دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

نویسنده : یزدان صفایی

Hittite Empire1 هیتی ها | تاریخ ما Tarikhema.ir

نامهای شاهان هیتیها ایرانی هستند، نامهای آرتاتاما Artatama و توشراتا Tushrata و میتواسا Mitwasa دست کم، بخشی ایرانی هستند(۱) به باور نگارنده[یزدان صفایی]، نام نخست که از دو جز «آرتا» و «تاما» ساخته شده به معنی «تخمه ی آرتا» یا «تخمه ی آشا» است.
نامهای «عاد» و «هود» با «هات» و «هیت» میتوانند در پیوند باشند.(۲)
هیتی ها در کتاب عهد عتیق بیشتر به صورت یکی از چند طایفه ای دیده می شوند که اسرائیلیان آنها را در فلسطین دیدند و نام ایشان چند بار در تورات میبینیم.(۳)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

قبل از شروع این مصاحبه باید عرض کنم دلیل اینکار فقط و فقط حمایت از یک همشهری نیست و دلایل زیادی داره که خودتون بعد ازخواندن مصاحبه متوجه خواهید شد،  من تو شهرم فوتبالیست بودم و همه هم دوره ایهام منو می شناختند ولی بدلیل ساختارِ مریض فوتبال در کل استان مازندران و بالاخص ساری و باند بازیهای وحشتناک در بین مسئولینِ فوتبال ساری، اجازه پیشرفت به من و امثال من هیچگاه داده نشد و باید همه بدونند که شیث کارِ بسیار سخت و بزرگی انجام داد تا تونست به اینجا برسه، اون یه شبه فوتبالیست نشد که یه شبه هم بشه اونو حذفش کرد و این مسائل رو فوتبالیستهائی مثل من به خوبی درک می کنند. در ادامه عرض می کنم که هدف قانع کردن کسی نیست بلکه پی بردن به واقعیته، در زشتیه عمل انجام شده و اشتباهی که کردن هیچ شکی نیست همونطور که خودشون هم بارها اعلام کردند ولی اتفاقهائی به مراتب شنیع تر و بدتر از این می افته و هیچ کس هم اونا رو نمی ببینه یا نمی خواد ببینه، حالا چی شد یه شبه همه مدافع اخلاقیات شدند خدا می دونه. یه خواهش هم از همشهریها، هم استانیها و همه فوتبالیستهائی که به نوعی حقشون خورده شده دارم، به هر طریقی که می تونید این مصاحبه رو به گوش مردم برسونید حتی یک نفر.

این مصاحبه برگرفته از سایت parsfootball  می باشد.

برای آگاهی از گذشته شیث به زادگاه او، روستای حمیدآباد رفتیم و دیدیم چقدر با شیثی که حمیدآبادی ها می شناسند بیگانه ایم. خانواده روستایی ساده و گرم رضایی از پسری می گویند که محبوب همه حمید آبادی هاست.

قدس: محبوبیت شیث در حمیدآباد نه به خاطر جنجال ها و خبرسازی هایش که بابت کارهایی است که واقعا قابل ستایش اند.

** پدر شیث: شوخ هست ولی بی ادب نیست

* علاقه به فوتبال از چه زمانی در شیث به وجود آمد؟

- از همان کوچیکی علاقه داشت و همیشه در زمین فوتبال بود. از مدرسه می اومد می رفت زمین فوتبال با بچه ها بازی می کرد. از کوچیکی عادت داشت داخل بچه های بزرگ بازی کنه و همش به بزرگترها می گفت منو بازی بگیرید!

* و ماجرای حضورش در تیم ملی نوجوانان؟

- شیث در یک باشگاه در ساری بازی می کرد. یک روز در 13 سالگی نامه آورد که من می خوام برم تهران برای تست تیم ملی نوجوانان. ما ناراحت شدیم و گفتیم پسر جان تو رو کجا می خوان ببرن؟ گفت ما رو می خوان ببرن تهران از ما تست فوتبال بگیرند.
ما نگران بودیم و گفتیم شیث کوچیکه، چی کار کنیم؟ به دامادمان پول دادیم و اون رو برد تهران. آقای درخشان سرمربی تیم ملی بود و از شیث امتحان گرفت و شکر خدا قبول شد. داماد ما تنها برگشت. ما نگران شدیم و گفتیم بابا این سن و سال نداره. این تهران نمی دونه کجاست. خدا رو گواه می گیرم شیث از همان 13 سالگی نماز می خوند و اهل نماز بود. نسبت به ائمه اطهار اعتقادش خیلی زیاده و هر اتفاقی که می افته اول به من می گه باباجون اگه خواست خدا نباشه برگی از درخت هم پایین نمی آید. چند روز بعد من زنگ زدم برای آقای درخشان که گفت نگرانش نباش شیث تو کمپه و جاش امنه. الان شیث حدود 16- 15 ساله که از خونه رفته و تهرانه.

* الان چقدر به شما سر می زند؟

- خیلی کم می آد ولی هر وقت باشگاه بهش پول می ده سه میلیون رو می فرسته برای مادرش و می گه مامان این پول رو بین هر کسی که یتیمه تقسیم کن. بعضی موقع ها خانواده های یتیم میان منزل ما در می زند و می گن شیث برای ما پول نفرستاد که مادرش می گه من خودم می رم تهران ازش پول می گیرم. حتی به بهزیستی تهران هم خبر داریم هر ماه یک میلیون تومان می دهد.
شیث دو بار ما رو به کربلا فرستاد. بار اول به مادرش گفت که شش نفر از کسانی که اهل نماز و روزه هستند و توان خرج کربلا ندارند رو بفرست کربلا. دو سال پیش هم 5 نفر رو ثبت نام کرد. امسال هم هشت نفر رو برای مکه مکرمه ثبت نام کرد. پارسال هم برای ما خونه درست کرد و برای من یک ماشین خرید. من مریض هستم و توان کارکردن ندارم و شیث تمام هزینه های منزل ما رو می ده.

* شغل خودتان چه بوده؟

- کشاورز. هنوز هم توی زمین های مردم شریکی کار می کنم و محصول رو نصف نصف با صاحب زمین تقسیم می کنیم. مادرش هم پا به پای من تو زمین های مردم کار می کنه.

* شیث از کودکی همین قدر شیطنت داشته؟

- زیاد شوخ بود و آروم نبود ولی بی ادب نبود. بابت اتفاقی که اخیرا افتاده از همه خواهش می کنم که بچه من قربانی نشه ما بعد از خدا کسی رو به جز شیث نداریم. او نه تنها ما رو تحت پوشش داره، خیلی از اهالی روستا رو هم تحت پوشش داره. شیث شوخی باز هست ولی بی ادب نیست. در فیلم هم نمی بینیم شیث کاری کرده باشه. ولی اون متهم ردیف اول شده! آقای نصرتی هم بچه خوبیه و فقط یک شوخی قلقلکی کرد.

** مادر شیث: بعد از اون ماجرا من و پدرش مریض شدیم

* از شیث بگویید: «از کودکی اش و علاقه اش به فوتبال.»

من خیلی از شیث راضی هستم، خدا الهی از اون راضی باشه. بچه من از کوچیکی با توپ پلاستیکی بازی می کرد. من که سروصدا می کردم، توپ رو می برد قایم می کرد. خیلی از کوچیکی علاقه به فوتبال داشت. همه می اومدند به من می گفتند خانم رضایی این رو بفرست فوتبال که من می گفتم این رو کجا بفرستم من زن هستم و از پس کارها تنها برنمی آم. پدرش هم مریضه. به هر حال اومدن این رو بردن و رفت تست داد و قبول شد. خیلی اخلاق خوبی داشت و بچه خوبی بود. خیلی پدر و مادر دوسته. الانم به ما می گه مامان، بابا من اگه دارم بازی می کنم به خاطر شماست تا شما راحت باشید.
بچه من پسر باخدا و بانمازیه. هر دفعه که پول می گیره به من زنگ می زنه و میگه مامان پول می فرستم ببر بین اونایی که نیاز دارند تقسیم کن. دو سه نفر رو فقط بردیم تهران شیث هزینه درمانشون رو داد. یکی عمل چشم و یکی عمل اعصاب داشت که شیث درمان کرد. یک بچه کوچیک رو هم شیث برد تهران عمل قلب کرد و پسره خوب شد. به زن های بی سرپرست روستا هم کمک می کنه. هر دفعه می گه مامان سه چهار تا گوسفند بخر ببر در خونه یتیم ها تقسیم کن بده بخورن. خدای من شاهد ما هم همین کار رو می کنیم.

* و این اتفاقی که اخیرا برای شیث افتاده؛ نظرتان در این مورد چیست؟

- من از رسانه ها می خوام، خواهش می کنم، تمنا می کنم بچه من رو قربانی نکنید. این نون آور خونه منه. خواهش می کنم بگذارند بچه من بازی کنه. اون کمک خیلی هاست. اگه هم خطایی کرده به بزرگی خودشون ببخشند. خدا گواهه هم من و هم پدرش بعد از این ماجرا مریض شدیم. من رو توی یک روز سه بار بردند دکتر. کل اهالی محل از پسرم راضی هستند. به خاطر اینکه به همه کمک می کنه. هر دفعه کفش و لباس می خره می بره تو زمین فوتبال حمیدآباد بین بچه ها تقسیم می کنه. برای خواهرش خونه درست کرد، برای ما خونه درست کرد. برای ما ماشین خرید. برای یکی از هم محلی ها که نمی تونست خونه بخره، خونه خرید. تو راه می تونید برید سوال کنید. برای یکی ماشین خرید که الان داره آژانس کار می کنه و نونه زن و بچه اش رو می ده. شیث خیلی بچه رئوفیه، خیلی آقاست. از رسانه ها خواهش می کنم اگر بچه من تقصیری کرده اون رو ببخشند. پسرم شوخ هست اما بی ادب نیست.

** شعیب رضایی، برادر شیث: شیث الان از لحاظ روحی اصلا شرایط مناسبی نداره

* در جریان اتفاقی که برای شیث افتاده هستید؟

- من نمی گم در کل مسائلی وجود نداشته. اتفاقی افتاده که هم شیث جریمه اش رو داده و هم از مردم عذرخواهی کرده. متاسفانه این حرکت خیلی بازتاب داشته و خواهش من از رسانه ها اینه که خیلی روی این قضیه پردازش نکنند؛ چون تو کشورهای دیگه هم بازتاب داشته. شیث یه پسر پرانرژی و شوخ طبعه. ولی فکر نکنم این مسائل باعث بشه کسی رو خدای ناکرده برنجونه. شیث جدا از شوخ طبع بودنش واقعا می گم نمازش اصلا قضا نمی شه. اگر سفره ای، خرجی عاشورایی و مسائل خیری باشه همیشه پیش قدمه. تو خونه جدیدمان 8 ماهی است که مستقر شدیم و 6 سفره حضرت رقیه و فاطمه زهرا داشتیم. من خواهش می کنم از مسئولان بیشتر تامل کنند، بیشتر بررسی کنند و زود قضاوت نکنند. من خواهشم از مسئولان اینه.

شیث الان از لحاظ روحی اصلا شرایط مناسبی نداره. اینجا از هواداران پرسپولیس واقعا تشکر می کنم که هنوز هم دارن از شیث حمایت می کنند.

* طی این مدت سابقه داشت شیث همبازیانش را به حمیدآباد بیاورد؟

- یک بار با محسن خلیلی و یک بار هم با حجت زادمحمود به خونه اومد.

* شیث را بیشتر در کجا می بینید؟

- بیشتر ما می رویم تهران. تو تهران یک منزل اجاره ای داره.

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

باران کـه می بـارد......
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ...

-_-_-_-

بعضی حرفها هستن که پُست نمیشن.. بغض میشن..!!!

-_-_-_-

خدایا تو را اشنا دیدم و غریبانه غریبت کردم
وفایت را دیدم همیشه اما بی وفایی کردم
تو همیشه گرم ماندی و در سردترین لحظه ها به سراغت امدم
تو مرا چه دیدی,که اینگونه وفادار ماندی؟‬

-_-_-_-

تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...

-_-_-_-

به کودکی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : بازی .
به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : رفیق بازی .
به جوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : پول و ثروت .
به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : عمر .
به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟
چیزی نگفت . آهی کشید و سخت گریست ...

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

یک تاسوعا و عاشورای دیگه رو  سپری کردیم ولی هنوز هم پیام عاشورا رو نگرفتیم. امیدوارم عزاداریهای همه شما مقبول افتاده باشه، باید عرض کنم خبرای خوبی ندارم و شنیدم چند روز قبل یکی از بستگان و دوستان خانواده، آقای فریدون مهدوی بدلیل ابتلا به بیماری سرطان بدرود حیات گفتند و در میانسالی در حالیکه هنوز به ثمر نشستن بچه های خودش رو ندیده بود ما رو ترک گفتندو از این بابت عمیقا ناراحت شدم و چون خودم می شناختمش و با خانوادش ارتباط داشتم خیلی متاثر شدم، ولی بدتر از این خبر اینکه عموی خودم هم داره با بیماری سرطان می جنگه و ما هم نظاره گره شکستن اون هستیم، بعد از دو ماه که اینجا بستری بود چند روز پیش به اصرار خودش بردنش شمال ولی بعد از یک روز حالش بدتر شد و الان اونجا تو بیمارستان بستری شده. هر چند هیچ امیدی ندارم و هر لحظه منتظر شنیدن خبر ناگواری هستم ولی از همه می خوام برای شفای اون دعا کنن.

 یاٰ مُنْزِلَ الشَّفآءِ  و مُذْهِبَ الدّآءَ صَلّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ و اٰلِهِ و اَنْزِلْ علی و جمعی الشَفآءَ 

(ای خدایی که نازل کننده شفائی و برنده درد و مرض هستی بر محمد و آل او درود فرست و شفا را بر دردم نازل کن.)

اَسئَلُ اللهَ الْعَظیم رَبّ الْعَرشِ الْعَظیم اَنْ یَشْفیکَ

(از خدای عظیم پرورش دهنده عرش عظیم مسئلت میکنم که تو را شفا دهد.)

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست

این چه شمعیست که جانها همه پروانه اوست

هر کجا می نگرم رنگ رخش جلوه گر است

هر کجا می گذرم جلوه مستانه اوست

هر کسی میل سویِ کربُبلایش دارد

من چه دانم که چه سرّیست به درِ خانه اوست

[ پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
افتـــــــــاده تر از بــرگ خــــــــزانیم ببیـــــــنید

زنــــــــدانی دلتنـــــــــگ زمانیـــم بــــــــبینید

درهای زمــــان بــــــسته به روی نــــــــظر ما

ما بســـــته و پیوســـــــته نهانیم ببـــــــینید

ساکن به فراموشــــــی دلـــــــگیر زمیــــــنیم

جاری شــــــده در خون جهانــــــیم ببیـــنید

گنـــــجیم فرو رفته به مـــــــرداب زمـــــــــانه

افــــــتاده و در امن و امــــــــانیم ببینــــــــید
       اندر سبد سفـــــــره ی ما غیر صفا نیست
قانع به یکـــــــــی تکه نانـــــــیم ببیــــــنید         
فکرم هیجان دارد و شعرم هیــجانی است

ما شــــــــاعر شعر هیــــــجانیم ببینیـــــــد

تنــــــهایی خــــــود را به چـرا برده به صحرا

شـــبها بر این بره شــــــــــبانیم ببینــــــــید

ما کــشته و آشـــــــفته ی فریاد بلنـــــــدیم

صــــــــــد ســــال دگر باز همانیــــــــم ببینید

با آه و فغان روز به شــب برده به حـــــسرت

ما بلــبل ماتم کده ی آه و فغانیم بــــــبینید

از من به جهان مانده نه نامی نه نـــشانی

آواره ی بـــــی نام و نشــــــانیم ببیـــــــنید

هرکس نگران اســـت به احـــــــوال دل خود

مـــــــا بهـــر فرا خود نگــــــرانیم ببیــــــــنید
       کس نیست که با بیکـسی ما بنــــــــشیند
بیکــــس شده در ذهن کســــــــانیم ببینید       

(داراب)

[ یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

با یک تعطیلیِ اجباریِ یک ماهه دوباره قسمت شد برگردیم و اینجا در خدمت دوستان باشیم، البته با یک فرق عمده که اونم انجام تغییراتِ کلی در وبلاگم می باشد.

قصد دارم مطالبی که تو وبلاگ می نویسم دسته بندی کنم و در صفحات اختصاصی هم با عنوان مربوطه قرار بدم و در شروع هم با گالری عکسها شروع کردم که مهمترین خواسته دوستان و هم ولایتیهای عزیز بود، برای اینکه پیدا کردن عکسها تو این همه مطلب و صفحه تقریبا کاری وقتگیر و با توجه به سرعت اینترنت در ایران عذاب آور می نمود. البته تا تموم عکسها رو در گالری قرار بدم کمی زمان می بره و انشاءالله بعد از اون می رسم سراغ سایر دسته بندیها.

خوب اینا رو عرض کردم تا هم شما دوستان و هم خودم (دوباره) بدونید و بدونم که با یک عزم جدی برای اداره این وبلاگ اومدم.

دلیل ایجاد تغییرات هم همونطور که عرض کردم این بود که چون وبلاگ به اسم روستای اجارستاق می باشد و اکثر دوستان هم از این موضوع اطلاع دارند و برای این منظور برای بازدید تشریف می آوردند نمی توانستند مطالب مورد نظر رو به راحتی پیدا کنند لذا این تصمیم اتخاذ شد.

با درود و دو صد بدرود

[ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ