دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خوب همونطور که می بینید زیاد نمی تونم بیام اینجا و مطلب بزارم ولی سعی می کنم هر بار که اومدم یه چیزی بنویسم. امشب به نظرم رسید می تونم اینجا یه کار خوب  انجام بدم و اونم جمع کردن بچه محلها دور همه. اونم کجا؟ اینجا ..

پیشنهاد می کنم تمام دوستانی که به این بلاگ سر می زنن همون لحظه که مطالب رو خوندن یه خاطره از لارما یا اجوستا برام بنویسند تا منم اونا رو تو بلاگ قرار بدم. بدون هیچ کم و کاستی. فکر کنم اینطوری بتونیم با هم این وبلاگ رو به خوبی اداره کنیم و منم سعی می کنم منبعد بیشتر به اینجا بیام. راستش هر بار که میام و پیامهای بچه ها رو می بینم کلی خوشحال می شم و خوشحالتر می شم وقتی می بینم که دوستان از این بلاگ خوششون اومده البته شاید کسانی هم باشند که خوششون نیومده باشه و نظرشون رو اعلام نکنن ولی من از پیامهای دلگرم کننده شما خیلی سپاسگزارم.

خب از تعارفات کم کنیم، من چند ماه قبل یه سری عکس از محل گرفتم و می خواستم بزارم تو وبلاگ ولی نتونستم، البته همون موقع یه کارائی کردم و عضو یه سایت عکاسی هم شدم و چند تا عکس هم اونجا گذاشتم ولی چون مدت زمان زیادی از اون موقع گذشته دیگه یادم رفته. سعی می کنم اون سایتو هر چه سریعتر پیدا کنم و عکسهای توپی که از لارما گرفتم رو اینجا بزارم. از اجوستا نتونستم عکسهای خوبی بگیرم چون فقط برای ساعتی اونجا بودم که اونم به دید و بازدید گذشت ولی مطمئن باشید بعد از دریافت نظرات مثبت شما نسبت به تهیه عکس با جدیت بیشتری اقدام می کنم.

خاطره اول رو خودم می نویسم

آقا من اون موقع که بچه بودم یعنی حدودا ١٢ یا ١٣ سالم بود اکثرا تابستونا و ١٣ روز عید رو لارما بودم با اینکه اجوستائی هستم ولی خوب لارما بیشتر حال می کردیم. یه روز از همون روزا با بچه های لارما که از هم سن سالهای خودم بودن تا ۵ یا ۶ سال بزرگتر از خودم یه چیزی حدود ١۵ تا ٢٠ نفر داشتیم گردو بازی می کردیم، برای من گردو بازی تو اون زمین خاکی پر از تپه و چاله واقعا سخت بود چون همش رو آسفالت و بتن بازی می کردیم، واقعا این یکی از خاطرات جالبیه که به یادم مونده، از بچه هائی که تو اون روز با هم بازی می کردیم زیاد به یاد ندارم ولی قطعا رضا تورانی، آیت اکبری، گلداش (فریدون رضائی) .... و کتون (کیوان ایمانی) بودند، اسم کتون رو به یاد دارم چون دلیل به یاد موندن این خاطره کار اون بوده.

خلاصه اینکه اون روز روز خوش شانسی ما بوده و  ما هم تو بازی آرچین کشت هر چی کشت می زدیم می بردیم و تقریبا هیچی برای دیگرون باقی نمی گذاشتیم، اونا هم کفری شده بودند که آی یه بچه شهری اومده اینجا داره مارو می بره و هی می رفتن گردو می آوردند، ولی چه فایده اصلا امکان نداشت اون روز من ببازم یعنی خدا هم نمی خواست چون من گردو رو به هر شکلی پرتاب می کردم اون چند دور روی زمین و هوا می چرخید و می خورد به گردوها و همه رو می ریخت، شاید باورتون نشه ولی دیگه انقدر شیر شده بودم از فاصله ١٠ متری دیگه به هدف می زدم. این وسط این آقا کتون (کیوان ایمانی) از همه غیرتی تر بود و تا من می گفتم خسته شدم می خوام برم اون نمی گذاشت، همه دیگه راضی بودن بازی تموم بشه و از شر من راحت بشن چون دیگه تحمل باختن رو نداشتن ولی اون ول بکن ماجرا نبود بد، پیله ای بود، تا اینکه بعد از ٢ یا ٣ ساعت بازی در حالیکه تمام جیبها و لنگه شلوارو توی پیراهن (پله) و همه جا پر از گردو شده بود و رضا تورانی هم به عنوان رفیق فابریک هوای ما و گردوها رو داشت (پسر عمه ای گفتن، پسر دائی گفتن) پامو تو یه کفش کردم که دیگه بازی نمی کنم. کتونم که پنج شش سالی از من بزرگتر بود با قلدری اومد جلو و گفت نمی زارم بری باید تا فردا صبح هم شده بازی کنی و همه گردوها رو ببازی. بچه هائی که کتون رو تو اون سن و سال به یاد دارن متوجه میشن که چرا این خاطره تو ذهنم مونده، واقعا اسطوره ای بود،  اینجا دیدم نه بابا یارو ول بکن ماجرا نیست و منم که حریف اون نمی شم، تازه خیلی هم گردو بردم، یه خورده از اون گردوها رو ریختم رو زمین و گفتم هر کی می خواد بگیره، من اصلا نمی خوام، اونم فکر کرد دارم همه گردوها رو می ریزم زمین، تا اونا سر گرم جمع کردن گردو از روی زمین شدن منم فلنگو بستم و با سرعت نور خودمو رسوندم به خونه پدربزرگه. اینجا دیگه منطقه امنه و دست هیچکی به من نمی رسه، یه نفس راحت کشیدم و رفتم بالا....

چه شبی بود اون شب تا صبح گردو خوردیم.

[ سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ یک بامامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ