دهکده آرزوها
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
پيوندهای روزانه

فردا شبش که نشد بیام ولی بعد از چند شب اومدم. خوب راجع به عید می گفتم و اینکه چه حالی می کردیم و الان چه پدری از ما در میاد. البته دوست ندارم از مشکلات صحبت کنم و بیشتر ترجیح می دم تا راه حل مشکلات رو بگم و اینم که گفتم شرحی از ما وقع هست. چند شب پیش فیلم کافر با بازی سعید راد رو دوباره نگاه کردم و کلی خاطرات خوب و بد جلو چشام اومدند چون تقریبا یه ٧ - ٨ سال پیش دیوونه این فیلم بودم و فکر کنم در عرض ٢ هفته ۴ بار فبلم رو دیدم و بعدش یکی از بچه محلهای نظام آبادی فیلمو ازم گرفت و دیگه برنگشت. گویا فیلم تو نظام آباد خیلی طرفدار داشته و ما نمی دونستیم البته پیشنهاد می کنم فیلم رو ببینید و بعد می فهمید چرا اینجا انقدر پرطرفدار بوده. نکته قابل توجه فیلم برای من همون اول فیلم بود که هنگام آزادی کافر از زندان گوینده جملاتی رو از کتاب چنین گفت زرتشت نیچه رو  خوند و این بیشترین دلیل من برای برقراری ارتباط با این فیلم بود.

این شعری که این پائین آوردم سروده کسی به نام توحیده که وقتی به وبلاگش سر زدم کلی حال کردم چون کمتر کسی رو پیدا می کنین که اینطور عشق بورزه حالا به هر کی و هر چی و پای عشقش هم وایسه واقعا به حالش قبطه می خورم، واااااااااااااااااای که چه حالی می کنه. این وبلاگمو خیلی از دوستان بهش سر می زنن رو همین حساب خیلی از حرفهائی رو که اینجا نمی تونم بزنم تو یه وبلاگ دیگه می ذارم و باید بگم هر چی دلم بخواد اونجا داد می زنم. اینجا رو برای تعریف و تمجید از زادگاه پدری درست کردم ولی بعضی وقتا یادم می ره و از هر دری حرف می زنم، خوب بچه محلا ببخشن.

 جنون عشق

 باز به کوچه های خلوت دلم سری می زنم

 جای رد پاهایش هنوز باقیست

 به افق می نگرم

 غروب خورشید از دور دست ها پیداست

 ولی افسوس رهگذری نیست

 دیگر چشم هایم نای انتظار ندارند

 باید دوباره فانوس دلم رو روشن کنم

 باید اسباب سفر رو دوباره آماده کنم

 دل به جاده ها بسپارم

 به پا خیزم از کنج دیوار

 بنشینم لب پنجره

 بنگرم به باران

 بنگرم گاه به حوض و گاه به ماهی ها

 که زیر باران چتر ندارند

 پاک کنم اشک هایم رو از گونه هام

 

 نویسنده توحید (تقدیم به سوگل)

 

[ سه‌شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]

کمتر از سه هفته به شروع سال ١٣٨٨ مانده و همه سخت مشغول کارند تا بتونند از خرج و مخارج شب عید بر بیان و بالطبع بنده هم از این قاعده مستثنی نیستم. امروز تو سلمونی یارو آرایشگره وقتی رادیو در مورد مسافرت شب عید صحبت می کرد یهو قاطی کرد و گفت شاید کسی دوست نداشته باشه بره مسافرت هی می گین مسافرت مسافرت. یه خورده فکر کردم و پیش خودم گفتم امسال عید چند صد هزار نفر تو تهران می مونند و نمی تونند به مسافرت برند. اونم کسانیکه تموم کس و کارشون شهرستان هستند و تقریبا تو عید اینجا تنها می مونند. باور کنید تو عید برا اونائی که اینجا فامیل ندارن موندن کار خیلی سختیه مخصوصا اگه تعطیل باشند و مجبور باشن همش تو خونه بمونن.

الان با اجازتون دارم آهنگ همسفر ستار و گوش می کنم ( همسفر تنها نرو بذا تا منم بیام ...... سخت دل کندن از این شهر و دلبستگیها      موندن از خونه جدا       با همه خستگیها  ........  جون به لبهام رسیده    تا به کی دربدری .......   در غربت تو تنم که بازم باید بری )

آره یه زمانی تو همین چند سال پیش عیدا تهران خالی می شد ولی الان تو عید هم ما اینجا ترافیک داریم ولی بیخیال ما ابرقدرتیم دیگه !؟

اما از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است. همین چند سال پیش برای رسیدن عید لحظه شماری می کردیم  وااااااای که چه حالی می کردیم. همه عشق و حالش یکطرف  دیدن ..... یکطرف و بعد از اونم کاپ فوتبالشو عشقه چه بکش بکشی. هر چند همش آخرش از دماغمون می زد بیرون ولی بازم برای عید سال بعد لحظه شماری می کردیم. اما حالا یه چند سالیه که با اومدن هر عید بیشتر پکر میشم یکسال دیگه از عمر ما گذشت ولی هنوز اندر خم یک کوچه ایم. راستی چرا اینطوریه. بقیش برای فردا شب

[ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مجتبی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ