دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

آه! درد اندام مرا مرتعش میکند. این پاداش خدماتی است که برای این جانور دو پای بی مروت ستمگر کشیده ام. امروز آخرین روز من است. و همین قلبم را تسلی می دهد! بعد از طی یک زندگی پر از مرارت و مشقت و تحمل بارهای طاقت فرسا، ضربات پی در پی چوب و زنجیر و دشنام عابرین، همین قدر جای شکرش باقی است که این حیات مهیب را وداع خواهم گفت..

«صادق هدایت»

[ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:۱٠ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند، فقط او میتواند مرا بشناسد، او حتماً می فهمد ...
می خواهم عصاره، نه، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:
«ایــن زنـــــدگــــی ِ مـن اســت !»
«صادق هدایت»
[ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٩ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
 و نه آینده و نه گذشته‌ای...
چهارستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیــــم و شبها به وسیله‌ی دود و دم و الکل
به خاکش می‌سپریم
و با نهایت تعجب می‌بینیم که باز فردا سر از قبـــــر بیرون آوردیم...
مسخـــره بازی ادامه دارد!
      «صادق هدایت»
[ جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ٥:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
بین چندین میلیون آدم مثل این بود که در قایق شکسته ای نشسته ام و در میان دریا گمشده ام .حس میکردم که مرا با افتضاح از جامعه آدمها ، بیرون کرده اند.میدیدم که برای زندگی درست نشده بودم.


"صادق هدایت"
[ جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
جلو مهتاب، سایه ام بزرگ و غلیظ به دیوار می افتاد ، ولی بدون سر بود ! سایه ام سر نداشت . شنیده بودم سایه ی کسی اگر سر نداشته باشد تا سر سال می میرد .

بوف کور- صادق هدایت

 

[ چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ