دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

سلام بالاخره موفق شدم در یکی از این سایتهای عکاسی تعدادی عکس بزارم و از این طریق بتونم عکسامو اینجا بیارم. البته با این اینترنتی که داریم کار زیادی نمی شه کرد و بعد از انتخابات هم بدتر شده. به هر حال تا اونجائی که بتونم عکسهای جدیدمو اینجا می زارم.

 

 اینم خود خودمم، البته برا شما اخم نکردم، یه خوردش ژنتیکه و بقیش هم به دلیله آفتاب مستقیمه.

 

 

[ جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸ ] [ ٥:٠۱ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

با سلام خدمت دوستای گلم

مطلب عنوان چیزیه که یکی از دوستای خوبم بعد از مطلب قبلی برام نوشت. البته این دوست عزیز از اولین کسانیه که بعد از درست کردن وبلاگ پیام محبت آمیز برام گذاشته بود به همین خاطر مورد محبت من قرار داره و از اونجائیکه دوست ندارم این دوست عزیز از من ناراحت بشه تصمیم گرفتم این چند خط رو بنویسم.

موضوع اینه که من نمیخوام اینجا بحث سیاسی بکنم، چرا؟ اول اینکه این وبلاگ موضوعش سیاسی نیست دوم اینکه اصلا آدم سیاسی نیستم سوم اینکه فعلا یه عده تو راس کارند که با مخالفاشون مشکل دارند و ما هم هنوز از جونمون سیر نشدیم چهارم اینکه جوابی که می شنوی در محترمانه ترین حالت اینه که شما نظر ندهید و دیگه اینکه تو اتفاقات بعد از انتخابات من هنوز نتونستم بفهمم چرا جواب سوال مردم رو با مشت و لگد دادن و الانم اونها به عضویت در حزب شیطان محکوم کردن و براشون حکم اعدام، و هزار و یک دلیل دیگه. بعد از همه اینها اینکه آقا ابراهیم من اگه بخوام بحث سیاسی بکنم به راحتی می تونم چند ساعت بحث بکنم و هزار و یک دلیل هم برای اثبات نظر خودم بیارم با دلایل روشن و مبرهن ولی کو گوش شنوا.

خوب آخرشم اینکه من به هیچ وجه اینجا بحث سیاسی نمی کنم و اینبار هم از دستم در رفت و چون نظر همه برای من محترمه و از طرفی هم این وبلاگ رو برای دور هم جمع شدن دوستای گل هم ولایتی دایر کردم یا لااقل اینکه اگه کسی اسم لارما، اجوستا و ... را سرچ کرد و به این وبلاگ رسید با دیدن نظرات مخالف سیاسی خودش از من ناراحت نشه و قید ما رو برا همیشه بزنه، به همین خاطر هم دیگه اینجا هیچ مطلب با گرایشهای اینوری یا اونوری نمی نویسم. اولش قصد داشتم این مطلبو بر دارم ولی بعد برا اینکه کسی فکرای دیگه نکنه تصمیم گرفت بزارم باشه برای اینکه هم اون دوست عزیزم و همه دوستانی که منبعد میان بدونن که سیاست من چیه و اینجا رو چجوری قصد دارم اداره بکنم که یه وقت با دیدن یه مطلب ناراحت نشن ، برن.

 هر چی بود تموم شد و رفت و امیدوارم آقا ابراهیم هم از ما ناراحت نباشه و یه نصیحت دوستانه اینکه آقا ابراهیم با دیدن این مطلب براحتی می تونستی نظر مخالفت رو بنویسی و من براحتی نظرت رو به عنوان یک نظر مخالف با نظر خودم اینجا می زاشتم تا نهایت اینکه دیگران خودشون قضاوت کنن. با ساکت کردن و کشتن و زندان هیچی حل نمی شه.

 

 

[ شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸ ] [ ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

فرق بین آدم عادی و آدمهای خاص و استثنائی تو حرفها و کارهاشونه نه تو قیافه و لباسشون. محرم امسال هم اومد و یه تاسوعا و عشورای دیگه رفت ولی اعتراف می کنم امسال معنی حرف بالا رو با تمام وجود احساس کردم، آقای شریعتی قبل از انقلاب به مردم خورده گرفت که برگزاری مراسم عزاداری برای حسین تو اون شرایط کاری از روی عقل و تفکر نیست چون اگه مردم هدف امام حسین رو برای قیامش درک می کردند دیگه کسی نمی تونست بهشون زور بگه و متاسفانه این داستان الان هم داره تکرار می شه، ماشالله هفتادو دو سه نفرم نیستند که شکست بخورند یکی باید بیاد به این مردم بگه آیا شما واقعا پیام کربلا رو گرفتید که دارید تو سر و سینه می زنید آیا معنی آزاده رو می دونید.

بگذریم نمی خوام اینجا بحث سیاسی بکنم ولی اتفاقاتی که دیروز و پریروز افتاد قلب آدم رو به درد میاره.

خوب اگه حدسم درست باشه یکی از بچه محلهای قدیمی به ما افتخار داد و یه سری به ما زد و بیشتر منو خوشحال کرد که کامنت هم گذاشت. ما هم خدمت همه اون دوستان قدیمی که کلی از خاطرات بهترین دورانمون رو تشکیل می دن عرض ادب و ارادت می کنیم، واقعا کی اونموقع فکرش رو می کرد ما همدیگه رو سالهای سال نبینیم.

باید اعتراف کنم که درست کردن یه وبلاگ به اسم دهاتمون و نوشتن خاطرات و چیزهای دیگه اصلا برنامه ریزی شده نبود و انصافا یه جرقه بود که زده شد و منم پی اونو گرفتم هر چند فکر نمی کردم بتونم ادامه بدم و از همه مهمتر کلی از دوستای قدیمیم هم بهش سر بزنن و برام پیام بگذارند. ولی هر چی که هست امیدوارم بتونم این کارو ادامه بدم و بتونم دوستانی رو که خیلی وقته بینمون فاصله افتاده و سالی یکبار هم همدیگه رو نمی بینیم اینجا ملاقات کنم و هر از گاهی احوالی از همدیگه بپرسیم. حرف زیاده ولی هر بار که می خوام یه چیزی بنویسم همه چی عین برق از جلو چشام رد می شه و رشته ها به هم می پیچه، اینجا هم که نمی شه ساعتها بشینی و بنویسی رو این حساب فکر کنم منبعد باید فکرهام رو قبلش جمع کنم و مطلبی رو که می خوام بنویسم آماده کنم تا اینجوری نشه.

فعلا فکرم به خاطره اتفاقات دیروز مغشوشه. بدرود

 

[ دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸ ] [ ۳:۱٦ ‎ب.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ