دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

در کتاب "مازندرانی و سنسکریت کلاسیک " به قلم نگارنده ، قریب به چهارصد واژه مازندرانی با واژه های سنسکریت مطابقت داده شد . دراین مقاله، به چهل واژه دیگر مازندرانی توجه می کنیم . علاقمندان به این نکته توجه کنند که فونتیک بکار رفته در این متن ، فونتیک هاروارد- کیوتو  است(H-K  ) . فونتیک هاروارد- کیوتو ، تفاوت هایی  با فونتیک مرسوم  دارد . در متن به بعضی از  این تفاوت ها اشاره شده است . در ضمن واژه های سنسکریت که با چهل واژه مازندرانی مورد نظر مطابقت داشته اند  ،  معنایشان  در ادامه همین مقاله، به انگلیسی آمده است . مرجع ما فرهنگ دیجیتالی دانشگاه کلن آلمان(( Cologne Digital Sanskrit Lexicon )) است.



1-آغوز     به معنای گردو است  . در سنسکریت واژه  AkhoTa به معنای در خت گردو است . حرف T نرم تلفظ می شود . در پهلوی گوز( قوز ؟) به معنای گردو است .
 
2- اُودُنه   بار گذاشتن برنج با مقـدار  آب لازم برای طبخ ، اوُ دُنه کردن است . در سنسکریت  odana به معنای پلو ساده( آب کشی شده )است .

3- اوزینی    در حوزه تجن اوزینی به معنای ترسیدن و ترسیدن ناگهانی و خود را باختن است . نگارنده به خاطر می آورد که مردم عادی، در چنین مواقعی نوشیدن آب آغشته به زنجیر آهنی را، چاره و یا علاج کار  می دانستند .در سنسکریت  AzAhIna  خودرا باختن و مایوس شدن و   AzaGkanIya  به معنای ترسیدن است . این توجه لازم است که  حرف G دماغی است و نزدیک بهng  در ترکیب انگلیسی   long time تلفظ می شود.

4- بِـِزِِن     در حوزه تجن این واژه معمولاٌ  برای توصیف درختان بلند و با شکوه و یا چارپایی نیرومند و درشت و یا کُشتی گیر و پهلوانی  قوی و یا ثروتمندی که مال و منالی فراوان دارد ویا در توصیفاتی نظیر به کار می رود . در سنسکریت واژه  bhISaNa به معنای سهمگین و نیرومند است .


ادامه مطلب
[ جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]


  تلاش چند سال اخیر نگارنده  و پژوهش های اوگویای این مطلب است که مردم مازندران باستان ،مهاجرینی سنسکریت زبان  یا زبانی نزدیک به آن از شمال هــنـد بوده اند که در قرون اولیه پیش از میلاد و در زمان سلوکیان به  مازندران کوچانده می شوند. آن ها مردمی بسیار متمدن بشمار می آمدند وبازرگانان و برنجکاران و دامدارانی که به تدریج اساس حکومتی مستقل  را برای خود نزدیک دامغان و در حوزه تجن و سپس در مناطق وسیعی ازسواحل جنوبی دریای مازندران بر پا می کنند1 . می توان گفت به دلیل  سکونت مردمی هندو در مازندران و استیلای آنان است که شاهنامه ابوالقاسم فردوسی  در مواردی  دریای مازندران را دریای هندوستان و البرز کوه را کوه هندو بر شمرده است و این گمان  گویی زمانی دراز در عهد باستان رایج بود که مازندران  نیزهندوستان بوده است .این گونه نقل قول ها را فردوسی بر اساس اسنادی کهن و با رعایت امانت به نظم  کشیده است .
  پژوهشگری در مورد این نکته یعنی  موسوم بودن مازندران به هند از سوی شاهنامه به درستی چنین می نویسد :
   " در شاهنامه بارها از کوه البرز به نام کوه هندو و ازدریای مازندران به صورت دریای هند و از مازندران به عنوان کشور هندوان نام برده شده است و آشکار ترین اشاره به این مطلب در داستان طرد زال و باز یافتن او مشاهده می شود"
   حال به سوال پیشین باز می گردیم ،نکات تاریخی که  تا کنون عنوان  گردید، گمان قبلی را که کلیله از هندوستان آمده  ، آیا تغییر نمی دهد ؟ آیا این احتمال  وجود ندارد که کلیله در  ایران و به دست مازندرانیان تدوین شده باشد3 ؟آیا سفیر فرهنگی انوشیروان یعنی کسی چون برزویه نمی توانست قبل از مرگ پدر انوشیروان یعنی قباد و به هنگام حکمرانی انوشیروان بریکی از ایالات ایران، به مازندران که در آن زمان خود به هندوستان اشتهار داشت سفر کرده  چنین کتابی را دریافت کرده باشد ؟
   می توان تصور کرد قبل از به زیر کشیده شدن حکومت مستقل و یا نیمه مستقل مازندران ، شخصی مانند برزویه سفری به مازندران داشته ، کتابی از خاندان کهن حاکمان آن را، که بر اساس پژوهش های اخیر نگارنده اصالت هندو داشته اند و به سنسکریت نیز سخن می گفته اند دیده  و سپس کتاب و یا ترجمه پهلوی آن کتاب را به دربار انوشیروان انتقال داده است  ؟            
    پس از سلوکیان مردم مازندران با گذشت زمان،به قومی بزرگ و پرجمعیت بدل می شوند4 .  طبق منابع تاریخی موثق که متفق القول عنوان می کنند ، استقلال سیاسی و فرهنگی  این مردم با پایان گرفتن سلسله اشکانی و روی کار آمدن اردشیر بابکان، سر سلسله ساسانیان، و حتی  پس از او و جانشینان اوهم پایان نمی گیرد . تا  آن که ، کاوس و یا همان کیوس فرزند قباد ساسانی در  نیمه اول قرن ششم میلادی و 92  سال پیش از هجرت پیامبر اسلام مرتکب تجاوزی خونین به مازندران  می شود و به دنبال قتل و غارت وحشیانه او  است که استقلال سیاسی و فرهنگی مردم مازندران، مردمی که که نام دیوdeva5 برای آن ها لقب بزرگان بود ، پس از قریب  به هشت قرن به پایان خود می رسد6 .  با وجود این ، قرن ها بعد از این فاجعه  هنوز هم  نشانه های جدی از سابقه رونق فرهنگی مردم مازندران نمایان است .می بینیم که کتابی دیگر یعنی کتاب ارزشمند مرزبان نامه در قرن دهم و یا یازدهم میلادی به توسط مرزبان ابن رستم طبری و به زبان طبری(مازندرانی) تنظیم شده است، این کتاب نشانگر فرهنگ غنی مردم مازندران و مهارت آن ها درامر کتابت به ویژه نوشتن داستان از زبان حیوانات است . کتاب مورد اشاره در قرن چهارده میلادی(هفتم هجری) به توسط نویسنده ای  فارسی زبان به نام سعدالدین  وراوینی به فارسی بازنگاشته شده است.
    مرتبه بلند کتاب مرزبان نامه، باز گو کننده فرهنگ ریشه دار مردم مازندران است و از این رو پدیداری کتاب بزرگی چون کلیله از بستر فرهنگ این مردم ، با توجه به پیشینه فرهنگی آن ها  و شواهدی که پیش از این آورده ایم نباید دور از انتظار باشد. 
 


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٢ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:

 

یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل‌خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.

تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی:

-        ” از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!

 

با تو گفتم:‌” حذر از عشق!؟ - ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!

روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ...“

 

باز گفتم که : ” تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت ...

 

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...

 

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

[ پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ