و ممکنه به هویت من پی نبرند عرض می کنم براحتی می تونن تو این وبلاگ و مجموعه وبلاگهای من که پیوست همین بلاگه کاملا اسم و تلفن و مشخصات منو پیدا کنن و لازم به ذکره که خودم از قصد  اینکارو کردم که هر کسی وارد سایت شد و مطالب رو خوند سریع به هویتم پی نبره و اونی که براش ارزشمندم و می خواد بدونه من کیم یه خورده زحمت بکشه و منو پیدا کنه.

 اینو نگفتم یه وقت فکر کنید دارم خودم رو خیلی تحویل می گیرم فقط خواستم جواب اون دوستم رو بدم که بدون تحقیق به ما انگ ترسو بودن زد. راستش من آمار مراجعین به سایت رو دارم ولی اینکه چند نفر اونا بچه محلن و چند نفر اونا رفیقند رو نمی دونم و خیلی هم دوست دارم کسانیکه میان اینجا یه پیغام کوچولو بزارن.

از کجا به کجا رسیدیم به امید خدا بالاخره یه شب می شینم و حسابی اینجا تخلیه می کنم خودمو.

یه شب با چند تا از بچه ها حول و حوش ١۵ سال پیش بالای افرابن یه حرکتی کردیم که آخرش غلط زدن از اون بالا تا محل بود و یه خورده خنده بازار. یادش به خیر دیگه اون روزا بر نمی گرده و دیگه اون روزا تکرار هم نمی شه

خوب می دونید که من فوتبالم بدک نبود و البته یه خورده هم بد اخلاق بودم و بعضی اوقات آخر فوتبال یه خورده گرد و خاک می کردیم، یه بازی با ورکی داشتیم تو زمبنه هتل سالاردره و ما هم دو به یک یا سه به یک بردیم و فکر کنم منم ٢ تا گل زدم که یکیش از وسط زمین بود خیلی گل با حالی بود، دروازه بان اونا یه خورده قدش کو تاه بود و هر چی کش اومد نتونست توپ رو بگیره و توپ رفت توگل مربی باشگاهمون هم اون روز اونجا بود و خیلی هم شاکی می شد من تو محلات بازی می کردم و تمرین بعدی حسابی ما رو دعوا کرد ولی قسمت جالب این خاطره اینجا بود که این بازی آخرش به یه دعوای جانانه بین لارما و ورکی تبدیل شد و از چوب و چماق بگیر تا چاقو و سنگ و کلوخ پیدا می شد.

مقصر اصلی داستان هم طبق معمول من بودم هر چند خودم فکر می کنم اصلا مقصر نبودم چون کمک داور فامیل یکی از اونا بود و همش به نفع می گرفت منم یه فحش جانانه بهش دادم طوری که نشنوه ولی نگو فامیلشون بغلم وایساده بود و اونو شنید و دعوا از همون جا کلید خورد و آخر بازی هم حسابی از خجالت همدیگه بیرون اومدیم.

راستش من دعوا رو شروع کردم ولی مربیمون سریع اومد منو از معرکه بیرون برد و جلوی من مثل یک بادیگارد وایستاد و چون یه خورده مورد محبت لارمائیها هم بودم اونا هم حسابی پشت من در اومدن منجمله کامران مرادی که تا مدتها با اونا دعوا داشت و یکی از انا رو تو شهر دنبال هم کرده بود. آخرش هم یه چند نفری کتک خوردن و با اومدن مامورا دعوا تموم شد. البته بعدها تو یه بازی دیگه که با ورکی داشتیم و اینبار من تو تیم اجوستا بازی می کردم همون آقای فامیل داور هم بود و اول بازی منو متهم کرد که تو بازی قبلی که منجر به دعوا شد من حرفه ای بازی در آوردم و اعصاب اونا رو بهم ریختم و اونا دیگه تمرکز لازم رو نداشتند ولی خدا وکیلی اینطوری نبود داور به نفع می گرفت و منم از عصبانیت یه حرفی زدم چه می دونستم اون آقا باجناقشه.

 

[ جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸ ] [ ٢:۳۸ ‎ق.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ