دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

خوب من ! بی بهانه باور کن بی تو اینجا بهار خوبی نیست من بمانم تو رفتنی باشی؟ این که اصلا قرار خوبی نیست!

عید امسال تنگ می چسبم به تن مهربان تنهایی بی تو تکرار می کنم با خود : دل سیاستمدار خوبی نیست!

تو بخند و بخند و باز بخند، جای این اشک ها که می ریزم خوب شد که تو زود فهمیدی گریه راه فرار خوبی نیست، قبر این مردگان خاک آلود التماسی ست از سر اجبار که خدا هفت بار فرمودند : مرگ، گشت و گذار خوبی نیست!

دست کم روزهای آخر را اندکی عاشقانه تر طی کن تا توانی دلی بدست آور، دل شکستن که کار خوبی نیست

[ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

(ایستگاه)

ملاصدرا می گوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما …

به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر، محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود،ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود،در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود،پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود، خداوند همه چیز می شود همه کس را…

به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف، و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار، و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها…

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمیشود؟؟؟

“آیا خدا برای بنده خویش کافی نیست؟

[ پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

(در باره دوست)

برای زاهد، دوست، شخص ثالث است، این شخص ثالث چون زورقی است که مانع می گردد مجادله شخص با خودش موجب غرق هر دو گردد.

کسی که در پی دوستی می گردد بایستی حاضر به مبارزه در راه آن دوست باشد و برای مبارزه در راه او، ناچار است که دشمن کسی باشد.

مدتهاست که برده و ستمکار خود را در باطن زن پنهان ساخته اند، از این روست که زن هنوز قابل دوستی نیست. او تنها عشق را می شناسد. در عشق زن، بی عدالتی و نابینائی نسبت به کلیه کسانیکه مورد علاقه و محبت او نیستند وجود دارد و حتی هنگامیکه با چشم باز عشق می ورزد با نور آن عشق، همیشه برق تاریکی و غافلگیری همراه است.

(درباره پاکدامنی)

اشخاص عاقل، آنقدر از حقیقتی آلوده و کثیف نمی پرهیزند که از حقیقت سطحی فرار می کنند.

من جنگل را دوست دارم. زندگی در شهر زیان بخش است، زیرا شهوت رانان بی شماری در آنجا به سر می برند. آیا بهتر نیست انسان گرفتار قاتل و جانی شود تا در رویاهای یک زن شهوت پرست وارد شود؟

(درباره بت نوین)

دولت خونسردترین تمام غولهاست. دروغهای خود را با خونسردی تمام ادا می کند و این است دروغی که از دهان او بیرون می تراود: ((من همان مردمم)).

در جائی که هنوز ملت باقیست دولت را نمی فهمد و آنرا مانند چشم بد و زیر پا گذاشتن سنتها، دشمن می دارد.

من آنجائی را دولت می خوانم که در آن، خواه خوب و خواه بد خود را گم می کنن و جائی که در آن خودکشی تدریجی مردمان را زندگی نام می دهند.

بت نوین مایل است در اطراف خود اشخاصی درست و قهرمانانی داشته باشد؛ این غول منجمد، دوست دارد در آفتاب وجدانهای خوب دراز بکشد. اگر حاضر به پرستش او شوید به شما همه چیز خواهد داد.

نیچه - چنین گفت زرتشت

[ پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٦ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

کاش می شد در کنارت

                                                  عاشق و دیوانه بودن

با دل مست و خرابت

                                                همدل و  هم خانه بودن

کاش می شد در خیالم

                                                 خواب رویای تو دیدن

در دل شب مست بودن

                                                  چشم زیبای تو دیدن

کاش می شد از نگاهت

                                                  پل به دنیای دلت زد

 

              مست چشمان تو بود و بوسه ناغافلت زد

[ جمعه ۱٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۸:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

در زندگی زخم‌هایی است که چون نمیخواهیم به کسی نشان دهیم رویش چسب زخم میزنیم. شاید درست‌تر باشد که بگویم چسب‌هایی هست که روی زخم‌های ناجورمان میزنیم تا کسی نبیندشان..

دکتر حسابی

آخر ساعت درس یک دانشجوی دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد :
استاد شما که از جهان سوم می آیید ، جهان سوم کجاست؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم ، به آن دانشجو گفتم:
جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد

[پروفسور حسابی]

[ چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

فروردین

فروردین نام نخستین ماه و فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر می‌برند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می‌روند.
 
 اردیبهشت

 اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:
جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد. صفت عالی است به معنای بهترین,بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است.در مجموع این کلمه به بهترین راستی و درستی است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت((مانند بهشت))هم آمده است.
 
 خرداد

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در


ادامه مطلب
[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

 رنج هست، مرگ هست، اندوه جدایی هست،
اما آرامش نیز هست، شادی هست، رقص هست،
خدا هست.

نیستی نیست .
هستی هست .
پایان نیست.
راه هست.
تولد هر کودک، نشان آن است که :
خدا هنوز از انسان ناامید نشده است. رابنیندرانات تاگور

 

گنجشک

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد….. و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟ و سنگینی بغض راه کلامش را بست. سکوتی در عرش طنین انداخت، فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی. گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود. خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت … های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

 

قطره

قطره، دلش دریا می خواست خیلی وقت بود به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهی ست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست. قطره عبور کرد و گذشت، قطره ایستاد و منجمد شد، قطره روان شد و راه افتاد و به آسمان رفت. هر بار چیز تازه از رنج و عشق و صبوری آموخت. تا روزی که خدا گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن. و خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا چشید و طعم دریا شدن را. روز دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، از دریا بزرگتر هم هست؟ خدا گفت: آری هست، قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را، بی نهایت را. خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: این بی نهایت است. آدم عاشق بود و دنبال کلمه ای می گشت که عشقش را توی آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. آدم همه عشقش را توی یک قطره ریخت. وقتی قطره از چشم آدم چکید، خدا گفت: حالا تو بی نهایتی، چون که تصویر من در اشک عاشق است.

ایستگاه

[ سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

حسن بن علوان از حسین بن علی نقل میکند که ایشان فرمود: در کتابی خواندم که خداوند تبارک وتعالی فرموده است:

قسم به عزت و جلال و عظمتم و قسم بر قدرت و استیلائی که بر عرش دارم بی شک امید و آرزوی هر آرزومندی را که دل در دیگری بجز من بسته است به نا امیدی خواهم کشید و در میان خلق، جامه ذلت و خواری بر او در خواهم پوشانید و از مقام قرب و وصل خویش دور و مهجورش خواهم ساخت. آیا بنده من در شدائد و سختی ها که به خواست و مشیت من و در اختیار من است به دیگری امید  بسته است و در دیگری را میکوبد ؟ با آنکه کلید همه درهای فرو بسته در دست من است و آستان من به روی خوانندگان گشاده است . کیست که از من چیزی خواسته و یا در مشکلات، امید به من بسته باشد که نا امیدش ساخته باشم ؟ و آنکسی که در مهمی به من رو کرده باشد و به آرزویش نرسانده باشم ؟ آرزوهای بندگان را من خود حفظ و رعایت میکنم، آیا آنان  به این حفظ و رعایت خشنود و راضی نمیگردند ؟ آسمان ها آکنده از تسبیح گویان منند که هرگز از تقدیس دل زده و خسته نمیشوند و به آنان فرمان داده ام که درهای ارتباط را میان من و بندگانم مسدود و بسته نگذارند، باز هم بندگان به قول من اعتماد و وثوق نمی کنند ؟ آیا آنکس که به مشیت من به مصیبتی مبتلا گردیده نمیداند که تا اذن ندهم هیچ کس را توانایی حل مشکل او نیست پس چه شده که از من روی برتافته است؟ پیش از آنکه از من خواسته باشد نعمت ها به وی عطا کرده ام حال که از او باز ستانده ام چرا از من نمیخواهد که دوباره به او ارزانی دارم و برای دست یافتن به آنها از دیگری خواهش و درخواست میکند ؟ با آن همه سوابق نعمت بخشی من، باز می پندارد که اگر از درگاه من حاجت بطلبد، نخواهم پذیرفت ؟ آیا مرا بخیل تصور کرده است که در خواستن از من دریغ و بخل می ورزند ؟ مگر جود و کرم را صاحب و مالکی جز من است ؟ مگر عفو و رحمت به دست دیگری جز من است ؟ مگر من محل آرزوها و آمال بندگان خود نیستم ؟ آیا آنان که آرزو در دیگران  بسته اند از من نمی هراسند ؟ اگر تمام سکنه آسمانها و زمین تمام آرزوهای خود را  ابراز دارند و من به هریک  همه آنچه را که جمیع ایشان درخواسته اند عطا کنم از خزاین لایزال ملک من به قدر بخشی از ذره ای هم کم و کاست نخواهد گردید و چگونه ممکن است ملکی که من قیوم آنم نقصان پذیرد ؟ وه چه سخت است روزگار آنان که از رحمت من مایوس و ناامید باشند و چه دشوار روز آنها که سر به عصیان من بردارند و در امر و فرمان من مراقبت کافی مبذول نکنند.

منبع : نشان از بی نشانها ص 485 (ایستگاه)

[ شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٤ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

مردی بود بسیار متمکن و پولدار روزی به کارگرانی برای کار در باغش نیاز داشت . بنابراین پیشکارش را به میدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند .
پیشکار رفت و همه ی کارگران موجود در میدان شهر را اجیر کرد و آورد و آن ها در باغ به کار مشغول شدند . کارگرانی که آن روز در میدان نبودند ، این موضوع را شنیدند و آنها نیز آمدند .
روز بعد و روزهای بعد نیز تعدادی دیگر به جمع کارگران اضافه شدند . گر چه این کارگران تازه ، غروب بود که رسیدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نیز استخدام کرد . شبانگاه ، هنگامی که خورشید فرو نشسته بود ، او همه ی کارگران را گردآورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد . بدیهی است آنانی که از صبح به کار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند :
این بی انصافی است . چه می کنید ، آقا ؟ ما از صبح کار کرده ایم و اینان غروب رسیدند و بیش از دو ساعت نیست که کار کرده اند . بعضی ها هم که چند دقیقه پیش
به ما ملحق شدند . آن ها که اصلاً کاری نکرده اند .
مرد ثروتمند خندید و گفت : به دیگران کاری نداشته باشید . آیا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟
کارگران یکصدا گفتند : نه ، آنچه که شما به ما پرداخته اید ، بیش تر از دستمزد معمولی ما نیز بوده است . با وجود این ، انصاف نیست که اینانی که دیر رسیدند و کاری نکردند ، همان دستمزدی را بگیرند که ما گرفته ایم .
مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم . من اگر چند برابر این نیز بپردازم ، چیزی از دارائی من کم نمیشود . من از استغنای خویش می بخشم .
شما نگران این موضوع نباشید . شما بیش از توقعتان مزد گرفته اید پس مقایسه نکنید . من در ازای کارشان نیست که به آنها دستمزد می دهم ، بلکه می دهم چون برای دادن و بخشیدن بسیار دارم . من از سر بی نیازی ست که می بخشم .
مسیح گفت : بعضی ها برای رسیدن به خدا سخت می کوشند . بعضی ها درست دم غروب از راه می رسند . بعضی ها هم وقتی کار تمام شده است ، پیدایشان می شود . اما همه به یکسان زیر چتر لطف و مرحمت الهی قرار می گیرند .
شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد ، بلکه دارائی خویش را می نگرد . او به غنای خود نگاه می کند ، نه به کار ما . از غنای ذات الهی ، جز بهشت نمی شکفد .
باید هم اینگونه باشد . بهشت ، ظهور بی نیازی و غنای خداوند است . دوزخ را همین خشکه مقدس ها و تنگ نظرها برپا داشته اند . زیرا اینان آنقدر بخیل و حسودند که نمیتوانند جز خود را مشمول لطف الهی ببینند .

منبع: بیداران

[ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٧ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

از اونجائیکه عکسهای ییلاق رو به پایانه و یا بهتره بگم عکسی که درخور باشه و تکراری نباشه دیگه ندارم؛ یه تنوع ایجاد می کنم و تعدادی عکس جالب و دیدنی قرار می دم.

عکس اول مربوط به سریال مورد علاقه منه؛ سریال خاطرات یک خون آشام (vampire-diaries) که الان فصل دومش رو تموم کردم و بی صبرانه منتظر فصل سوم این سریال هستم.

در ادامه عکسهائی جالب و دیدنی تهیه کردم که دیدنشون خالی از لطف نیست

 

 

 

 

بدون شرح

[ سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

امشاسپند (در اوستاى نو: «اَمِشَ سْپِنْتَ» و در پهـ  . : «اَمِشُ سْپَند» یا «اَمَهرْسْپَند») را در پارسى امروزین مى توان به معناى «نامیراى مقدّس» یا «وَرجاوندِ جاودانه» گرفت. این واژه در ادبیات زرتشتى لقب هر یک از مِهین ایزدان یا فروزه هاى خداى بزرگ یا اهوره مزداست. سخن مشهور در میان دین پژوهان آن است که زرتشتِ پیامبر، به برکت قوّه ابتکارِ خویش، این موجودات روحانى و غیر مادّى را برجاى ایزدان قدیمِ اقوام آریایى برنشاند. (دینهاى ایران، ص۱۰۳ـ۱۰۴). صدالبته باید دانست که استعمالواژه«امشاسپند»و«امشاسپندان» براى اوّلین بار در گاهان هفت فصل یا هِپْتَنْگ هائیتى آغاز مى شود. این گاهان هفت فصل با زبان اوستایى کهن، امّا به شکل منثور نگاشته شده و چنان مى نماید که اندکى پس از گاهان و به منظور نزدیک کردنِ آموزه هاى پیامبر با باورهاى کهن، تدوین شده باشد. (طلوع و غروب زردشتى گرى، ص۸۳ ـ۸۴).

شمار امشاسپندان را در دین زرتشتى معمولاً هفت گفته اند که به اعتقاد مرحوم مهرداد بهار، این امر با «تقدّس عظیم عدد هفت در آسیاى غربى و گروه هاى هفت گانه خدایان و دیوان قرابت دارد». (ادیان آسیایى، ص۵۰). هفت امشاسپندِ دین زرتشتى بدین قرارند:

۱- بهمن: (در او. : «وُهومَنَ یا وُهو مَنَنْگَ» و در پهـ  .: «وُهومَنْ» و در فا. : «بهمن») ; به معناى «منش خوب» یا «نهاد نیک» است. واژه وهومن از دو جزء «وُهو» به معناى خوب و نیک و «مَنَ» از ریشه «مَنْ»، به معناى منش و اندیشه متشکّل شده است. این واژه در اوستا به معناى اندیشیدن وشناختن وبه یادآوردن و دریافتن است و معادل انگلیسى آن را مى توان  Good Purposeدانست.

«بهمن» یکى از برجسته ترین فروزه هاى اهوره مزداست بوده و در گاهان پسر اهوره مزدا خوانده شده است. این امشاسپند، مظهر اندیشه نیک و خرد و دانایى خداوند است که انسان را از خرد و تدبیر بهره مند مى گرداند و او را به آفریدگار نزدیک مى گرداند. نیز، سنجش اعمال مردم در روز پسین به عهده «بهمن» است. این فروزه دستیار خداوند در خلقت جهان نیز هست و نگاهدارى همه جانوران سودمند به دست او است. دومین روزهرماه به نام این امشاسپند، «بهمن روز» خوانده مى شود.

۲- اردیبهشت: (دراو. : «اَشَ وَهیْشْتَ» و در پهـ  . : «اِرِتَ وهیشت» و در فا. :  «اُردى بهشت»); به معناى «بهترین اَشَ» است. این واژه از دو جزء ترکیب یافته: «اَشَ» که عبارت است از راستى، حق، حقیقت، دادگرى، سامان آفاق، قانون ابدى آفرینش، نظم و تربیت کامل و «وهیشت» که به معناى بهتر یا بهترین است. معادل انگلیسى اردیبهشت مى تواند  Best Truthباشد.

«اردیبهشت» یکى از مهمّ ترین فروزه هاى اهوره مزدا و پس از «بهمن» دومین امشاسپند است. در ویسپرد آمده است که آنچه اهوره مزدا به دست «بهمن» بیافرید، به دستیارى «اردیبهشت» افزون خواهد کرد. در گاهان غالباً به صورت «اَشَ» آمده که در مینوگ یا جهان روحانى، نماد راستى و پاکى و تقدّسِ اهوره مزدا است و در گیتیگ یا جهان مادّى نگاهبان گیاهان و کلید آتش هاى روى زمین درشمار است. سومین روزهرماه، به نام «اردیبهشت» است.

۳- شهریور: (در او.: «خشَتْروَیْرىَ» و در پهـ  . : «شَهْرِوَرْ» و در فا. : «شهریور» یا «شَهریر»); به معناى «شهریارىِ دلخواه یا آرمانى» و نیز «توانایىِ مینوىِ آرمانى» است. در اوستاى نو، واژه شهریور گاه در معناى «فلز» به کار رفته و این مى تواند اشاره اى به آزمون مشهورِ «آهنِ گدازان» باشد. معادل انگلیسى آن مى تواند  Desirable Dominionباشد.

«شهریور»سومین فروزه اهورمزداست که در مینوگ، نماد شهریارى و فَرّ و اقتدار فرمانروایى اهورامزدا است و در گیتیگ نگهبانى از فلزها و فرّ و پیروزى حاکمان دادگر و دستگیرى از بینوایان را به عهده دارد. او را مینوى مهربانى و جوانمردى دانسته اند. در گاهان آمده است که اهوره مزدا پاداش و پادافره واپسین را به میانجى شهریور به مردمان مى دهد. در اوستا از «شهریور»، کشور جاودانى اهورامزدا، سرزمین فناناپذیر و بهشت اراده گردیده است. چهارمین روزهرماه به نام این امشاسپند است.

۴- اسفند: (در او. : «سْپَنْتَ اَرْمَیْتى» و در پهـ  . : «سِپَندارمَت» یا «سپندارمَد» و در فا. : «اِسفَندارمَذْ» یا «اِسْفَند»); که مرکّب است از «سْپَنْتَ» به معناى «ورجاوند» یا «مقدّس» و «اَرمَیتى» به معناى اندیشه و فداکارى و بردبارى و سازگارى و فروتنى. در گاهان، غالباً «ارمیتى» به تنهایى به کار رفته است، امّا در اوستاى نو، ترکیب «سپنت ارمیتى» به کار رفته که مى توان چون متون پهلوى، آن را به «خردِ کامل» ترجمه کرد. معادل انگلیسى اسفند را مى توان  Holy Devotionدانست.

«اسفندارمذ» برخلاف سه امشاسپند قبلى، مؤنث و دختر اهوره مزدا در شمار است. در گاهان، «سپنت ارمیتى» پرورش دهنده آفریدگان و برکت بخشِ آنان شمرده شده و هموست که رمه ها را مرغزارهاى نیکو مى بخشد. در اوستاى نو، او دارنده هزار داروى درمان بخش دانسته شده و بهویژه در وندیداد، «اسفند» با زمین برابر گرفته شده است. این فروزه اهوره مزدا در مینوگ نماد محبّت، خلوص، فروتنى، پارسایى است و در گیتیگ، نگاهبانى زمین و پاکى و بارورى و سرسبزى را بر عهده دارد. پنجمین روز هر ماه به نام این امشاسپند است.

۵- خرداد: (در او. : «هَورْوَتاتْ» در پهـ  . : «هُرداد» یا «خُردات» و در فا. : «خرداد») ; به معناى «رسایى و کمال» است. معادل این واژه در زبان انگلیسى را مى توان  Healthدانست.

«خرداد» یکى دیگر از فروزه هاى مؤنّث اهوره مزداست که در اوستاى نو، نام او غالباً همراه با امشاسپندِ «امرداد» ذکر مى گردد. «خرداد» در مینوگ، نماد کمال و پارسایىِ آفریدگار است و در گیتیگ، نگاهبانى آب را برعهده دارد. او مظهر زندگى است و دیو مردار یا «نَسو» با جارى شدنِ نام این امشاسپند بر زبان، از پاى درمى آید. ششمین روز هر ماه، به نام «خرداد» است و زرتشت را زاده خردادروز از ماه فروردین مى دانند

۶- مرداد: (در او. : «اَمِرِتاتَ» و در پهـ  . : «اَمُرداد» یا «اَمُردات» و در فا. : «مُرداد»); به معناى«جاودانگىوبى مرگى»است.معادل انگلیسى آن مى تواند Immortalityباشد.

«اَمُرداد»، سومین «امشاسپندبانو» است و نام او همواره با امشاسپند «خرداد» قرین است. او در مینوگ، نماینده و مظهر پایدارى و جاودانگى اهوره مزدا است، امّا در گیتیگ، نگاهبانىِ گیاهان و خوردنى ها برعهده اوست. «امرداد» گیاهان را مى رویاند و رمه ها را مى افزاید. به هنگام فْرَشگرد یا نوسازىِ فرجامین، اَنوش یا بى مرگى را از او مى آرایند. هفتمین روز هر ماه به نام این امشاسپند است.

۷- سپندمینو: (در او. : «سْپَنْتَ مَینیو»); به معناى «مینوى ورجاوند یا مقدّس» است. معادل انگلیسىِ آن را مى توان  Holy Spiritگرفت.

«سپندمینو» در گاهان، مینوى اهوره مزدا و برترین فروزه به شمار آمده و نبرد دیرپاى او با «اَنْگرَمَینیو» (=اهریمن)، مضمون اصلى داستان آفرینش زرتشتى را تشکیل مى دهد. بهواقع، از میان امشاسپندان، تنها «سپندمینو» است که اختصاص به اهوره مزدا دارد، درحالى که بقیه امشاسپندان مى توانند چون موهبتى از جانب او به آفریدگان ارزانى شوند. امّا در اوستاى نو، «سپندمینو» با اهوره مزدا یکى انگاشته شده است و این امر را منشاء ثنویّت زرتشتى دانسته اند. در اوستاى کهن، «سپندمینو» در رأس امشاسپندان مى نشیند، امّا یکى انگاشته شدنِ او با اهوره مزدا در اوستاى نو سبب شده تا گاه، این مقام را به ایزد «سروش» (دراوستا «سْرَوشَ» به معناى شنوایى و فرمان بردارى) بدهند تا هفت گانه امشاسپندان درست از کار دربیاید.

منبع : مصطفى فرهودى پژوهشگر تمام وقت دانشگاه ادیان و مذاهب تهران

[ پنجشنبه ٢ تیر ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠٤ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ