دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

چند وقتی هست که زیاد حس و حال نوشتن  ندارم، البته دلایل زیادی داره که مهمترینش خستگیه مفرطه، به طوریکه حس می کنم دیگه هیچ نائی برام نمونده و فقط روز رو شب می کنم و شبا رو به صبح می رسونم.

همش کار، کار، کار، کار، . . . . . . . . شاید الان بعضیها بگن ناشکری می کنم، ولی اینطوری نیست یعنی همه چی باید سر جای خودش باشه و اگه زندگی تعادل نداشته باشه آخرش یه جائیش می لنگه و خدا اون روز رو نیاره.

اینا رو گفتم تا بدونید چه روزهای بدی رو می گذرونم ، واقعا بد، حالا اینکه چه جوری می شه  تعییراتی در اون بوجود آورد خودش بحث مفصلیه که یکیش برای من همین مرور خاطرات گذشته و سر زدن به وبلاگمه و نوشتن توی مطالب جدید، برای تخلیه.

بعضی روزا  پیش خودم فکر می کنم که دیگه فرصتی ندارم و خیلی کارا هست که باید انجام بدم و تا وقت هست باید جنبید. آخه یه دوره طولانی از زمان رو به آسونی از دست دادم بدون اینکه چیزی بهم اضافه بشه و چه بسا چیزی هم کم شده باشه. این چیزی همه چی رو شامل می شه ، مادی ، معنوی ، روحی ، جسمی و .....

اگه بخوام رو راست باشم، جوونیام خیلی مغرور بودم و یه غرور خانه خراب کن و خیلی وقتا دیگرون رو از خودم می رنجوندم، دلیلش هم این بود که یه خورده از دور و بریا بهتر بودم (با عرض پوزش از همه) . فوتبالیست بودم و مورد محبت دور  و نزدیک، قیافه بدی هم نداشتم  و تو رفاقت کم نمی آوردم و سر آخر اینکه یه کمی هم قلدر بودم، همه اینها دست به دست هم داد تا من از اون بالا با مخ بیام پائین، روزهای سختی رو سپری کردم تا تونستم از جا بلند شم ولی باز جای شکرش باقیه، ولی اتفاقی که نتونستم هیچ وقت فراموش کنم و کمر من رو شکوند  عدم درک متقابل بین من و جنس مخالفم بود که اون هم وقتی ریشه یابی می کنم باز هم بیشتر خودم رو مقصر می دونم تا اون بنده خدا. 

فکر کنم 6 ماه پیش بود یه عروسی رفتم شمال، و دفعه بعدی انشاء الله اگه خدا قسمت کنه عید می رم اونجا ، هرچند دیگه نه رفیقا رو می بینیم و نه  به اندازه سابق خوش می گذره چون تا می ریم  اونجا، یه دور نزده باید برگردیم ، اون چند روز هم خونه اقوام  این طرف و اون طرف می کنیم. حالا شاید امسال دلو زدیم دریا و زز بازی در نیاوردیم و یه خورده رفیق بازی هم کردیم ، خدا رو چه دیدی؟!؟!

راستش رو بخواهید یه اتفاقی 10 سال پیش افتاد که باعث شد بین من و شهر زیبام فاصله بیافته، نمی تونم کامل توضیح بدم فقط همینو بگم که آدم بعضی وقتا چه تصمیماتی که نباید بگیره، کلاسای دانشگاهم رو که دیگه ماهی یکبار میرفتم به  ترمی دو بار موقع ثبت نام و امتحان خلاصه کردم،

واقعا در دروازه رو می شه بست ولی  . . . . . . 

به چشمان پریرویان این شهر

به صد امید می بستم نگاهی

مگر یک تن از این ناآشنایان

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

به هر چشمی به امیدی که این اوست

نگاه بی قرارم خیره می ماند

یکی هم، زینهمه نازآفرینان

امیدم را به چشمانم نمی خواند

 

غریبی بودم و گم کرده راهی

مرا با خود به هر سویی کشاندند

شنیدم بارها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند

 

ولی من، چشم امیدم نمی خفت

که مرغی آشیان گم کرده بودم

زهر بام و دری سر می کشیدم

به هر بوم و بری پر می گشودم

 

امید خسته ام از پای ننشست

نگاه تشنه ام در جستجو بود

در آن هنگامه ی دیدار و پرهیز

رسیدم عاقبت آن جا که او بود

 

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

ز خود بیگانه، از هستی رمیده

از این بی درد مردم، رو نهفته

شرنگ ناامیدی ها چشیده

 

دل از بی همزبانی ها فسرده

تن از نامهربانی ها فسرده

ز حسرت پای در دامن کشیده

به خلوت، سر به زیر بال برده

 

به خلوت، سر به زیر بال برده

"دو تنها و دو سرگردان، دو بی کس"

به خلوتگاه جان، با هم نشستند

زبان بی زبانی را گشودند

سکوت جاودانی را شکستند

 

مپرسید، ای سبکباران! مپرسید

که این دیوانه ی از خود به در کیست؟

چه گویم! از که گویم! با که گویم!

که این دیوانه را از خود خبر نیست

 

به آن لب تشنه می مانم که ناگاه

به دریایی درافتد بیکرانه

لبی، از قطره آبی تر نکرده

خورد از موج وحشی تازیانه

 

مپرسید، ای سبکباران مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید

[ جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

درویش علی کولاییان

 

گویش مازندرانی زبان خدایان بود!

   تاریخ اقوام مختلف سرزمین ایران ، اقوامی که به یکدیگر پیوند خورده اند و ایرانی نام گرفته اند، چندان شناخته شده نیست. در کار تاریخ نگاری ما غفلتی بزرگ، همچنان به چشم می خورد و آن کم توجهی و یا بی اعتنایی به تاریخ شفاهی  است . درمورد مازندران این بی اعتنایی آشکارتر است.
در مازندران و در زبان مردم این ناحیه و در ادبیات کشاورزی و دامداری این مردم که از اعماق تاریخ شان سرچشمه می گیرد رازهایی نهفته است . فقط کافی است که پرسیده شود ،کشت برنج در مازندران کی آغاز  شد؟ یا این که از خود بپرسیم، گاوهای مازندرانی(گاو های جنگلی) که با گاو های دیگر در فلات ایران  تفاوت دارند ،از کجا آمده  اند؟ و یا این که ، تمدن در مازندران  و مناطق  پوشیده از درختان در هم تنیده آن، توسط چه کسانی و از کی آغاز  شده است؟ به ویژه اگر بدانیم مناطق انبوه  جنگلی  ،قبل از وفور ابزار آهنی،  پذیرای تمدن و سکونت مردمی کشاورز، نبوده است  .    حتی  به کمک ابزارهای آهنی مناسب هم ، تنها کشت و کار برنج، می توانست حضور جمعیت  انبوه مردم را در مناطق درخت خیز مازندران توجیه  کند . آن طور که رایج است، مازندران گاهی تمامی طبرستان و گاهی هم نزد بعضی مردم، فقط نواحی درخت خیز و جنگلی طبرستان را شامل می شود. این نواحی تابستان گرم و بسیار مرطوب دارد. مردمان این قسمت از طبرستان مانند آنان که در مناطق ییلاقی و ارتفاعات البرز زندگی می کنند ، وارث یادگارهای مشترک و گرانقدرفرهنگی از گذشتگان خویش اند .
 به درون مردم رفتن ، با آنان سخن گفتن و دقت کافی داشتن به اصطلاحاتی که به کار می برند  ومشاهده نهر ها و مزارع و ابزارهای سنتی که به کار می برند ، همه حاوی اطلاعات مهمی است که تاریخ را نمایان تر می کند .توجه به پاسخ های مردم در مقابل سوالاتی که از آنان می شود ، پژوهشگر را به  منابع اطلاعاتی  حائز اهمیت نزدیک می کند.
به خاطر دارم از یک کشاورز سالخورده ، راجع به سابقه حفریک کانال ویا یک نهر قدیمی ،درمازندران  پرسیدم . آن مرد محترم اینگونه پاسخ گفت این نهر از زمان حضرت آدم تا کنون  وجود داشته است!
 این که شبکه های آبیاری سنتی برای کشت برنج در حوزه تجن بسیار قدیمی است، شکی نیست . آن نهر هم بخش مهمی از آب تجن را، در بهار و تابستان، به  برنجستانی بزرگ ،که شامل اراضی  ده ها روستا است،منتقل می کند .
بسیاری از نهرها در منطقه، دارای سابقه ای کهن تر از هر نوشته  و سند تاریخی اند . اگر در گیلان بعضی نهرها با سابقه تاریخی مشخصی شناخته می شوند ، در مازندران، به ویژه در اطراف تجن این گونه  نیست . اصل مازندران کهن ،یعنی حوزه آبیاری سنتی رود تجن ،ناحیه یی باستانی است که دارای ارتباطی نزدیک باهکاتوم پیلوس (صد دروازه و یا همان دامغان ) یعنی پایتخت سلوکیان و اشکانیان  بوده است . توجه دقیق به این حقایق است که بسیاری از موضوعات تاریخی مربوط به مازندران را روشن می کند .

لطفا جهت مطالعه ادامه مطلب بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
[ شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای عالم را در رگهایم جاری کرد !

درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای داشتنش داشتم.    

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .            

همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم. . . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و تنهایی می جود . . . 

 به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .  

به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .       

به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .        

به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره باران می کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .          

 به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬ شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

برای سوگل

[ چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٥ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

درویش علی کولاییان

 

در ایران گاو بومی مازندران و گیلان به گاو جنگلی موسوم است و با  دیگر نژادهای گاو بومی در ایران  تفاوت دارد . مثلاٌ ، هم گاو نر و هم گاو ماده  شاخ  دارند .  در جنس نر کوهانی بر جسته روی شانه ها به چشم می خورد  و اختلافی فاحش و غیر عادی به لحاظ وزن و قد بین نر و ماده وجود دارد . تا چند دهه پیش از این، چرم، لبنیات و گوشت مصرفی مردم در مازندران و گیلان در بخشی عمده از همین گاو بومی تامین می شده  و تقریباٌ تمامی اهالی روستا و بسیاری از خانواده های شهری در این دو استان این حیوان اهلی را در محل مسکونی و معمولاٌ  با چارپایان دیگر در طویله ها نگه می داشتند جایی که لانه مرغ و ماکیان نیزدر اطراف آن بود. به این ترتیب هر خانوار سعی در خودکفایی خود داشته است . آن ها که متعلق به یک یا دو نسل پیش از این اند در شهر های گیلان و مازندران ، گاو های رها شده در کوچه پس کوچه را که به آزادی پرسه می زدند و از درون زباله ها در جست و جوی غذا بوده اند بخاطر می آورند . مردم معمولاٌ از این گاوهای ریزنقش و کوچک اندام هراسی به دل راه نمی دادند و از حضور آن ها در محل رفت و آمد خود تعجب نمی کردند .  ماده گاوها هر صبح  پس از دوشیدن شیر بتوسط صاحبان خود  به بیرون از خانه هدایت می شدند و هنگام غروب مطابق عادتی که داشتند به منزل و نزد صاحبان خود باز می گشتند.
نقش این حیوان اهلی و بسیار سودمند ، فقط محدود به آن چه که گفته ایم نبود . نوع نر یعنی ورزا که معمولاٌ اخته می شد تا به کار شخم  گرفته شود  به خصوص در شالیزار ها بسیار حائز اهمیت بود . آن روزها گاو های نر  در حکم  تراکتور وتیلر برای صاحبان خود بودند .گاهی  حیوان در کشیدن بار و حتی سواری دادن نیز بکار می رفت . حتی از پشم این گاو که معمولاٌ از دم پشمالو با قطع طول اضافی آن حاصل می شد  طناب و ریسمان و امثال آن می بافتند . از فضولات این حیوان نه تنها در کشاورزی بلکه گاهی برای رنگ بخشیدن به مخلوطی از آب و گل به عنوان رنگ در نمای دیوارها( به مازندرانی گل گویی)  و در محل مسکونی  در روستا ها استفاده می شد . سودمندی این حیوان برای مردم  بسیار بود و از این رو در ادبیات فولکلور از این حیوان همیشه با عطوفت بسیار نام می برند :)) نگارنده این حرف را از زبان یک مرد ساده روستایی در مازندران شنیده است  که می گفت گو مار و خاخِر جا هسته  که معنی آن چنین است  : گاو(ماده) چون مادر و خواهر، گرامی است . گاو ها نیز گاهی عطوفتی عجیب  نشان داده به صاحبان خود عادت کرده و علاقه ای خاص به گالش های خود نشان می دادند . دیده شد ه گاو ها با شنیدن جیغ و داد نو جوانی گالش به قصد دفاع  از او به ضارب که از قضا ارباب و صاحب اصلی همان گاو بوده است ، حمله ور شدند .(( 
 
پرورش دهنده اصلی گاو های جنگلی معمولاٌ گالش ها و مختبادها * بودند . آن ها گله های گاو خود را که از نژادی خالص تر بوده اند در جنگل ها ودرارتفاعات می چراندند .آنها پرورش دهندگان سنتی گاو و دامداران اصلی در منطقه بحساب می آمدند . این مردم شیوه ای متفاوت با زندگی برنج کاران داشتند . این شیوه حتی تا سال های اخیر نیز متداول بوده و نگارنده از نزدیک آن را دیـده و شاهد آن بوده است .
گالش ها و مختباد ها ایام سرد و زمستانی را در جلگه و معمولاٌ میان جنگل سپری می کردند  (قشلاق) . در اواسط بهار و آغاز فصل گرم گالش ها  به اتفاق گله هایشان به ارتفاعات نقل مکان می کردند(ییلاق) . این دسته از مردم در بند کشت و کار برنج نبودند وهمانطور که گفتیم  با شروع گرم شدن هوا، آن ها آزادانه منطقه های کشت برنج در جلگه  را ترک و به مناطق خوش آب و هوای ییلاق نقل مکان می کردند .
موضوعی که همیشه جالب به نظر می رسید اشتیاق بیش از حد گله گاوها  به هنگام حرکت و شروع عزیمت به ییلاق بود . هیجان و ماغ کشیدن پی در پی گاو ها  زمانی که منتظر حرکت می شدند یا  به هنگامی که گالش فریاد  کوه کوه ! را سر می داد و با این فریاد ، شروع سفر را اعلام می کرد  بسیار تماشایی بود . گاوها رفتن به ارتفاعات را  بسیار دوست می داشتند .
این تمایل  عجیب  جلوه می کرد چون در زمان حرکت به ارتفاعات ،  


ادامه مطلب
[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

راجع به اصل و نصب این اصفهبدان (اسپهبدان) اطلاع صحیحی در دست نیست.

نوشته اند که اصل آنان از گیلان بوده است و ظاهرا این حدث از لقب جیل (گیل) است که به آنها داده اند.

در طبرستان یک سلسه دیگر از اسپهبدان (اصفهبدان) را می یابیم که ملقب به فاذوسپان هستند که ظاهرا در اصل یک منصب کشوری در برابر منصب لشکری اصفهبد (اسپهبد) بوده است. زیرا چنانکه میدانیم انوشیروان، ایران را از نظر تقسیمات کشوری به چهار قسمت در جهات اربعه منقسم کرد و هر قسمتی را پازگس و رئیس آنرا پاگزسبان نامید که به معنی (امیر ناحیه) است. این کلمه بعدها در زبان عربی فاذوسفان یا فاذوسبان و به پارسی پاذوسبان و بادوسبان شده است. در مقابل این پاذوسبانان، اسپهبدان قرار داشتند که امیر سپاه آن ناحیت بودند.

  دسته دیگر از امیران طبرستان را می یابیم که لقب استندار داشتند که تقلیدی از لقب استنداران دوره ساسانی است که شغل آنان مدیریت املاک خالصه بود. ظاهرا در یک زمان معین تمام مناصب لشکری و کشوری ساسانی در طبرستان تقلید شده است و گویا همان زمان است که پیروز سوم پسر یزدگرد سوم ساسانی می کوشید که ملک پدر را با کمک چینی ها از دست اعراب بازگیرد.

در آن زمان بود که چینی ها به دولت ایران آزاد که در طخارستان تشکیل شده بود و جزء دول تابعه چین محسوب می گشت، بین سالهای ۶۵۶و ۶٧٩ میلادی ، تشکیلات جدیدی دادند.

در سال ١۶٧ هجری در طبرستان ونداد هرمز نامی سلسه جدیدی تاسیس کرد و نسب خود را به کارن (قارن) از سرداران دوره اشکانی رسانید.

خلیفه عباسی موسی الهادی در ١۶٩ هجری به ونداد هرمز امان داد و هارون در سال ١٨٩ او را به اصفهبدی شناخت. مقر او ظاهرا در نزدیکی دماوند بوده است. قلمرو او در دماوند نام جبال ونداد هرمز داشت و قلمرو برادرش وینداس پاگان خوانده می شد و مرکزش موزن بود. نوه او مازیار معروف – که اصلا اسم او ماه یزد یار یعنی کسی که ایزد ماه یار اوست-  پسر قارن بود. وی اعمام خود را بکشت و ملک پدر را دوباره متحد کرد و به آن قناعت نکرده، حدود جبال شروین را هم تصرف کرد و اسلام پذیرفت و نام خود را محمد گذارد. مامون او را اصفهبد طبرستان شناخت. مازیار خود را به لقب پذشخوارگر خواند که قبلا مخصوص خاندان شروین یا ملک الجبال بود. سرانجام کار اسپهبد مازیار معروف است و وی در سال ٢٢۵ هجری بدست معتصم بالله عباسی کشته شد.

سلسه قارن در توارخ محلی منسوب به سوخرا وزیر قباد هستند و نوشته اند که پسر سوخرا پس از کشته شدن کیوس به جای وی امیر طبرستان شد.

پایتخت قدیم طبرستان شهر ساری بود که معرب آن ساریه است، در منابع قدیم تر نام شهر ساروک و ساربوک آمده است، ساری پس از سقوط طبرستان بدست اعراب مقر اسپهبدان بود و آمل مقر حکام عرب.

[ شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩ ] [ ٥:٠٩ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

در زمان حمله اعراب به ایران نخستین سردار اسلام که به مازندران لشکر کشید سعدبن العاص بود، وی امارت کوفه را داشت و در سال ٣٠ هجری تمیشه رادر سرحد گرگان و نامیه را متصرف شد. در اختلاف خانگی بین علی و معاویه نواحی سرحدی طبرستان، رویان و دماوند که به دست اعراب افتاده بود باز مستقل شد.

پس از آنکه معاوی به خلافت نشست مصقله بن هبیره بن شبل الثعلبی الشیبانی (در گذشته در ۵٠ هجری) را به طبرستان فرستاد که به قول بلاذری در فتوح البلدان (طبع مصر ص ٣۴٢) با تمام لشکرش نابود شد و مردم طبرستان در موقع عبور آنان از گردنه های کوه ها، سنگهای فراوانی که برای اینکار از پیش آماده کرده بودند، از فراز جبال غلطانیده و همه سپاه مصقله را در زیر آنها در هم کوبید.

در یک روایت مطمئن از یک اصفهبد طبرستان در حین طغیان قطری بن فجاءه – که از خوارج ازارقه بود و در سال ٧٨ و ٧٩ هجری سر به شورش برداشت – نام برده می شود.

بعد در سال ٨٣ هجری نامی از اصفهبدان طبرستان در کتاب ابن اثیر آمده است. سکه های این اصفهبدان از سال ۶٠ تاریخ طبرستانی آغاز می گردد که مطابق با سنه ٩٢ هجری و ٧١٠ میلادی است. از این سکه ها ما به نام چهار تن برمی خوریم که عبارتند از اصفهبد خورشبد اول (سالهای ۶٠، ۶١، ۶۴ طبرستانی)، اصفهبد فرخان (در سال ٧٠، ٧٢، ٧٣، ٧۵، ٧۶، ٧٧ طبرستانی)، داذ بورژ میثری (در سال ٨٧ طبرستانی) و خورشید دوم (سال ٨٩ تا ١٠٨ و ١١١ تا ١١۴ طبرستانی(.

اصفهبد فرخان را که در ٧۴۶ میلادی سفیری به دربار چین فرستاد، چینیان در کتب تواریخ خود – هولوهان ( هو – لو – هان) نوشته اند. ظاهرا این فرخان همان اصفهبدی است که از یزید بن مهلب سردار عرب در سال ٨٩ هجری شکست خورد، و همین سردار عرب بود که مأمورانی از اعراب در خانه های طبرستانی ها می گماشت و مردم را مجبور به ترک دین خود می کرد.

قدیمترین سکه هایی که از عهد حکام عرب در مازندران به دست آمده در همهائی است از سالهای ١٠٢ و ١۴٧ هجری به نام حاکمی موسوم به روح بن حاتم، سپس سکه هائی است از مس از سالهای ١۴۵ و ١۵٧ مربوط به عمر بن العلاء.

ابومسلم خراسانی، اصفهبد طبرستان را دعوت به تسلیم و اطاعت کرد، ولی بدین کار توفیق نیافت.

در زمان منصور عباسی، طبرستان توسط ابوالخصیب نامی تصرف شد، مقر ابوالخصیب در شهر آمل بود. اصفهبد خورشید دوم به دیلم گریخت و در آنجا بمرد.

محمد جریر طبری اولین حمله به طبرستان را در سال ١۴١ هجری نوشته که مطابق با ١٠٨ طبرستانی است. اصفهبد خورشید از مقابل سپاه عرب بگریخت ولی دو سال بعد بازگشت و همه مسلمانان را بکشت. در این بار است که سکه هائی از او در سال ١١١ طبرستانی مطابق با ١۴۴ هجری پیدا می شود. ولی این بار باز شورش وی توسط خاز بن خزیمه تمیمی خوابانده شد. این سردار عرب در اواخر سال ١۴٣ یا اوایل ١۴۴ هجری به حکومت طبرستان منصوب شد. پس از وی، روح ابن حاتم المهلبی در ١۴۵ هجری به جای وی نشست. اصفهبد خورشید دوم باز می کوشید که کشور از دست رفته خود را باز بدست بیاورد. در این بار خالد بن برمک که در ١۴٨ هجری از منصور خلیفه عباسی به حکومت طبرستان منصوب شده بود بر اصفهبد غلبه کرد و خورشید با زهر خود را بکشت. سکه خورشید از سال ١١۴ طبرستانی مقارن با آخرین دوره قیام اوست.

[ چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩ ] [ ٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

ابن اسفندیار مازندران را قسمتی از ایالت قدیمی فرشوادگر (فرشوادجر، فدشوارگر، فتشوارجربرشوار) می داند که شامل: آذربایجان، طبرستان، گیلان، دیلم، ری، قومس و دامغان می شده است.

در حواشی نامه تنسر آقای مجتبی مینوی (سال ١٣١١ ص۵١) می نویسد: ((اصل کلمه فرشوادجر، پذشخوارگر بوده، و آن نام سلسه جبال جنوبی طبرستان، در بدل شدن خو به واو. کلمه دشوار نظیر این لفظ است که آن نیز در اصل دشخوار بوده است

سلسه کوههای پشتخوار یا پذشخوارگر در زمان سامانیان نیز به همین اسم نامیده می شده است، چنانکه در کارنامه اردشیر بابکان این نام یاد گردیده است. و این کوه شعبه ئی از رشته جبال اپارسن قدیم که در اوستا به نام اوپی ری سئنا مذکور است. و همان پتیشوارش است که در کتیبه داریوش دیده می شود و به معنی پیشخوارکوه است یعنی کوهی در پیش ولایت خوار واقع بوده است.))

استرابون جغرافی نویس یونانی اسم پشتخوار را به سلسه جبال البرز اطلاق می کند.

پروکوپیس مورخ هم در موقع سخن گفتن از کیوس برادر مهتر خسرو انوشیروان، لقب وی را پشتوارشاه می نویسد و می گوید: وی پسر قباد بود و مادر وی همان زمبیکه دختر قباد بوده است.

کلمه پشتخوار یا پستش خوار در کتب مورخان اسلامی نیز دیده میشود چنانکه ابن خرداذبه در کتاب المسالک و الممالک در ضمن فهرست نام پادشاهانی که اردشیر آنها را شاه خواندخ (ص١٧) ((بدشوارگرشاه)) را ذکر می کند. و در شرح قسمت شمالی خطه جرئی (ص١١٩) می نویسد:(( وفیه طبرستان والرویان وجیلان و بدشوارجر.))پشتخوارگر در جغرافیای استرابن جغرافی دان یونانی پراخواترس آمده و وی در کتاب یازدهم، فصل هشتم، پس از وصف جبال تئرس (آغری طاغ) می نویسد: نواحی شمال این رشته جبال را اقوام گله و کادوسی (طالشی) و آماردی و بعضی از قبایل گرگانی در تصرف دارند، از آنجا به بعد روی به طرف مشرق جیحون، اقوام پرثو (پارت) و مرگیانی (مروی) و گرگانی زندگی می کنند، و رشته کوهی که از ارمنستان تا این حدود امتداد دارد به پراخواترس موسوم است.

ابوریحان بیرونی هم در آثار الباقیه هنگام ذکر ملوک الجبال می نویسد: و اما الاصل الآخر فملوک الجبال الملقبون باصفهبدیه طبرستان، والفرجوارشاهیه.

و همچنین سید ظهیرالدین مرعشی در تاریخ طبرستان و رویان و مازندران چند بار این کلمه را ذکر می نماید و در موقع شرح طبرستان م ینویسد:

((طبرستان داخل فرشوادگر است و فرشوادگر آذربایجان و گیلان و طبرستان می باشد.)) و برای این کلمه چند معنی هم می کند و در موقع ذکر گاوباره می نویسد که: خسرو انوشیروان گاوباره را به انواع احترام ... مخصوص گردانید ... و فرشوادجرشاه در لقب او بافزود .... و طبرستان را در قدیم الایام فرشوارجر لقب بود ....

به عقیده یاقوت وسعت طبرستان از تمیشه در شش فرسنگی مشرق ساری تا دیلم بوده است و شهرهای ناتل (در ١۵ فرسنگی آمل)، چالوس، کلارپی، سعیدآباد و رویان در سرزمین دیلم واقع بودند.

ظهیرالدین مرعشی می نویسد: شاه غازی رستم، سپاهیانی از گیل و دیلم و رویان و لاریجان و مازندران و کبودجامه و استرآباد و قصران جمع کرد.

در قرن هفتم هجری مقارن حمله مغول ظاهرا نام طبرستان متروک و اسم مازندران جانشین آن شده که از همان تاریخ نام مرسوم این ایالت است.

بنا بقول مارکوارت در کتاب ایرانشهر (برلین ١٩٠١): طبرستان که به زبان پهلوی تپورستان و یونانی تپیروی و تپوی روی آمده است. نویسندگان چینی در آثار خود آنرا Tho – pa - ssetan  یا  Tho – pa – sa - tan  نوشته اند.                                                                                            

تپورها مانند کاسپی ها و ماردها (آماردها) یک ملت ماقبل آریائی بوده اند که توسط مهاجران ایرانی به نقاط مرتفع کوهستان مزبور رانده شده و در قرنها پس از سکونت آریاها، دین مزدیستی را پذیرفتند.

فرهاد اول آماردها را در منطقه آمل شکست داد و به شهر خاراکس (خار = خوار) نزدیک ری کوچانید. ممکن است که طبرستان اصلی جزء قلمرو حکومت گودرز اشکانی در هیرکانی (گرگان) بوده باشد.

تنسر در نامه خود ادعا می کند که در پایان فرمانروائی اشکانیان پشتخوارگر توأمان با گیلان و دیلمان و رویان و دنباوند (دماوند) تحت فرمانروائی پادشاهی بنام جنسف شاه (گشنسب شاه) بوده است.

ابن اسفندیار می نویسد که: جنسف شاه فرمانبردار اردشیر شد و آن شاهنشاه او را به شاهی آن ایالت ابقا کرد. بازماندگان و اخلاف جنسف شاه همین سمت را در مازندران داشته اند، تا اینکه قباد پسر فیروز پس از بار دوم که به تخت نشست می کوشید که کوهستان طبرستان را بیشتر مطیع خود سازد و پسر مهتر خود کیوس را با لقب پشتخوارگرشاه فرمانروای آن سرزمین کرد.

این شاهزاده به ظن قریب به یقین، از بطن خواهر قباد زن او بود ولی به قول پروکوپیس آن زن دختر قباد بوده است.

ظاهرا پایتخت کیوس شهر آمل بود که در رساله پهلوی شتروستانی های ایران (شهرستانهای ایران) نوشته شده آن شهر نزدیک (زندیق) یعنی مزدک بنا کرد و چون کیوس طرفدار مزدک بود، بنا بر این به ظن قوی این شهر تختگاه او بوده است.

مزدکیان می خواستند این شاهزاده اشتراکی مذهب ولیعهد شود، ولی با تدبیر انوشیروان در آخر سال ۵٢٨ یا ۵٢٩ میلادی، مزدکیان قتل عام شدند و خسرو انوشیروان در آغز پادشاهی خود (۵٣١ – ۵٣٢ میلادی) کیوس را هم بقتل رساند.

تئوفانس این شاهزاده را به لقب Fthasoyarsay  یعنی پشتخوارشاه یاد می کند و او را پسر سوم قباد می داند از دخترش سمبیکه (زمبیکه).                                                                                                                                                                              

این خبر بی شک غرض آلود است زیرا پروکوپیوس و ظهیرالدین مرعشی هر دو کیوس را پسر ارشد قباد دانسته اند، و چون خسرو انوشیروان پسر سوم قباد بنا به روایات عربی و فارسی در حین فرار قباد به نزد هیاطله به وجود آمد در این صورت کیوس نمی توانسته خواهرزاده قباد یعنی دختر خواهرش پیروز دخت، زن شاه هیاطله باشد، چه این دختر را قباد پس از معزول شده شاه هیاطله و پناه بردنش به قباد ازدواج کرد. بنابراین باید گفت که کیوس قبل از فرار قباد به دنیا آمده و می توان گفت که پسر زنی است که در فرار قباد به نزد شاه هیاطله به وی یاری کرد، و این زن طبق نوشته طبری و مورخان اسلام خواهر قباد بوده است.

از این تاریخ به بعد دیگر از طبرستان صحبتی نیست، تا در زمان شورش ویستهم دائی خسرو پرویز بر هرمز پسر انوشیروان که دعوی پادشاهی کرد و سر به طغیان برداشت، و نواحی آمل، رویان، شیرجان و طبرستان از او تبعیت می کردند.

سمباط باگراتونی سردار ارمنی خسرو و مرزبان گرگان مامور سرکوبی او شد و وی را شکست داد.

 

[ شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

در میان مردم پیشین مازندران یکی تپوریها یا تپیریها و دیگر آماردها بوده اند. استرابن جغرافیدان یونانی (در کتاب 11، فصل 8) می نویسد: ((تپیریها (تپوریها) و مردها (آماردها) جامه سیاه می پوشند و موهای بلند دارند و بالعکس زنان لباس و موی کوتاه و کسی که از دیگران دلیرتر باشد با هر زنی که بخواهد می تواند ازدواج کند.

تپوریها در کوههای شمالی استان و آماردها – که شهر آمل ماخوذ از نام ایشان است – در حوالی شهر مزبور سکنی داشته اند. این دو طایفه از اسکندر مقدونی شکست یافتند.

ابوالفداء در تقویم البلدان خود در وجه تسمیه طبرستان، پیروی از لغت سازی عامه کرده، این کلمه را مشتق از ((تبر)) دانسته و برآن شده است که مردم آن سرزمین به مناسبت جنگلهای انبوه و استفاده از تبر غالبا پیشه هیزم شکنی داشته اند، بنابراین طبرستان را سرزمین هیزم شکنان پنداشته است.

لسترنج در (جغرافیای تاریخ سرزمین خلاقت شرقی) می نویسد: کلمه طبر در زبان بومی مردم مازندران به معنی کوه است، بنابریان طبرستان به معنی ناحیه کوهستانی است.

اشک پنجم فرهاد اول در 171 پیش از میلاد مسیح آماردها را به ناحیه خوار در مشرق ورامین کوچ داد و جای ایشان تپوریها یا تپیریها گرفتند که سپس همه آن ایالت به نام ایشان به تپورستان (طبرستان) خوانده شد.

نام مازندران – که در شاهنامه فردوسی به صورت یک ایالت داستانی و جایگاه دیو سفید یاد گردیده – از زمان سلجوقیان به موازات نام طبرستان به کار رفته است.

ابن الاثیر درباره شرح تقسیم تیول (اقطاع) به دست آلب ارسلان در حوادث سال 458 هجری می نویسد که: ((الب ارسلان شهرها را به تیول داد، و مازندران را به امیر اینانج بیغو سپرد.))

بهاء الدین محمدبن حسن بن اسفندیار کاتب در تاریخ طبرستان (به تصحیح مرحوم عباس اقبال آشتیانی ج1 ص56) می نویسد که : نام مازندران به جای طبرستان از زمانهای اخیر متداول شده است چنانکه گوید: ((و مازندران محدث است بحکم آنکه مازندران به حد مغرب است و به مازندران پادشاهی بود که چون رستم زال آنجا شد، او را بکشت. منسوب این ولایت را موزاندرون گفته اند، به سبب آن که موز نام کوهی است از حد گیلان کشیده تا به لار و قصران که موز کوه گویند و همچنین تا به جاجرم یعنی این درون کوه موز است.))

ادامه مطالب تاریخ طبرستان، رویان و مازندران را در پستهای جدید دنبال کنید.

[ پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ ] [ ۱:٢۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

سرزمینی که بین دو ولایت گرگان و گیلان در کنار دریای خزر قراردارد، در تواریخ باستانی به نام های مازندران و طبرستان و احیانا رویان خوانده شده است. در کتیبه های داریوش درآنجائی که از ایالات و ولایات کشور پهناور خود نام می برد، از مازندران نامی به میان نمی آید، پیش از آن هم در اعلام جغرافیائی اوستا – که در کتاب وندیداد از 16 کشور و سرزمین یاد شده- از مازندران اسمی به میان نیامده است. از دوره شاهان اشکانی هم نامی از مازندران در میان نیست. این بی خبری از این سرزمین سرسبز و خرم – که آن را می توان هند ایران نامید – دلیل آنست که پادشاهان پیش از اسلام تا پیش از دوره ساسانی بر این ولایت به علت وضع جغرافیائی آن و قرارداشتن در پس جبال گردونسای البرز – و وجود جنگلهای انبوه که به مانند حصنی حصین آن سرزمین را از تهاجم اقوام دیگر مصون می دارد – تسلط نداشتند. و اگر هم گاهی در آن سرزمین نفوذی می کردند، موقتی بوده است.

در کتاب اوستا ، در آبان یشت (بند 22) از دیوان مازن یا مازاینیادئو (فرهنگ اوستای بارتولومه ص1169) یاد شده است. در سوتکرنسک که یکی از نسک هایبیست و یک گانه اوستای ساسانی بوده و اکنون در دست نیست، بنا به کتاب پهلوی دینکرت – که از آن نسک نقل کرده است – چنین آمده بود که: ((دیوان مازندران موجوداتی شگفت انگیز و سترگ پیکر هستند که در غارها سکونت دارند. و از فرط بلند بالائی و تنومندی آب دریا تا میان سینه ایشان است. و اگر در گودترین جای دریا بایستند سطح آب برابر دهان ایشان خواهد بود.))

به عقیده دار مستتر (زنداوستا ج2 ص373) صورت اصلی اصطلاح مازندران، مزن تر بوده که بعدها مازندران شده است. . آن به معنی: به سوی و جانب مازن است.

ولی نلدکه (تتبعات ایرانی ج2 ص178) می نویسد که مازندران به معنی، ((در مازندران)) می باشد.

بطلمیوس حد مازندران را بین پارت و آریا (هریرود) می داند (رک: جغرافیای بطلمیوس، کتاب ششم، فص پنجم).

مازندران در آغاز جای دیوان مزنی (یا بومیان اصلی) بوده و ظاهرا خود مازندرانیان در آنجا خارجی به شمار می رفته اند و با مردم بومی شباهت نداشته اند. در کتاب بند هشن – که از کتابهای معروف زبان پهلوی است – آمده که مازندرانیان از پدرانی پیدا شده اند که به جز از نیاکان ایرانیان و تازیان بوده اند.

ادامه مطالب تاریخ مازندران،  طبرستان و رویان را در پستهای جدید دنبال کنید.

[ جمعه ۳ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ