دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

بقیه عکسها رو تا جائیکه امکانش باشه همینجا قرار می دهم. اولی عکس شهر ساریه که از تپه های مهدشت گرفته شده.

این عکس روستای کلاخیل که از آرامگاه اجوستا گرفتم (اروپا باید لنگ بندازه).

اینم عکسی از آرامگاه لارما می باشد

در چشم انداز، روستای ورکی را مشاهده می فرمائید که از حوالی میشکا چشمه گرفته شده است.

[ یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

عکسهائی رو که ملاحظه می کنید با دوربین موبایلم گرفتم و اگه کیفیت بالائی نداره عذر خواهی می کنم. سعی کردم عکسهائی که گرفتم با کیفیت و جامع باشه، ضمنا این عکسها رو از لارما و کلاخیل گرفتم، از چشم انداز لارما و از آرامگاه لارما و اجوستا هم گرفتم. امیدوارم بپسندید.

راستی این خبر رو چند ماه قبل تو یکی از سایتهای موسیقی دیدم ولی الان یادم افتاد برای تقدیر از آقای اسماعیل عبدی خواننده محبوب و مشهور مازندرانی و لارمائی عین خبر رو اینجا بزارم:

موسیقی محلی لارما با صدای اسماعیل عبدی توسط شرکت سارو صدا منتشر شد .

این اثر به آهنگسازی رجب رمضانی که حدود 4سال قیل ضبط شده بود به بازار موسیقی ارایه شده است  در این اثر قطعات گل انتظار ،ارمون بهار،انتظار،زمستون ،پییز غصه ،زرد پاپلی،راز بلبل  ،کتولی، کشاورز اجرا شده است که بصورت cd وکاست به بازار فروش راه یافته است . 
 

 

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

شاید آنروز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید

   کرد. خبر از دل پر درد گل یاس نداشت. باید اینجوری

  نوشت هر گلی هم باشد چه گل پیچک و یاس تا نیاید عشقم

  زندگی دشوار است.

فکر کنم با خواندن مطالبی که امشب قرار دادم به حس و حال درونی من پی برده باشید. چند شبه که اینطوریم، پیدا کنید پرتغال فروش را.

                            ***************************************

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک ( المپیک معلولین ) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود.

ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت: این دردت رو تسکین میده.

سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند.

در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]



روز اول با خود گفتم  *  * دیگرش هرگز نخواهم دید


روز دوم باز می گفتم  *  * لیک با اندوه و با تردید


روز سوم هم گذشت اما  *  * بر سر پیمان خود بودم


ظلمت زندان مرا می کشت  *  * باز زندان بان خود بودم


آن من دیوانه ی عاصی  *  * در درونم های و هوی میکرد

 

مشت بر دیوار ها می کوفت * * روزنی را جست و جو میکرد

 

می شنیدم نیمه شب در خواب *  *های های گریه هایش را

 

در صدایم گوش می کردم *  *درد سیال صدایش را

 

شرمگین می خواندمش بر خویش *  *از چه بیهوده گریانی

 

در میان گریه ها می نالید *  * دوستش دارم ! نمی دانی

 

روز ها رفتند و من دیگر *  * خود نمیدانم کدامینم

 

آن من سرسخت مغرورم *  * یا من مغلوب دیرینم

 

بگذرم گر از سر پیمان *  * می کشد این غم دگر بارم

 

می نشینم شاید او آید *  * عاقبت روزی به دیدارم

 

 فروغ فرخزاد

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 

[ سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ۱:٤٥ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

چند ساعتی می شه که از مسافرت برگشتم. امسال تلافی سالهای قبل رو درآوردم و چند روزی رفتم ییلاق. یه روز و یه شب لارما بودم و یه روز و یه شب هم کلاخیل. کلی هم عکس گرفتم که به زودی تو سایت قرار می دم.

به سلامتی یه کم زمین کلاخیل داشتیم، رفتیم سراغش تا اگه خدا بخواد یه آلونک توش بسازیم. یه کم بی معرفتی دیدیم از همسایه بغلی که از بستگانه ولی چه کنیم که فامیله و یه خورده از زمین رو بالا کشیده یه آبم روش و تازه طلب کار هم بود. بگذریم... چون صاحب اختیارش بابام بود ما هم دخالتی نکردیم، زمین خودش بود و هر تصمیمی هم بگیره ما نمی تونیم حرفی بزنیم حتی اگه همش رو می بخشید، ولی اونا بی معرفتی کردن.

اینو گفتم که اگه به گوششون رسید نگن زرنگی کردن.

اول فروردین رفتم و ٧ فروردین برگشتم، کلا ۶ روز بیشتر نبود اما برای من به اندازه یه عمر بود، چون بعد از سالها احساس کردم دوباره کلاخلی ام، دوباره لارمائی ام و خلاصه اینکه احساس خوبی یا بهتره بگم احساس بی نظیری داشتم وقتی اونجا بودم، نا گفته نماند که دوستان عزیزی رو هم بعد از سالها زیارت کردیم. کسانی رو که دیدن دوباره اونها تقریبا به یه آرزو داشت تبدیل می شد.

تو چند سال اخیر بدلیل بالا رفتن قیمت زمینهای اونجا و پیدا شدن سر و کله یه سری آدم غریبه تو محل یه خورده دوستان هم ولایتی رحم و مروت و دوستی و محبت رو فراموش کردن و برادر سر برادرش داره کلاه می زاره به خاطر ١٠٠ متر زمین (یه خورده کمتر یا بیشتر) و این اصلا صورت خوشی نداره البته این موضوعی که دارم عرض می کنم عمومیه و ربطی به داستان بالا نداره، نه اینکه اصلا نداشته باشه ولی بیشتر منظورم به تمامی اهالی اونجا بود مخصوصا تو لارما که قیمت زمینهاش خیلی بالاتر از روستاهای مجاور شه. چون همین عید امسال که اونجا بودم به راحتی زمینها متری ۴٠ تا ۶٠ هزار تومان خریدار و فروش می شد و این موضوع سبب شده تا کسی از یک متر از زمینش هم نگذره حتی ارثیه پدری که باید بین ورثه تقسیم بشه.

امیدوارم اهالی اونجا از بابت بالا رفتن قیمت زمینها به بهترین شکل ممکن استفاده کنن یا بتونن از این موضوع برای پیشرفت محل و آبادانی ده استفاده کنند، هر چند این موضوع هم نیاز به فکر جمعی و همکاری عموم اهالی داره که حتما اهالی اونجا این موضوع رو مد نظر دارند.

 من هر سال که به لارما یا اجوستا می رفتم (تو عید) اولین چیزی که به ذهنم می رسید بپرسم این بود که امسال کدوم ده کاپ فوتبال گذاشته و چه روستاهائی تیم دادند، ولی امسال با کمال تاسف دیدم که هیچ کاپی در کار نیست و اون شور و هیجانی که سالهای جوونی ما تو ایام عید بین جوونها  با برگزاری مسابقات فوتبال به راه می افتاد  دیگه خبری ازش نیست . واقعا از ته دل ناراحت شدم که چی داره به سر ما میاد که یه زمانی فقط تو لارما ٩ تا تیم تشکیل می شد و یه سری مسابقات برگزار می شد چرا حالا به اینجا رسیدیم.

از صمیم دل آرزو می کنم که مسابقاتی که سالهای قبل با اون شور و هیجان برگزار می شد دوباره راه بیافته و این قول رو هم می دم وقتی یه آلونک تو کلاخیل بسازم خودم می افتم تو کار برگزاری مسابقات.

 

[ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٤٠ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ