دهکده آرزوها
وقتی که دستهائی نا مهربان سلسله جبال دلتنگی را بر اطلس زندگیم وسعت می دهند تو کجائی ای غریبه محبوبم
قالب وبلاگ

موجها خوابیده اند ، آرام و رام
طبل توفان از نوا افتاده است
چشمه های شعله ور خشکیده اند
آبها از آسیا افتاده است
در مزار آباد شهر بی تپش
وای ِ جغدی هم نمی آید به گوش
دردمندان بی خروش و بی فغان
خشمناکان بی فغان و بی خروش
آهها در سینه ها گم کرده راه
مرغکان سرشان به زیر بالها
در سکوت جاودان مدفون شده ست
هر چه غوغا بود و قیل و قال ها
آبها از آسیا افتاد هاست


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

لحظه دیدار نزدیک است.
باز من دیوانه ام، مستم.
باز میلرزد، دلم، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ!
های، نپریشی صفای زلفکم را ، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
- ای نخورده مست-
لحظه دیدار نزدیک ست.

(مهدی اخوان ثالث)

[ پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:٢٢ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

من با نوشتن می­فهمم. من با نوشتن می­بینم. عینا مثلِ آنچه با خواندن می کنم . با خواندن اما بهتر‌می­بینم. فهمیده­های ما  درخوانش فهمیده ترمی شوند. فهمیدنی­های خوانش می شوند. فهمیدنی­های خوانش دیدنی‌های خوانش اند. انگار آن­کس که می­نوشته و ما می­خوانیمش، با نوشتن می­فهمیده­است. و ما آن فهمیده را اینجا فهمیده ترمی­بینیم.

 

 

در کودکی پسرِکوری بوده­ام. پسری بودم که نمی­دانستم، و نمی­دانستم که نمی­دانم، یعنی به دانستن فکر نمی­کردم. نادانی یعنی همین. نادان بودم. تنها آن وقت­هایی می­دانستم، یا می­توانستم بدانم، که می­نوشتم. و این، کم اتفاق می­افتاد. جز وقتِ انشاها.

 

اولین دانستن­ها را با نوشتنِ ِانشا شناختم، با نامه­ها، با روزنامه­ها، دیواری­ها، مبارزاتی­ها. عطشم زیاد شده ­بود، برای همه می­نوشتم، نه فقط برای همکلاسی­ها، کم کم برای هر­کس ازهمه­جا انشا می­نوشتم. از مدرسه­های دیگر، ازخانواده­های دیگر. بیشترکه می­نوشتم بیشترمی­فهمیدم، گاهی‌هم باهم می­فهمیدیم (برای خواهرانم، دوستانِ خواهرانم، و دوستِان ِدوستانِ خواهرانم).

 

مشغلۀ انشا مشغلۀ فهم شده­ بود، و مشغلۀ کشف، که می­کردم  و یا نمی­کردم.

 

 اول­ها هرچه بیشتر می­فهمیدم کمتر می­دیدم. روزی آمد که دیدم که باید ببینم. باید بیشتر ببینم، که آن­چه در کلاس می­خواندم  چشمی برایِ دیدن بود، اما دیدن نبود. دیدن را در مطالعه آموختم، درخوانش. چشم­های مرا خوانش باز کرد، حتی وقتی روی کتاب بسته می­شدند. و می­خوابیدند. چشم­هایی بودند که بسته می­شدند، ولی می­دیدند، حتی در خواب. در بیداری‌هم  خوانش­های من ازسطر جلوتر می­رفت، چون سطر بعدی را همیشه حدس می­زدم.  وحدس، عادتم شده بود: روی سطری که بودم سطری را که با من نبود حدس می­زدم اگر­چه گاهی با آنچه می­خواندم نمی خواند، من ولی با حدس­های خودم می­رفتم و این کم­ کم مکانیسمِ دیدنِ ِمن می­شد. یعنی حدس­های من ذخیره­ای برای فهمیدن­هایِ من می شد.  پس می­نوشتم  در واقع !

 

  معذالک خیلی دیر آموختم که بی خوانش، نویسش به ادعا می­ماند، بی­مایه. خوانش، مایه است. و ادعای نوشتن‌هم در مایه­های نوشتن تظاهر می­کند. وگرنه، در تظاهرِ لغت­ها چیزی جز ظاهرلغات نمی­مانَد. خودِ کلمه .  من این مکانیسمِ فهمیدن و دیدن را (دیدن و فهمیدن را) در کودکی از الاغم آموختم. پدرم برای من خری خریده بود، که دوستش داشتم - گرچه گاهی هم، به شیوۀ تربیت کودکان و بزرگانِ آن عصر، می­زدمش - با چوب، با سیخ،  و یا هر چیزِ دیگر- و یادِ آن امروز مرا سخت می­آزارد. ( پسره ی احمق!).

 

خرِمن همه چیز را با گوش­هایش می­فهمید. و با گوش­هایش می­گفت، دراز. و با من با گوش­های درازش رابطه هائی دراز برقرارمی­کرد. کلمه­ها برای من مثل گوش­های خرم برای خرم بود که در جها تِ بسیار، بسیار تکان می­خوردند و هر تکانِ تازه درجهتی تازه حرف تازه ای می­زد. و با او از حرف پُرمی­شدم. و برای من خر ِ من مفهومِ خرمن بود ، مفهومی از خرمن ، پر از حرف  و تهی از حرف . گوش های او چیزهائی می دانست که من نمی‌دانستم. حرف هائی به من می‌گفت که هیچکس به من نمی گفت. تکان که می‌خوردند جهت های هوائی  بهم می ریخت  و او کلمه هایش را از هوا می‌گرفت. کلمه ها هوائی بودند. خر ِمن هم، دیگر، چندان زمینی نبود .

سالها بعد وقتیکه شمس تبریزی  می خواندم، درقصۀ  " مناظرۀ دوغارف" خواندم که :

عارف اول: آنکه بر خر نشسته است و از دور می آید به نزد من آن خداست.

عارف دوم: به نزد من خرِ او خداست.

 

با خود گفتم: عجب! و اندیشیدم که پس:

در خوانشِ متن،‌فهمیدنی ها همیشه از دور می آیند.

 

(یدالله رویائی)

[ دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]
 
نه امیـــدی و نه آرزویی
و نه آینده و نه گذشته‌ای...
چهارستون بدن را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیــــم
و شبها به وسیله‌ی دود و دم و الکل
به خاکش می‌سپریم
و با نهایت تعجب می‌بینیم که
باز فردا سر از قبـــــر بیرون آوردیم...
مسخـــره بازی ادامه دارد!
(صادق هدایت)
[ یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

یا محول الحول والاحوال

سال 1390 با همه پستیها و بلندیهاش گذشت با خاطراتِ تلخ و شیرینش، عرض تبریک دارم به همه دوستان سالِ جدید رو و امیدوارم برای همه توام با خوشی و پیروزی باشه. برخلاف پارسال نتونستم زمانِ زیادی رو شمال و بالاخص تو روستامون بمونم و ماحصل اون همین چند تا عکسه که اینجا می گذارم. مجدد سالِ خوبی رو براتون آرزو می کنم.

کلاخیل

اجوستا

لارما

[ دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

ای بر سر بالینم، افسانه سرا دریا !

افسانه عمری تو، باری به سرآ دریا .

***

ای اشک شبانگاهت، آئینه صد اندوه،

وی ناله شبگیرت، آهنگ عزا دریا .

***

با کوکبه خورشید، در پای تو می میرم

بردار به بالینم ، دستی به دعا دریا !

***

امواج تو، نعشم را افکنده درین ساحل،

دریاب مرا، دریا؛ دریاب مرا، دریا .

***

ز آن گمشدگان آخر با من سخنی سر کن،

تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا .

***

چون من همه آشوبی، در فتنه این توفان،

ای هستی ما یکسر آشوب و بلا دریا !

***

با زمزمه باران در پیش تو می گریم،

چون چنگ هزار آوا پر شور و نوا دریا !

***

تنهائی و تاریکی آغاز کدورت هاست،

خوش وقت سحر خیزان و آن صبح و صفا دریا .

***

بردار و ببر دریا، این پیکر بی جان را

بر سینه گردابی بسپار و بیا دریا .

***

تو، مادر بی خوابی. من کودک بی آرام

لالائی خود سر کن از بهر خدا دریا .

***

دور از خس وخاکم کن، موجی زن و پاکم کن

وین قصه مگو با کس، کی بود و کجا ؟ دریا !  

(فریدون مشیری)

 

 

 

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٦ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد.

هیچوقت یادم نمی‌رود بلوار میرداماد را به سمت خیابان شریعتی رانندگی می‌کردم. وقتی به چراغ قرمز ۱۸۰ ثانیه‌ای‌اش برخورد کردم عصبی شدم. تازه از محل کارم تعطیل شده بودم و خیلی خسته بودم.

 

داشتم دیالوگ‌های معمولم در  مورد چراغ قرمزها و ترافیک‌های تهران را زمزمه می‌کردم که کودکی رو به من کرد و گفت: «آقا فال می‌گیری» چند قدم آن طرف‌تر دخترک گلفروش با شاخه‌های لاله صدا زد: «آقا گل بخردیگه… خواهش می‌کنم». جمله‌اش تمام نشده بود که با غرور تمام، شیشه پنجره را بالا دادم تا صدایشان را نشنوم و مزاحم نشوند! وقتی چنین برخوردی را از من دیدند بی‌خیال شدند و رفتند سراغ راننده اتومبیل کناری‌ام.

 

BMW بود. رنگ قرمز و مدل ماشین سبب شده بود تا از سایر ماشین‌ها متمایز گردد.

 

پس از چند ثانیه دیدم پسرک فالگیر با صدای بلند گفت: «بچه‌ها … بچه‌ها بیایین علی کریمیه… بازیکن پرسپولیس…» در یک چشم به هم زدن، پنچ شش نفر از کودکان کار، دور ماشینش را گرفتند. من هم بی‌اختیار سرم را چرخاندم تا عکس‌العمل علی کریمی را ببینم. او با لبخندی دنباله‌دار از همه کودکان فال و گل و شکلات گرفت تا آنها را خوشحال کند. چراغ سبز شد و بچه‌ها هنوز بی‌خیال کریمی نشده بودند. علی کریمی که با بوووووق ماشین‌های پشت سرش مواجه شده بود، اتومبیلش را حرکت داد و بعد از چراغ قرمز، ماشینش را نگه داشت. من هم از روی کنجکاوی پشت سر جادوگر ایستادم.

 

کاپیتان پرسپولیسی‌ها از ماشین پیاده شد و دخترک گلفروش را محکم بوسید و پسری که آدامس می‌فروخت را بغل کرد. امضا داد و تمام گل‌های لاله گلفروش را خرید و چند فال حافظ هم گرفت. برایم عجیب بود. مگر می‌توان باور کرد جادوگر که گاهی حوصله خودش را هم ندارد اینطور برخورد کند؟

 

دخترک گلفروش از فرط خوشحالی نمی‌دانست چکار کند و بالا و پایین می‌پرید. کریمی که دیگر نمی‌دانست چکار کند، با صدایی خش‌دار گفت: «بچه‌ها باید بروم سر تمرین. دیرم شده.» خداحافظ… خداحافظ» کودکان کار نیز با تشویق چند ثانیه‌ای علی کریمی… کریمی دوستت داریم، او را بدرقه کردند…

عــلی کـریمـی در جمـع کـودکـان بـی سرپــرسـت

 

عــلی کـریمـی در جمـع کـودکـان بـی سرپــرسـت

* روایتی از مهدی مرتضویان

[ جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤٢ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

به یاد   ِ شبهای زمستانی که دل می لرزید ...نه از سرما ...!

بلکه از غرش ِ یک عشق در سینه ی بی قرارمون !

به یاد ِخلوت های دونفره...! که نه !...سه نفره امان !

همیشه می گفتی...من باشم تو باشی و خدا باشه...گناه بزرگترین لذت خواهد بود (یادته بی رحم ؟)

به یاد شبهایی که باران می بارید و تو می گریستی و من نیز ...



 اینک می بارم  ... می بــ ارمــــ  ...  مــــــــی بــــــــارمـــــــــ 

 

ساز  ِ سکوت ِ ماندگار در بطن ِ دقایقم 

    نگاه به حلقه های خیس دود ِ سیگار 

           ملودی ِ تلخ جای خالی ِ تو 

                  یک فنجان شراب ...

                    غریب و غریبانه ٬  ترانه ی  ِ شب مویه ام شده ( می فهمی بی انصاف ؟)



چه وسعتی دارد این فاصله های ِ کبود !

چه سراب ِ شوریده ای نهفته در هر لحظه از عبور !

چه بی تعبیر حسرت ِ  نگاهم در امتداد جاده ی انتظار  می دود بی آنکه  نشانی از تو بیابد !

چه ساده  کرور کرور به یغما میرود  هستی ام !

چه غمگنانه  رها می شوم دردستان  ِ تنهایی !

چه سوگوارانه   لحظات  ِ ملتهب تب دار در پی سقوطند !

چه شکسته و خاموش در انزوای خویشم !

چه سخت تمام ِ خویش را در حصار ِ دلتنگی گم کرده ام !                             

این روزها حتی خیالت هم نمی تواند در  حیاط  ِ دلم بدَوَد  و  بازیگوشی  کند  ..    

تو چه می دانی ! چه شبهایی  دلتنگ  ِ شنیدن  ِ خنده هایت بودم  تا در سمفونی  ِ آوایت 

سبکبال ببوسم و برقصم وبچرخم 

تو چه میدانی ! چه ساده شبهای سرد ِ بی تو را  بی رخصت ِ  خیال ِ گرم   ِ  تو سر نمی کردم

تو چه می دانی ! چه شبهایی  دلم می خواست بی بهانه  آغوش ممنوعه ام را برای تو بدانم 

که شرعی بودنش را تو می دانستی و من ..


حکایت بی رحمی ست ... نداشتنت 

نبودنت

ندینت

خسته و بی انگیزه ام کرده

هوا ..هوای  دلتنگی ست ..

فضا ...فضای بارش  ..

 

پ ن ۱ : وقتی هیچ آیه ای و  معجزه ای مرا به آغوش تو نمیرساند ٬ اسارت 

در لابلای  ا نــ تــ ظـ ا ر ٬ کلاف سردرگمی را میپیچاند.  گویا خدا به خوابی عمیق فرو رفته! !

پ ن ۲: دوست نازنینم ... بودنت  را نفس می کشم تا اکسیژن به ماندنم برسد


 (مریم) 

 

--------------------

 

تقدیم به . . . . . . . . (جای خالیِ بزرگ)

[ سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

مومنی را ندا آمد: آرزوئی کن!

گفت: اقیانوس آرام را آسفالت می خواهم.

ندا آمد: سخت است، آرزوی دیگری کن!

گفت: قدرتی می خواهم تا زنان را بشناسم.

ندا آمد: اقیانوس آرام را دو بانده می خوای با چار بانده!

 -_-_-_-

دیروز آمدم امروز را بسازم

امروز می مانم تا فردایم را بسازم

فردا . . . . . . . . . . اما فردا خواهم رفت

 -_-_-_-

زن یا مرد فرقـــــی نمی‌کند
که به دنیا آمدند
خندیدند،
گریه کردند،
آرزو داشتند،
تلاش کردند،
عاشق شدند،
بیدار ماندند،
ترسیدند،
خوش‌حال شدند...

بی‌آن‌که تو حتـــــــی اسمی از آن‌ها شنیده باشی،
عاشـــق شدند،
شکست خوردند،
نامه نوشتند،
نامه گرفتند،
آواز خواندند،
گریه کردند
تنها ماندند،
و مــــــــردند...!

(حسیــــن پناهی/ دفتر اول - به وقت گرینویچ

 

-_-_-_-

شاید زندگی ان جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اما حال که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص.
چارلی چاپلین
 

 -_-_-_-

از چوپانی پرسیدند: دنیا را توصیف کن.
گفت:
وقتی پشم گوسفندان را چیدم.
تنها چیری که دیدم ، یـــــــــــــک گله گــــــرگ بود.
-_-_-_-

(پسر در حال دویدن) . . زاااارت (صدای زمین خوردن)

رفیق پسر: اوه اوه، شاسکُ... چت شد؟ خاک بر سرت، آبرومونو بردی اُل.. ، پاشو گمشو (شپلخخخخخخ...صدای پس گردنی)

یک رهگذر: پسر جون حالت خوبه؟ چیزی مصرف کردی؟

یک خانم جوان رهگذر: اییشششش، پسرِ دست و پا چلفتی، خنگ . . . .

.

(دختر در حالِ راه رفتن) . . . .  دووفففففسسکککک (زمین خوردن دختر به دلیل نقص فنی در پاشنه کفش)

رفیق دختر: آخ جیگرم، خوبی فدات شم؟ الهی بمیرم، چی شد یهو؟ وااااایییی

یک رهگذر: دخترم خوبی؟ فشارت افتاده؟ میخوای برسونمت دکتر، جائی؟

یک پسر جوان رهگذر: ای وای خانوم حالتون خوبه؟ دستتونو بدین به من، من ماشینم همینجاست یه لحظه وایسین تا برسونمتون، با این وضع دیگه نمی تونین پیاده برین..!

-_-_-_-

از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا کردی؟ گفت : چهار اصل 1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم 2- دانستم که خدا مرا میبیند پس حیا کردم 3- دانستم که کار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش کردم 4- دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم

[ جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۳:٢۳ ‎ب.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

چتر حمایت او را احساس می کنی زمانیکه خواهر توست،

هیجان و عشق او را احساس میکنی زمانی که عاشق توست،

از خود گذشتگی او را احساس میکنی زمانی که همسر توست،

پرستش و ایثار او را احساس میکنی زمانی که مادر توست،

دعای خیر او را احساس میکنی زمانی که مادر بزرگ توست،

او همیشه استقامت دارد،

قلب او بسیار ظریف و شکننده است،

بسیار شوخ و شیطان، بسیار فریبا، بسیار بخشنده، بسیار خوش آهنگ . .

 او یک زن است

او یک زندگی است

به او احترام بگذار و به او عشق بورز.

[ سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:۱۸ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

یلدا یادآور این نکته مهم است که پایان طولانی ترین شب هم روشنائی و نور هست.

بنا بر رسم دیرینه تفعلی بر دیوان حافظ زدیم در شب یلدا و این شد فال شبِ چله ما:

 

فاش می گویم و ازگفته خود دلشادم                بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایرِ گلشنِ قدسم چه دهم شرح فراق             که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود               آدم آورد در این دیرِ خراب آبادم

سایه طوبی و دلجوئی حور و لب حوض             به هوایِ سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست            چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت                   یا رب از مادرِ گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق            هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

می خورد خونِ دلم مردمک چشم و سزاست       که چرا دل به جگر گوشه مردم دادم

پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک                ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم

 

تاریخچه شب یلدا


ادامه مطلب
[ جمعه ٢ دی ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

نویسنده : یزدان صفایی

Hittite Empire1 هیتی ها | تاریخ ما Tarikhema.ir

نامهای شاهان هیتیها ایرانی هستند، نامهای آرتاتاما Artatama و توشراتا Tushrata و میتواسا Mitwasa دست کم، بخشی ایرانی هستند(۱) به باور نگارنده[یزدان صفایی]، نام نخست که از دو جز «آرتا» و «تاما» ساخته شده به معنی «تخمه ی آرتا» یا «تخمه ی آشا» است.
نامهای «عاد» و «هود» با «هات» و «هیت» میتوانند در پیوند باشند.(۲)
هیتی ها در کتاب عهد عتیق بیشتر به صورت یکی از چند طایفه ای دیده می شوند که اسرائیلیان آنها را در فلسطین دیدند و نام ایشان چند بار در تورات میبینیم.(۳)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

قبل از شروع این مصاحبه باید عرض کنم دلیل اینکار فقط و فقط حمایت از یک همشهری نیست و دلایل زیادی داره که خودتون بعد ازخواندن مصاحبه متوجه خواهید شد،  من تو شهرم فوتبالیست بودم و همه هم دوره ایهام منو می شناختند ولی بدلیل ساختارِ مریض فوتبال در کل استان مازندران و بالاخص ساری و باند بازیهای وحشتناک در بین مسئولینِ فوتبال ساری، اجازه پیشرفت به من و امثال من هیچگاه داده نشد و باید همه بدونند که شیث کارِ بسیار سخت و بزرگی انجام داد تا تونست به اینجا برسه، اون یه شبه فوتبالیست نشد که یه شبه هم بشه اونو حذفش کرد و این مسائل رو فوتبالیستهائی مثل من به خوبی درک می کنند. در ادامه عرض می کنم که هدف قانع کردن کسی نیست بلکه پی بردن به واقعیته، در زشتیه عمل انجام شده و اشتباهی که کردن هیچ شکی نیست همونطور که خودشون هم بارها اعلام کردند ولی اتفاقهائی به مراتب شنیع تر و بدتر از این می افته و هیچ کس هم اونا رو نمی ببینه یا نمی خواد ببینه، حالا چی شد یه شبه همه مدافع اخلاقیات شدند خدا می دونه. یه خواهش هم از همشهریها، هم استانیها و همه فوتبالیستهائی که به نوعی حقشون خورده شده دارم، به هر طریقی که می تونید این مصاحبه رو به گوش مردم برسونید حتی یک نفر.

این مصاحبه برگرفته از سایت parsfootball  می باشد.

برای آگاهی از گذشته شیث به زادگاه او، روستای حمیدآباد رفتیم و دیدیم چقدر با شیثی که حمیدآبادی ها می شناسند بیگانه ایم. خانواده روستایی ساده و گرم رضایی از پسری می گویند که محبوب همه حمید آبادی هاست.

قدس: محبوبیت شیث در حمیدآباد نه به خاطر جنجال ها و خبرسازی هایش که بابت کارهایی است که واقعا قابل ستایش اند.

** پدر شیث: شوخ هست ولی بی ادب نیست

* علاقه به فوتبال از چه زمانی در شیث به وجود آمد؟

- از همان کوچیکی علاقه داشت و همیشه در زمین فوتبال بود. از مدرسه می اومد می رفت زمین فوتبال با بچه ها بازی می کرد. از کوچیکی عادت داشت داخل بچه های بزرگ بازی کنه و همش به بزرگترها می گفت منو بازی بگیرید!

* و ماجرای حضورش در تیم ملی نوجوانان؟

- شیث در یک باشگاه در ساری بازی می کرد. یک روز در 13 سالگی نامه آورد که من می خوام برم تهران برای تست تیم ملی نوجوانان. ما ناراحت شدیم و گفتیم پسر جان تو رو کجا می خوان ببرن؟ گفت ما رو می خوان ببرن تهران از ما تست فوتبال بگیرند.
ما نگران بودیم و گفتیم شیث کوچیکه، چی کار کنیم؟ به دامادمان پول دادیم و اون رو برد تهران. آقای درخشان سرمربی تیم ملی بود و از شیث امتحان گرفت و شکر خدا قبول شد. داماد ما تنها برگشت. ما نگران شدیم و گفتیم بابا این سن و سال نداره. این تهران نمی دونه کجاست. خدا رو گواه می گیرم شیث از همان 13 سالگی نماز می خوند و اهل نماز بود. نسبت به ائمه اطهار اعتقادش خیلی زیاده و هر اتفاقی که می افته اول به من می گه باباجون اگه خواست خدا نباشه برگی از درخت هم پایین نمی آید. چند روز بعد من زنگ زدم برای آقای درخشان که گفت نگرانش نباش شیث تو کمپه و جاش امنه. الان شیث حدود 16- 15 ساله که از خونه رفته و تهرانه.

* الان چقدر به شما سر می زند؟

- خیلی کم می آد ولی هر وقت باشگاه بهش پول می ده سه میلیون رو می فرسته برای مادرش و می گه مامان این پول رو بین هر کسی که یتیمه تقسیم کن. بعضی موقع ها خانواده های یتیم میان منزل ما در می زند و می گن شیث برای ما پول نفرستاد که مادرش می گه من خودم می رم تهران ازش پول می گیرم. حتی به بهزیستی تهران هم خبر داریم هر ماه یک میلیون تومان می دهد.
شیث دو بار ما رو به کربلا فرستاد. بار اول به مادرش گفت که شش نفر از کسانی که اهل نماز و روزه هستند و توان خرج کربلا ندارند رو بفرست کربلا. دو سال پیش هم 5 نفر رو ثبت نام کرد. امسال هم هشت نفر رو برای مکه مکرمه ثبت نام کرد. پارسال هم برای ما خونه درست کرد و برای من یک ماشین خرید. من مریض هستم و توان کارکردن ندارم و شیث تمام هزینه های منزل ما رو می ده.

* شغل خودتان چه بوده؟

- کشاورز. هنوز هم توی زمین های مردم شریکی کار می کنم و محصول رو نصف نصف با صاحب زمین تقسیم می کنیم. مادرش هم پا به پای من تو زمین های مردم کار می کنه.

* شیث از کودکی همین قدر شیطنت داشته؟

- زیاد شوخ بود و آروم نبود ولی بی ادب نبود. بابت اتفاقی که اخیرا افتاده از همه خواهش می کنم که بچه من قربانی نشه ما بعد از خدا کسی رو به جز شیث نداریم. او نه تنها ما رو تحت پوشش داره، خیلی از اهالی روستا رو هم تحت پوشش داره. شیث شوخی باز هست ولی بی ادب نیست. در فیلم هم نمی بینیم شیث کاری کرده باشه. ولی اون متهم ردیف اول شده! آقای نصرتی هم بچه خوبیه و فقط یک شوخی قلقلکی کرد.

** مادر شیث: بعد از اون ماجرا من و پدرش مریض شدیم

* از شیث بگویید: «از کودکی اش و علاقه اش به فوتبال.»

من خیلی از شیث راضی هستم، خدا الهی از اون راضی باشه. بچه من از کوچیکی با توپ پلاستیکی بازی می کرد. من که سروصدا می کردم، توپ رو می برد قایم می کرد. خیلی از کوچیکی علاقه به فوتبال داشت. همه می اومدند به من می گفتند خانم رضایی این رو بفرست فوتبال که من می گفتم این رو کجا بفرستم من زن هستم و از پس کارها تنها برنمی آم. پدرش هم مریضه. به هر حال اومدن این رو بردن و رفت تست داد و قبول شد. خیلی اخلاق خوبی داشت و بچه خوبی بود. خیلی پدر و مادر دوسته. الانم به ما می گه مامان، بابا من اگه دارم بازی می کنم به خاطر شماست تا شما راحت باشید.
بچه من پسر باخدا و بانمازیه. هر دفعه که پول می گیره به من زنگ می زنه و میگه مامان پول می فرستم ببر بین اونایی که نیاز دارند تقسیم کن. دو سه نفر رو فقط بردیم تهران شیث هزینه درمانشون رو داد. یکی عمل چشم و یکی عمل اعصاب داشت که شیث درمان کرد. یک بچه کوچیک رو هم شیث برد تهران عمل قلب کرد و پسره خوب شد. به زن های بی سرپرست روستا هم کمک می کنه. هر دفعه می گه مامان سه چهار تا گوسفند بخر ببر در خونه یتیم ها تقسیم کن بده بخورن. خدای من شاهد ما هم همین کار رو می کنیم.

* و این اتفاقی که اخیرا برای شیث افتاده؛ نظرتان در این مورد چیست؟

- من از رسانه ها می خوام، خواهش می کنم، تمنا می کنم بچه من رو قربانی نکنید. این نون آور خونه منه. خواهش می کنم بگذارند بچه من بازی کنه. اون کمک خیلی هاست. اگه هم خطایی کرده به بزرگی خودشون ببخشند. خدا گواهه هم من و هم پدرش بعد از این ماجرا مریض شدیم. من رو توی یک روز سه بار بردند دکتر. کل اهالی محل از پسرم راضی هستند. به خاطر اینکه به همه کمک می کنه. هر دفعه کفش و لباس می خره می بره تو زمین فوتبال حمیدآباد بین بچه ها تقسیم می کنه. برای خواهرش خونه درست کرد، برای ما خونه درست کرد. برای ما ماشین خرید. برای یکی از هم محلی ها که نمی تونست خونه بخره، خونه خرید. تو راه می تونید برید سوال کنید. برای یکی ماشین خرید که الان داره آژانس کار می کنه و نونه زن و بچه اش رو می ده. شیث خیلی بچه رئوفیه، خیلی آقاست. از رسانه ها خواهش می کنم اگر بچه من تقصیری کرده اون رو ببخشند. پسرم شوخ هست اما بی ادب نیست.

** شعیب رضایی، برادر شیث: شیث الان از لحاظ روحی اصلا شرایط مناسبی نداره

* در جریان اتفاقی که برای شیث افتاده هستید؟

- من نمی گم در کل مسائلی وجود نداشته. اتفاقی افتاده که هم شیث جریمه اش رو داده و هم از مردم عذرخواهی کرده. متاسفانه این حرکت خیلی بازتاب داشته و خواهش من از رسانه ها اینه که خیلی روی این قضیه پردازش نکنند؛ چون تو کشورهای دیگه هم بازتاب داشته. شیث یه پسر پرانرژی و شوخ طبعه. ولی فکر نکنم این مسائل باعث بشه کسی رو خدای ناکرده برنجونه. شیث جدا از شوخ طبع بودنش واقعا می گم نمازش اصلا قضا نمی شه. اگر سفره ای، خرجی عاشورایی و مسائل خیری باشه همیشه پیش قدمه. تو خونه جدیدمان 8 ماهی است که مستقر شدیم و 6 سفره حضرت رقیه و فاطمه زهرا داشتیم. من خواهش می کنم از مسئولان بیشتر تامل کنند، بیشتر بررسی کنند و زود قضاوت نکنند. من خواهشم از مسئولان اینه.

شیث الان از لحاظ روحی اصلا شرایط مناسبی نداره. اینجا از هواداران پرسپولیس واقعا تشکر می کنم که هنوز هم دارن از شیث حمایت می کنند.

* طی این مدت سابقه داشت شیث همبازیانش را به حمیدآباد بیاورد؟

- یک بار با محسن خلیلی و یک بار هم با حجت زادمحمود به خونه اومد.

* شیث را بیشتر در کجا می بینید؟

- بیشتر ما می رویم تهران. تو تهران یک منزل اجاره ای داره.

[ دوشنبه ٢۸ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٩ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

باران کـه می بـارد......
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتم ... بـدون ِ چـتـر ...
من بـغض می کنـم ....آسمـان گـریـه ...

-_-_-_-

بعضی حرفها هستن که پُست نمیشن.. بغض میشن..!!!

-_-_-_-

خدایا تو را اشنا دیدم و غریبانه غریبت کردم
وفایت را دیدم همیشه اما بی وفایی کردم
تو همیشه گرم ماندی و در سردترین لحظه ها به سراغت امدم
تو مرا چه دیدی,که اینگونه وفادار ماندی؟‬

-_-_-_-

تو ۱۰ سالگی : " ولم کنین "

تو ۱۶ سالگی : " مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"

تو ۱۸ سالگی : " باید از این خونه بزنم بیرون"

تو ۲۵ سالگی : " حق با شما بود"

تو ۳۰ سالگی : "میخوام برم خونه پدر و مادرم "

تو ۵۰ سالگی : " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم!!!!"

تو ۷۰ هفتاد سالگی : " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن ...!

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم...

-_-_-_-

به کودکی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : بازی .
به نوجوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : رفیق بازی .
به جوانی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : پول و ثروت .
به پیرمردی گفتند : عشق چیست ؟
گفت : عمر .
به عاشقی گفتند : عشق چیست ؟
چیزی نگفت . آهی کشید و سخت گریست ...

[ یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]

یک تاسوعا و عاشورای دیگه رو  سپری کردیم ولی هنوز هم پیام عاشورا رو نگرفتیم. امیدوارم عزاداریهای همه شما مقبول افتاده باشه، باید عرض کنم خبرای خوبی ندارم و شنیدم چند روز قبل یکی از بستگان و دوستان خانواده، آقای فریدون مهدوی بدلیل ابتلا به بیماری سرطان بدرود حیات گفتند و در میانسالی در حالیکه هنوز به ثمر نشستن بچه های خودش رو ندیده بود ما رو ترک گفتندو از این بابت عمیقا ناراحت شدم و چون خودم می شناختمش و با خانوادش ارتباط داشتم خیلی متاثر شدم، ولی بدتر از این خبر اینکه عموی خودم هم داره با بیماری سرطان می جنگه و ما هم نظاره گره شکستن اون هستیم، بعد از دو ماه که اینجا بستری بود چند روز پیش به اصرار خودش بردنش شمال ولی بعد از یک روز حالش بدتر شد و الان اونجا تو بیمارستان بستری شده. هر چند هیچ امیدی ندارم و هر لحظه منتظر شنیدن خبر ناگواری هستم ولی از همه می خوام برای شفای اون دعا کنن.

 یاٰ مُنْزِلَ الشَّفآءِ  و مُذْهِبَ الدّآءَ صَلّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ و اٰلِهِ و اَنْزِلْ علی و جمعی الشَفآءَ 

(ای خدایی که نازل کننده شفائی و برنده درد و مرض هستی بر محمد و آل او درود فرست و شفا را بر دردم نازل کن.)

اَسئَلُ اللهَ الْعَظیم رَبّ الْعَرشِ الْعَظیم اَنْ یَشْفیکَ

(از خدای عظیم پرورش دهنده عرش عظیم مسئلت میکنم که تو را شفا دهد.)

[ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ سید مجتبی ساداتیان ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دهکده آرزوها: درباره اجارستاق (زادگاه پدرم) لارما (زادگاه مادرم) و دل مشغولیهای خودم. اجارستاق روستائی است در 40 کیلیومتری شهرستان ساری (مرکز استان مازندران) و در میانه جاده ارتباطی بین ساری و سمنان و در نزدیکی سد سلیمان تنگه (شهید رجائی). اجارستاق متشکل از چهار روستا به نامهای کلاخیل - بالا محله - پائین محله و میدانک می باشد. طبق گفته قدیمی های منطقه روستاهای کلاخیل و میدانک از قدمت بیشتری برخوردارند. روستاهای اطرافاجارستاق عبارتند از: پلست - آبکسر - لولت - ورکی - پرکوه - افراچال و .... مردم وطن دوست اجارستاق در راه دفاع از خاک و ناموس وطن 6 شهید تقدیم ایران نمودند که اسامی آنها عبارتند از: 1 - روحانی شهید اردشیر اجارستاقی 2 - شهید پاکزاد اجارستاقی 3 - شهید رضاعلی رضائی 4 - شهید رضاعلی قاسمی 5 - شهید قربانعلی مسلمی 6 - شهید عطا’الله مقدسی
موضوعات وب
 
امکانات وب

code ahang




تبادل لینک

فروش بک لینک